جستجو برای " جایزه داستان بهاران"

میرکا

میرکا

۲۴ تیر ۱۳۹۹
قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش هیزم‌های کنار قبر داشت خاموش می‌شد. توان پیدا کردن چوب خشک نداشتم تا آن‌ها را شعله‌ور کنم. دلم می‌خواست ...ادامه مطلب »