روایتی از روزهای جنگ
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ انتشار: ۲۶ خرداد, ۱۴۰۰
سقف خانهی جدید، چوبی نبود و جایی برای خفاشها نداشت. عوضش گاهی پرندهای بزرگ با صدایی مهیب از آسمانش رد میشد که ابر سپید هلالی دنبالهاش را -کودکانه- دوست میداشتم. میایستادم وسط حیاط و آنقدر تکان نمیخوردم و آنقدر زل میزدم تا ابرِ دنبالِ پرنده محو میشد. و هی از خودم میپرسیدم آن پرندهی بزرگ چه شد پس؟ کجا رفت؟ بعدها اسم پرنده را یاد گرفتم؛ جت جنگی. بعدها که دیگر یقین کرده بودم خفاشها مهربانتر از این پرندههای بزرگند که دنبالهی پنبهای هلالیشان زیباییِ گولزنکی بیش نیست. تصاویر روزهای جنگ در خاطر دختری پنج ششساله، شبیه خردهشیشههاییست در تل خاک و خاکستر که آفتابِ تیز را بازمیتاباند. تیز و روشن و براق است و گاه میسوزاند و گاه چشم را میزند. گرد و غبار نمیگیرند و محو نمیشوند اینها. چه آن وقت که خانهی باباجان بودیم و اولین آژیر قرمزها و خاموشیها و بمبارانها را تجربه کردیم و من دیدم که چطور ممکن است نیمشبی پنجرهها بلرزند و فرو بریزند و خرده شیشهها بروند توی صورت و بینی مامان و او را بکشانند به جایی که اسمش بیمارستان است و من هیچ تصویر روشنی ازش ندارم؛ چه بعدتر که اسباب کشیدیم به خانهی نیمهکارهی جدید و بابا همهی پنجرهها را ضربدر کشید؛ و روشنتر از هر دوی اینها، آن پنج شش ماه آوارگی که در مدرسهی روستایی ناآشنا، با ننهجان و باباجان و خانوادهی عمو سر کردیم. یک روز به خودم آمدم و دیدم سوار ماشین شدهایم و داریم میرویم سمت جایی که نمیشناختمش. کمی دور بود و جادههای پیچ در پیچ داشت و کوه داشت و درخت و سرسبزی. در خیال کودکانهام میفهمیدم که داریم از خانه دور میشویم، اما نمیدانستم کجا. فقط میشنیدم که میگفتند روستا؛ که میگفتند مدرسه. مقابل یک درب آهنی توقف کردیم. مردی در را باز کرد که صدایش میزدند آقای مدیر. مدیر با خانوادهاش در یک کلاس زندگی میکرد و ما هم دو کلاس دیگر را گرفتیم. برای بچههای مدرسه هم در حیاط چادر زده بودند و تختهسیاه و نیمکتها را چیده بودند زیر چادر. چه کیفی میکردیم وقتی زنگ تعطیلی مدرسه را میزدند و حیاط از بچهها خالی میشد. پادشاه حیاط میشدیم به یکباره. گیریم که دولت مستعجل. میدویدیم زیر چادر. مینشستیم پشت هر کدام از نیمکتها که دلمان میخواست. دخترعمویم که بزرگتر بود میرفت پای تخته و ادای معلمها را درمیآورد. ما شاگرد میشدیم و شیطنت میکردیم. از نیمکتهای ردیف اول سر میخوردیم به ردیف دوم، ردیف سوم، تا سر از ردیف آخر درمیآوردیم. بعد میدویدیم توی حیاط که آب چشمه از وسطش رد میشد. مینشستیم گلبازی میکردیم. قلعه میساختیم و بعد سنگی از بالا رها میکردیم که قلعه را خرد و خاکشیر میکرد. شنیده بودیم بمبهای آن پرندهها همین کار را با خانههای شهرهایی که از آن آمده بودیم، میکنند. با اهواز که خانهی عمو بود و با خرمآبادِ ما. مینشستیم غصه میخوردیم و بعد سعی میکردیم این بار قلعهی محکمتری بسازیم. بعدِ گلبازی میدویدیم توی کوچه. با بچههای روستا بازی میکردیم. آنها که بزغاله داشتند و میگذاشتند بزغالههایشان را بغل کنیم. آنها که سگ داشتند و برای هر کدام از سگهاشان اسم گذاشته بودیم. بِل که اسمش را از کارتون بل و سباستین گرفته بودیم، سفید برفی، گرگی. و دستههای بوقلمون که با گردنهای کج و آوازهای دستهجمعی از دور میآمدند و گاهی موقع برگشتن به مدرسه -خانه بود یا مدرسه؟- میدیدیم در آهنی حیاط را محاصره کردهاند و میترسیدیم جلوتر برویم. آنقدر میایستادیم، آنقدر میایستادیم تا کسی از راه برسد و راه را باز کند و ما را از هراس آن آوازخوانان هولناک نجات بدهد. گاهی کوه میرفتیم و هیزم جمع میکردیم. ننهجان قول داده بود وقتی هیزمها یک کپهی بزرگ شدند برایمان نان محلی بپزد، توی تنور. و ما اصلن نمیدانستیم تنور چیست. فقط میدانستیم ننهجان هیچوقت دروغ نمیگوید. پس هر بار از مسیرهای جدیدی کوه را میپیمودیم تا هیزمهای بیشتری پیدا کنیم. گاهی حین چشم گرداندن پی هیزم، چشممان به تیغهای دورنگی میافتاد که میگفتند تیغ جوجهتیغیست. خودش اما همیشه غایب بود. هرچه آن حوالی را میگشتیم، جوجهتیغیای در کار نبود. باباجان میگفت نباید به تیغها دست بزنید. حرام است. ما نمیدانستیم حرام یعنی چه. فقط میدانستیم این تیغها قشنگند و دوست داریم گاهی لمسشان کنیم یا نگاهشان کنیم یا با نوک تیزشان دست همدیگر را قلقلک بدهیم و گاهی خراش بیندازیم. پس آنها را دور از چشم باباجان توی کنجی پسلهای قایم میکردیم. و تاجهای گل و سینهریزهایی که با گلهای وحشی کوهستان درست میکردیم. هر بار که برمیگشتیم تاج چندرنگی به سر داشتیم یا سینهریزی از بابونهی سفید. هنوز پاییز بود و دامنهی کوه پوشیده از گلهای وحشی رنگرنگ. اما خیلی زود زمستان شد. زمستان سرد برفی که همهی معادلههای کودکانهی ما را بر هم زد. برف. برف. برف. نخستین برفی که در خاطرههای کودکیام برای همیشه نقش بست؛ براق و روشن و شفاف. حالا میتوانم با اطمینانی شگفت بگویم همهی برف آن چیزی بود که من، کودکی پنجساله، کودکی جنگزده، در یکی از اتاقهای مدرسهای سهکلاسه، در زمستان سال ۱۳۶۵ در روستایی خوشآبوهوا تجربه کردم. بعد از آن روز و در همهی این سیوچند سال، همهی این گلولههای کوچک سفیدی که گاهی از آسمان ریخته است، برف نبوده است، شبحی بوده از آن چیزی که من به شکل و شمایل برف در خاطر دارم. خودم را میبینم که ایستادهام روی نیمکتی چوبی، پشت پنجرهی کلاسی روستایی، کفِ دستهای کوچکم را، و پیشانیام را و دهان و بینیام را چسباندهام به شیشه. نفسم بخار میشود روی شیشه و دستهایم تکان میخورند برای پاک کردن بخار شیشه. همبازیهایم، پسرعمویم و دخترعمهام، عیناً تکرار منند با فاصلهای اندک. ما به ردیف ایستادهایم مقابل پنجره. از آسمان برف میبارد و زمین سفید سفید است. بزرگترها در را قفل کردهاند و کلیدش را قایم کردهاند و تشر زدهاند که نباید برویم توی حیاط، که هوا سرد است و خدای نکرده مریض میشویم و شهر بمباران است و اینجا دوا و دکتر درست و حسابی ندارد. ما نگاهمان به حیاط است. هر روز آنجا بازی کردهایم، دویدهایم، خندیدهایم، قلعههای گلی درست کردهایم. ما رؤیایمان همین حیاط است، و حالا که اینطور سفید و قشنگ شدهاست، این در و پنجره و این بزرگترها فاصله انداختهاند میان ما و او. البته حالا که فکرش را میکنم میبینم نه پنجره، نه بزرگترها، نه سرمای هوا، که جنگ فاصله انداخته بود میان ما و حیاط، میان ما و دانههای سپید برف. – خب حالا چهکار کنیم؟ – چهطوری برویم بیرون؟ – نمیشود کلید را یکطوری برداشت؟ – کلید را برداریم، چهطوری برویم بیرون؟ میبینند که. – دارند نگاهمان میکنند. داشتیم یواش و زیر لب پچپچه میکردیم و با سرآستین، بخار روی شیشه را پاک میکردیم مدام. که یکهو یکیمان، یادم نیست کی، چشمش افتاد به توالت گوشهی حیاط و چشمهایش برق زد. و بعد همگی با هم: – من دستشویی دارم. و طوری ادا درآوردیم که یعنی فشار آمده بهمان. گفتند: همه با هم نه، یکی یکی. بروید و زود برگردید. نوبتی. دستمان را خوانده بودند. یادم نیست من چندمین نفر بودم، یادم نیست اصلن سر از توالت درآوردم یا نه، یادم نیست چند دقیقه کشش دادم، یادم نیست لباس گرم پوشیده بودم یا نه، هیچکدام اینها یادم نیست، فقط یادم است، بهوضوح به خاطر میآورم دختر پنجسالهای را که ایستاده وسط حیاط، سرش را گرفته بالا رو به آسمان، دهانش را باز کرده، دستهایش را باز کرده، و از اینکه آسمان دیده نمیشود و از چرخیدن دانههای سفید و نرم برف شگفتزده است و هیچ دلش نمیخواهد برگردد توی اتاق، ولی مجبور است، چون نباید سرما بخورد، چون جنگزده است و دوا و دکتری در روستا وجود ندارد و شهر هم زیر بمباران است.
قسمت اول روزگاران شصت را اینجا بخوانید.
ناداستان
وسطهای فروردین بود و هوای طبس رو به گرمی میرفت. صبح زود به تونل رفتم و به کارگاههای استخراج سر زدم. بعد از اینکه دوش گرفتم، راه افتادم بهطرف دفتر ...
ناداستان؛ فراخوان همهگیری کرونا
. گذراندن قرنطینه با مادرم در وطنش باعث شد رویکرد ایالات متحده در مواجهه با کووید ۱۹ و بهداشت عمومی را زیر سوال ببرم. . نوشتهی: «ای، تامیکیم» ۲۱ ژانویه ۲۰۲۲ . ماه نوامبر بود. من ...
از کتاب نشانهها ۱ اگر چیز درست میکنید، اگر «هنرمند»ی در هر شاخهای از هنر هستید، یک جا از شما میپرسند –یا شاید از خودتان بپرسید- «چرا» بازی میکنید، مجسمه میسازید، ...
. گاهی از خودم میپرسم بعدها آدمهای کشورهای مختلف، روایت شخصی خودشان از این روزها را چطور به یاد میآورند؟ آن لحظهی نخستین را. تصویر آغازین من یک عکس بیربط است. ...
نویسنده: علی نادری
نویسنده: سعید اجاقلو
نویسنده: احمد راهداری
نویسنده: ماشا گسن | مترجم: شبنم عاملی
نویسنده: سمیرا نعمتاللهی