ناداستان

اِمی و زنانگی‌اش در آشوییتس گم شد
 ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

اِمی و زنانگی‌اش در آشوییتس گم شد

دقیقاً نمی‌دانم چه چیزی را قرار است تعریف کنم. در اصل چه‌طور باید تعریف کنم. باید طوری بگویم که واقعی باشد و در عین واقعی ‌بودن، گزارش نباشد. یعنی خاطره و شرح حال ننویسم. طوری بنویسم که همان حال واقعی خودم در آن دخیل باشد. حال خودم؛ که یک چیزی است شبیه سبکی، سبکیِ همراه با حسرت -حسرتی که در انتهای سکوت است، از خشم و نفرت عبور کرده و رسیده به همان ...  ادامه مطلب 
روزی که قرار بود بمیرم
 ۰۵ آبان ۱۳۹۸
 نویسنده: ندا حفاری

روزی که قرار بود بمیرم

داشتیم می‌رفتیم تفلیس. مقصد اولمان وان بود اما پلیس‌ها آمده بودند و قبل از اینکه ما برسیم کاسه کوزه‌ی همه را به هم ریخته بودند. ما که رسیدیم با لب و لوچه‌ی آویزان جماعتی روبه‌رو شدیم که داشتند جمع می‌کردند بروند به هر کجا که ازش آمده بودند. ما از تهران راه افتاده بودیم، پنج نفر. نمی‌صرفید برگردیم. سر خر را کج کردیم به سمت تفلیس. خر که می‌گویم 206 ...  ادامه مطلب 
بابی، راپسودی بوهمی را در مراسم نوبل می‌خواند
 ۱۷ مهر ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

بابی، راپسودی بوهمی را در مراسم نوبل می‌خواند

می‌خواهم فقدان را تعریف کنم. جمله‌ها و تصاویر آشفته توی ذهنم وول می‌خورند و چاره‌ای ندارم جز بافتن‌شان. می‌بافم که شاید گره‌اش باز شود. مثلا گره‌ی همین فقدان. اینکه فقدان در غم و شادی حضورِ یکسان دارد. اصلا انگار غم و شادی، مثل عشق و تنفر در همسایگی هم خیمه زده باشند.  آن شب بعد از مدت‌ها یک احساس شعف خوبی داشتم. غروب ...  ادامه مطلب 
روزگارانِ شصت؛ یک
 ۰۲ مهر ۱۳۹۸
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

روزگارانِ شصت؛ یک

از خفاش هم ترسناک‌تر خانه‌ی ننه و باباجان شش اتاق داشت. دور تا دور یک حیاط که وسطش حوض بود وُ کنار حوض، درخت انار بود وُ دو باغچه هم داشت با دو درخت انجیر وُ چند بوته گل محمدی که وقتی گل می‌دادند، حیاط صورتی می‌شد وُ بوی خوشی همه‌جا را برمی‌داشت وُ ما برای عکس گرفتن با دوربین لوبیتل بابا می‌ایستادیم پشت یا جلوی گل‌های محمدی که خوش‌منظره‌ترین جای ...  ادامه مطلب 
روزگارانِ شصت؛ دو
 ۰۲ مهر ۱۳۹۸
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

روزگارانِ شصت؛ دو

خرده‌شیشه‌هایی‌ در تل خاک و خاکستر سقف خانه‌ی جدید، چوبی نبود و جایی برای خفاش‌ها نداشت. عوضش گاهی پرنده‌ای بزرگ با صدایی مهیب از آسمانش رد می‌شد که ابر سپید هلالی دنباله‌اش را -کودکانه- دوست می‌داشتم. می‌ایستادم وسط حیاط و آن‌قدر تکان نمی‌خوردم و آن‌قدر زل می‌زدم تا ابرِ دنبالِ پرنده محو می‌شد. و هی از خودم می‌پرسیدم آن پرنده‌ی ...  ادامه مطلب 
خانم فردوس
 ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

خانم فردوس

خانم فردوس پنجاه ساله بود حدودا. کوتاه قد و نرم استخوان و‌ چابک. روزهایی که می‌آمد برای نظافت خانه، هم‌پاش راه می‌رفتم و کمکش می‌کردم. دستش که به کابینت‌های بالایی نمی‌رسید و ضربی تمیزشان می‌کرد، چهارپایه می‌گذاشتم و طاق‌نصرت جا مانده را پاک می‌کردم. می‌خندید و با لهجه‌ی خوشمزه‌ی گیلکی‌اش می‌گفت: «چی می‌کنی دختر! بده خودم...» ولی از ...  ادامه مطلب 
لالی و آخرین ایستگاه
 ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
 شقایق بشیرزاده

لالی و آخرین ایستگاه

نویسنده: شقایق بشیرزاده اسمش لالی بود. اولین باری که او را دیدم، در ایستگاه اتوبوس سر صحبت را باز کرد. از تمام هندی‌هایی که می‌شناختم، کمتر انگلیسی می‌دانست و لابد از تمام آدم‌هایی که او می‌شناخت، من کمتر آلمانی بلد بودم. با هر دو زبان با هم حرف می‌زدیم، جسته و گریخته. هرگاه نزدیکم می‌ایستاد، بوی شدید افترشیوی ارزان‌قیمت، ترکیب‌شده با بوی الکل ...  ادامه مطلب