نویسنده: عطیه رادمنش احسنی
تاریخ انتشار: ۱۶ خرداد, ۱۴۰۰
میخواهم فقدان را تعریف کنم. جملهها و تصاویر آشفته توی ذهنم وول میخورند و چارهای ندارم جز بافتنشان. میبافم که شاید گرهاش باز شود. مثلا گرهی همین فقدان. اینکه فقدان در غم و شادی حضورِ یکسان دارد. اصلا انگار غم و شادی، مثل عشق و تنفر در همسایگی هم خیمه زده باشند.
آن شب بعد از مدتها یک احساس شعف خوبی داشتم. غروب یکی از آخرِ هفتههای شروع تابستان بود. وقتی میگویم غروب یعنی حوالی ساعت ده شب در شهر ما. دلم میخواهد از لغت شعف استفاده کنم. انگار که شعف چیزی بیشتر از یک حالِ خوب باشد. یک چیزی که تهِ دلِ آدم را قلقلک میدهد، بعد مستقیم خودش را میرساند به مغز و تو را چندین ساعت در یک خلسه نگه میدارد. اینطور که فکر میکنی همهچیز درست همانگونه است که باید باشد. این همان جملهایست که سر تمام کلاسهایم میگویم. که یک دم بگیرید و با بازدم تمامِ گیروگورهای ذهن را بیرون بدهید و بگذارید همهچیز مثل همین الان خوب بماند. مزخرف میگویم. خودم میدانم. حالِ گند که توی رگ و پی آدم فرورفته باشد، با هزار دم و بازدم «اوجایی» هم بیرون نمیرود. شاید حالا یک لحظه بیاید و برود، همان شعف را میگویم، لامصب را ولی نمیشود نگه داشت. فقدان به سرعت میآید و قورتاش میدهد. مادربهخطاییست فقدان. نشسته بودیم دور میز در تراس خانهی اشتفی و ناتالی. ناتالی ته شیشهی والدمایستر را درآورده بود و با یکی از آهنگهای کويین میخواند و گریه میکرد. البته خوشحال بود. ناتالی وقتی گریه نمیکند یعنی نه خوشحال است و نه ناراحت. یعنی افسرده است.
توتو مقابل من نشسته بود آن طرف میز. حال توتو هم خوب بود. جعبهی فلزی سیگارپیچهاش را آورده بود و با آنها خوش بود. یک دانه در میآورد و با دقت انگشتانش را مثل ماساژر ماهری میکشید روی بدنهی سیگار تا هموارش کند. بعد هم رو میکرد به من و میگفت پیچیدن اینها مثل مدیتیشن میماند. توتو اصرار دارد یک جوری علف وُ یوگا وُ فلسفه وُ هنر را به هم پیوند بزند. توتو نه تابهحال یوگا کرده و نه فلسفه میداند و نه حتا یک نمایشگاه نقاشی رفته است. ولی علف میکشد که همهی این کارها را انجام دهد. توتو سیگار را دستبهدست چرخاند. اشتفی پک کوتاهی زد و دود را نگه نداشته بیرون داد و برگرداند دست توتو.
اشتفی به ناتالی گفت که موزیک را کم کند. دلش میخواست سکوت شب را بشنود. نمیدانستم ساعت چند بود ولی هوا تاریک شده بود. صدای سکوت شب وقتی دیر است با وقتی دیر نیست فرق دارد. حالِ شب وقتی به عمق رسیده است هم یک شعفِ خوبی دارد. یکجوری تاریکی خودش را ول میدهد توی بغل آسمان. فقدانِ حال غروب هم از بین رفته است و همهچیز همانگونه میشود که باید باشد. ناتالی با کویین صداش را بالا برد و با ترانه خواند؛ یعنی که کم نمیکنم. بعد همینجا بود که بحث رفت سمت فیلم راپسودی و فِرِدی. به همان کنسرت معروفی که فلان میلیون دلار پول جمع شد برای اتیوپی. توتو بحثِ سنگین میکرد برای آنوقت شب و حالوروزِ خوابآلودِ ما.
میگفت بدبختهای آفریقایی هیچوقت نه شکمشان سیر میشود و نه از دست دوربینهای جهان اولیها خلاص میشوند. ناتالی رفت یک بطری دیگر بیاورد. اشتفی صدای موزیک را خفه کرد. چشمهاش را بست. توتو توطئهی رسانهها را ول نمیکرد. از بچههای آفریقا رسید به گرتا. همان دختر سوئدی. میخواست که همه نظر بدهند که آیا گرتا عروسک جدید رسانهها هست یا نه؟
من حالم خوش بود. حوصلهی بحث سنگین نداشتم. ته مغزم یکسری جملات میآمدند و میرفتند. ولی چیزی نمیگفتم. وقتی حالم خوش است ساکت میشوم. میدانستم با گفتن اولین جمله، فقدان میآید سراغم. اول از همه فقدانِ زبان فارسی. اینکه کل توطئهی رسانهها و گرتا و آکادمی نوبل و کودک آزاری و هزار چیز دیگر را طوری به آلمانی بگویم که نه سیخ بسوزد و نه کباب. خب اشتفی و ناتالی طرفدار گرتا بودند، پسر آنها هم اوتیسم دارد. ناتالی دوباره گریه کرد. از سر احساسات هر بار سرِ شنیدن نام گرتا، ناتالی گریه میکند. گرتا برای او یک نجاتیافته از اوتیسم است. و اینکه گرتا اصلا وجدانِ روحِ جمعیست. و از آن طرف توتو که مغزش کار افتاده بود و اسم دانشمندان محیط زیست و نظریههاشان را پیش میکشید که چرا استارِ رسانهای نشدهاند؟ همهی اینها بود که اگر دهان باز میکردم فقدان میآمد پا میگذاشت روی خرخرهی شعفام و لهاش میکرد.
توتو برای اثبات حرفش رفت سراغ گروه «گرین پیس». نامردی کرد توتو. چند شبِ قبل مستند گرین پیس را برای او فرستاده بودم که ببیند. اصلا هم حرف گرتا و اکوسیستم و اینها نبود بین ما. ماجرای هیپیها بود و حسرتی که من و توتو داریم از اینکه دیر به دنیا آمدهایم. که کاش دورهی آنها بودیم. فیلم را فرستاده بودم که بابی را ببیند که یک هیپیِ واقعی بود و گرین پیس را راه انداخت. توتو میدانست من را چطور از پیلهی سکوتم بیرون بکشد. ناتالی دیگر گریه نمیکرد، رفته بود در فاز افسردگی. اشتفی گفت: «ولی خب ببین الان کل دنیا گرین پیس را میشناسد. اگر همین رسانهها فیلمهایی که آنها از آن کشتی روسی و کشتار نهنگها پخش نمیکردند که اصلا بابی و گروهش همانجا در سواحل ونکوور فراموش میشدند.» اسم بابی اصلا هولم داد وسط بحث. من گفتم: «ولی نهنگها هنوز کشته میشوند و پوستشان غلفتی کنده میشود. هنوز نصف شویندههای دنیا از روغن آنها درست میشود.» ناتالی جواب داد: «ولی آنها والهایی که میآیند ساحل و خودکشی میکنند را صابون میکنند» گفتم: «سالانه فوقش دو بار نهنگها در دو جای اقیانوس خودکشی کنند، باورت میشود که همانها مصرف سالانهی نظافت ما باشند؟»
یک خاطرهی مبهمی از جشن نهنگها داشتم از یکی از این کشورهای تراز اولِ اسکاندیناوی که گویا نهنگ شکار میکنند. بعد یک دریای خون از آنها در ساحل راه میاندازند و خیلی بومیطور مراسم آئینی اجرا میکنند. هیچ منبع و نام مشخصی در ذهنم نمیآمد. ولی تصاویری که دیده بودم واضح بود. یکسری بچه و مرد و زنِ مو طلایی و شاد، خونآلود روی کول و کمر نهنگها نشسته بودند و عکس یادگاری گرفته بودند. میدانستم اگر به دوستانِ پیرنگیام خبر بدهم، یکیشان تا سیگار توتو به فیلتر نرسیده، سایز پای افراد حاضر در مراسم و تعداد نهنگهای قربانی را میریزد روی داریه و من فاتح شب میشدم که حتا گرین پیس را هم جهان اولیها به نابودی کشاندند. توتو هم خیالش راحت میشد و میگذاشت توی حال خودمان باشیم. ولی کندتر از آن بودم که دلم بخواهد چیزی را ثابت کنم.
از تمام گرین پیس، بابی برای من جذاب بود. بابی که از آخرین بازماندههای هیپییهای بدونِ ادا بود و معتقد بود که وجود ما یک تصور است. بابی در همان فیلم مستند با خندهی سرخوش و صورت استخوانی و تکیدهاش وقتی از سفر دریایی برمیگردد؛ بعد از آنکه با فیلمها و گزارش دخل آن دو تا ناو روسی را درآورده است، رو به دوربین میگوید: «مهم نیست چی میخونین و چی میگین و چی میخورین، اونی که میکنین میمونه… اگه ما منتظر بشینیم که یه مشت موش کثیف دنیا رو از چنگ ما دربیاره و کل اکوسیستم رو به فاک بده اصلا کسی به حرفمون گوش نمیده… ما باید جزو اون تصورِ وجودی از هستی باشیم…» بابی برای خودش با پارچههای مخمل سبز و قهوهایِ آفتابخورده لباس قرون وسطایی درست میکرد و پشت ماشین تایپاش در اتاقک کشتی مینشست و رؤیا میبافت و رؤیاهاش را مینوشت که انجامشان دهد. که چطور تصوری از یک وجود در هستی باشد. بابی رؤیاهای خودش و یک گروه سیزده نفره را اجرا کرد. گرین پیس مثل قارچ همه جای دنیا سبز شد. ولی بدون بابی و لباسهاش. بابی قبل از اینکه شعبههای گرین پیس در سراسر دنیا با کتوشلوارهای هوگوباس پشت مک بوک بنشینند و به فکر پرزنتیشن فلان شعبه در سازمان ملل و انجمن گیاهخواران بین المللی باشند، مُرد. چیزی نگفتم. چه فایده به قول بابی که آدم فقط حرف بزند. حالا من بگویم اصلا همهی اینها کشک است، خب که چی؟ مگر دنیا به حرفِ منِ هیچکاره است با یک فقدان همیشگی.
شعف داشت جایاش را به یک هیجانِ ناپایدار میداد. یک حالی که صرفا در ناحیهی شکم است و اصلا مثل شعف به مغز صعود نمیکند، برای همین هم شادی تولید نمیکند. توتو آرام نمیگرفت. گفت: «با اینهمه انجمن، هنوز حیوانها کشته میشوند، هنوز بچههای آفریقا گشنهاند و در حالی که یک بِیبیِ دو روزه هستند ایدز دارند…» ناتالی دوباره زد زیر گریه. گفت: «من خط قرمزم بچهها هستند، هیچ بچهای نباید گشنه و مریض باشد» توتو گفت: «خب پس نباید به دنیا بیاید، چون اگر به دنیا بیاید گشنه و مریض میماند تا بمیرد» ناتالی گفت: «نه این دیگر زیادیست. نمیشود به کسی گفت چون تو بدبختی بچه نیاور» توتو جواب داد: «ولی حداقل می تواند حق انتخاب داشته باشد بین داشتن بچهی مریض و نداشتنش، حق انتخاباش هم کاندوم است و نه کنسرت خیریه و جایزهی نوبل» اشتفان صدای موزیک را بلند کرد. کویین داد میزد: «اِ…اُ…» و جمعیت همراه او. هیجان جای خودش را به اندوه داده بود. درست وسط قفسهی سینه، کمی مایل به چپ. توتو آخرین سیگارپیچ را دور میز گیراند و قبل از تمام شدن دور، بساط پیچیدن را روی میز چید. طرفهای طلوع بود. باد خنکی میآمد و من کمی سردم شده بود. اندوه و سرما خیلی به هم میآیند. توتو کمی توتون را لای انگشتاناش آسیاب کرد و ریخت روی کاغذ. لابهلای صدای کویین که فریاد میکشید، گفت: «آدم باید مثل بابی بمیرد، قبل از آنکه لاشه شود. طوری بمیرد که خاکسترش را بشود ریخت روی برفها یا توی آب… که طبیعت را به گند نکشد» توتو با زباناش گوشهی کاغذ را خیس کرد و سیگارش را بدون آنکه آتش بزند گذاشت گوشهی لباش. خودش را روی پای راستاش یله داد، چوبهای زیر بغلاش را برداشت و بدون خداحافظی رفت. اشتفی خوابش برده بود. اولین رگههای بنفشِ طلوع، در آسمان جان گرفته بود. فقدان، دخلِ شعف وهیجان و اندوه را آورده بود و در تمام جانم جاری بود. ناتالی گفت: «میروم کرپ درست کنم با شکر وُ دارچین. تو هم قهوه بیاور» از جلوی پنجرهی توتو رد شدم که بروم خانه. سرک کشیدم دیدم پشت میز آشپزخانه نشسته با شیشهی نوتلا و مربا. آرام از لای پنجره گفتم: «بساطت را بیاور با کرپهای ناتالی بخوریم.» جوابم را نداد. طرف خانه که آمدم یادم افتاد به فارسی با توتو حرف زدم. برای همین هم جواب نداد لابد. قهوهجوش خرت خرت میکرد و قوری نصفه پر شده بود. همهچیز درست همانگونه بود که باید باشد. از پشت پنجره دیدم توتو یک کیسه انداخته گلِ عصایاش و میرود سمت حیاطِ خانهی ناتالی و اشتفی. صبح شده بود. خورشید خودش را با آنهمه فقدان که دیده، بالا کشیده بود. همهجا روشن بود. در حالی که نهنگها هنوز یا کشته میشوند و یا خودکشی میکنند. و احتمالا در همان لحظه که برای من همهچیز همانگونه بود که باید باشد، بچههای زیادی به دنیا آمده و یا مرده بودند.
ناداستان
وسطهای فروردین بود و هوای طبس رو به گرمی میرفت. صبح زود به تونل رفتم و به کارگاههای استخراج سر زدم. بعد از اینکه دوش گرفتم، راه افتادم بهطرف دفتر ...
ناداستان؛ فراخوان همهگیری کرونا
. گذراندن قرنطینه با مادرم در وطنش باعث شد رویکرد ایالات متحده در مواجهه با کووید ۱۹ و بهداشت عمومی را زیر سوال ببرم. . نوشتهی: «ای، تامیکیم» ۲۱ ژانویه ۲۰۲۲ . ماه نوامبر بود. من ...
از کتاب نشانهها ۱ اگر چیز درست میکنید، اگر «هنرمند»ی در هر شاخهای از هنر هستید، یک جا از شما میپرسند –یا شاید از خودتان بپرسید- «چرا» بازی میکنید، مجسمه میسازید، ...
. گاهی از خودم میپرسم بعدها آدمهای کشورهای مختلف، روایت شخصی خودشان از این روزها را چطور به یاد میآورند؟ آن لحظهی نخستین را. تصویر آغازین من یک عکس بیربط است. ...
نویسنده: علی نادری
نویسنده: سعید اجاقلو
نویسنده: احمد راهداری
نویسنده: ماشا گسن | مترجم: شبنم عاملی
نویسنده: سمیرا نعمتاللهی