سندل‌سیاه

سندل‌سیاه
نویسنده: نغمه کرم‌نژاد
تاریخ:
۱۹ اسفند ۱۳۹۸
ما که نمی‌دانستیم. خودش آمده بود و همان‌طور که آمده بود خاکِ کوچه‌پس‌کوچه را به سرش کشیده بود که چی؟ که حالا ما بعدِ سال‌ها هنوز هم نه یادمان می‌رود و نه خودش می‌گذارد که یادمان برود. حالا که نه، یعنی همین‌که آن‌طور رنگ ‌و رو پریده و خاکی درِ تک‌تک خانه‌ها را زد و نعره‌ی تهدید سر داد و حمله کرد که خشتک‌مان را به سرمان بکشد، خب تو هم باشی بعدِ این‌همه سال محالست یادت برود. حالا تو هی بگو دنبالِ حرف و قصه را نگیرید. نمی‌شود. تقصیر خودش است که نگذاشت یادمان برود. نه فقط آن غروب، که حالا لابد می‌گویی خب همان یک‌بار بود کِش ندهید دیگر، نه فقط همان نبود که. یک سال بعدش تو قهوه‌خانه‌ی صنوبر، سر دُزک، تازه انقلاب شده بود، با بطریِ عرق که خالی بود، جامانده بود، صنوبر نرگس‌های پلاسیده‌اش را تویش می‌گذاشت، زد و کله‌ی حسن طوطی را شکست. که چی؟ که فحش داده به انقلاب. نگفت به کجای انقلاب. داد می‌زد کفر گفته حسن طوطی. نداده بود. می‌دانستیم. نبودیم آنجا ولی می‌دانستیم. حسن طوطی قبل‌تر‌ها طوطی بود و هرچه را که می‌دید و می‌شنید توی کله‌اش انبار می‌کرد تا ابد. اما خب، نشئگی و خماریِ پشتِ هم، انبارش را خالی کرد. و آن‌موقع آن‌قدر خمار بود که نفهمیده بود چیزی عوض شده. حتا صنوبرِ قهوه‌خانه‌چی که کرکره‌اش را غروب‌ها پایین می‌کشید، طوطی نمی‌فهمید. یک‌بار دیده بودند گیر کرده بوده بین کرکره و زمین. صنوبر دامنِ کتش را گرفته بوده و کشیده بودش بیرون. حالا تو فکر کن با این حالش کفر هم بگوید. نگفته بود. می‌دانستیم. بعدِ آن دوباره پچپچه‌ها شروع شد. دروغ چرا بلندتر از پچپچه بود. آخر حسن طوطی را دوست داشتیم. سرشکستن نداشت. ما که هنوز پشت لب‌مان سفیدِ سفید بود. او هم هم‌قد و قواره‌ی خودمان بود. پشت لبش اما جان‌دارتر از پشت لب ما بود. لابد همین بود که بعدتر کشاندش آنجا. غره شده بود. ما که نمی‌دانستیم. خودش هوار راه انداخت. و اگر بزرگترها نیامده بودند خشتک‌مان را سرمان می‌کشید. یک سال بعد کله‌ی حسن طوطی را که شکست ما بلندتر شده بودیم که روز بعدش طوطی را که دیدیم جلوی قهوه‌خانه، دیگر کسی جلودارمان نبود. سرش را تکیه داده بود به تیرک برق و پاهاش توی جوی آب بود. قوطی حلبی‌های خالی توی آب مُل می‌زدند، راه از بین پاهای‌ برهنه طوطی باز می‌کردند و تلق‌تلق می‌گذشتند. خب دل‌ریشه گرفتیم. دست خودمان که نبود. خصوص اینکه یک رگه خون، خشکیده بود کنار گیج‌گاه طوطی. چشم‌هاش بسته بود. خمار بود یا نشئه؟ یادش بود چه بر سرش آمده یا نه؟ نفهمیدیم. یک‌راست رفتیم سراغ او. سه نفر بودیم. اولین‌مان مشتش را تا پیشِ صورتش بلند کرد. گفت: «چیکارش داشتی؟»
گفت: «کفر گفته.»
ما جلو رفتیم. جوری‌که اگر می‌خواست از مشت اولین‌مان جا خالی بدهد، بگیریمش. آن یکی‌مان آن‌طرفش ایستاد. عقب هم نمی‌توانست برود. سه‌کنج دیوار همان‌طور که نشسته بود و سیگار می‌کشید گیرش انداخته بودیم. تا ما را دید، دیگر نکشید. دود از سیگارش بلند می‌شد. انگار که به حال ما فرقی می‌کرد!
گفتیم: «دروغ بگی دستت را با همین سیگار می‌بریم پیش بابات.» 
دوباره گفتیم: «این مشت‌زنی می‌ره. می‌زنه، بد هم می‌زنه. پسِ کله‌ت رو می‌گیره و می‌بره پیش بابات. بقیه‌اش رو با بابات بکش. ها؟»
داشت گریه‌اش می‌گرفت. نفهمیدیم به خاطر ترس از باباش گریه می‌کند یا مشت‌های ما. یا همان‌که ما نمی‌دانستیم و خودش کاری کرده بود که بدانیم. بعدش فهمیدیم. یعنی همین‌که مشت اولین‌مان خورد توی دماغش. نشکست. بینیش بلند و محکم بود. با دومی می‌شکست لابد. نرسید. گفت.
گفت: «داشت از سندل‌سیاه می‌گفت.»
خندیدیم. تو هم بودی می‌خندیدی. ما داشت یادمان می‌رفت. طوطی هم یادش نبود می‌دانستیم. خمارتر از آن بود که یادش بیاید. طوطی فقط یک‌بار دیده بودش. آن هم زمانی که طوطی بود. و فقط از چشم‌های سیاه و عسلیش می‌گفت. یعنی می‌گفت؛ یک چشمش سیاه بود آن یکی عسلی. همین. آن‌موقع که خمار بود هم لابد همین را گفته بوده. خب خندیدیم. یادمان افتاد. می‌بینی؟ خودت حالا می‌بینی. خودش می‌خواست. می‌خواست یا نمی‌خواست جور دیگری نمی‌توانست هوا را حرامِ خودش کند. او بود و سندل‌سیاه و آن چیز که ما نمی‌دانستیم و خودش کاری کرد که بفهمیم. 
حالا این‌طور زل نزن بهش. می‌گذرد و می‌رود. هر غروب همین‌طوری‌هاست. لخ¬لخ¬کنان از پشت بازار بین¬الحرمین پیدایش می‌شود. از جلوی ما می‌گذرد. می‌اندازد پشت این صحنی که تازه ساخته‌اند و گم می‌شود، می‌دانیم. در آن کوچه‌های تودرتوی پشتی، حالا دیگر نیستند، صحن کِش آمده تا آن‌ور، تا بازار وکیل، می‌ایستد، سرش را بلند می‌کند، به گنبد شاهچراغ زل می‌زند. می‌زد. حالا دیگر نمی‌زند. یک‌بار که اینجا نبودیم، آنجا بودیم. همان‌جایی که او بود و زل زده بود به گنبد، رفته بودیم از بازار پشتی جنس بیاوریم، شنیدیم. سرش را گرفته بود بالا. پشت سرش طاس شده بود. جلوی سرش هم طاس شده بود. راحتت کنیم غیر از چند پر ریش و سبیل چیزی نداشت که بشود بهش گفت مو. شنیدیم. می‌گفت: «یا شاهچراغ. به جدت قسمت می‌دم.» می‌بینی؟ خودش خودش را ملعبه می‌کند. وگرنه ما که دلمان پاکست. دیدی؟ همین حالا بهت گفتیم؛ بهش زل نزن، هار می‌شود. ما حواسمان بهش هست. خودش حواسش نیست. خب بعدِ سی سال خنده‌مان گرفت. داد زدیم: «مرد حسابی! تو که گناهت رو کامل نکردی. توبه نداره دیگه.» خب ما آن‌موقع این شکم را نداشتیم. تازه چند تار موی سفید روی سرمان درآمده بود. اصلن بگو یک‌طرف سرمان به سفیدی می‌زد، ولی باورت نمی‌شود، او که به خنده‌مان برگشت؛ تو بگو پیرمردی هزار ساله. سنی نداشت هنوز. داشت نه آن‌قدر که قوز درآورده باشد. کله‌اش به قواره‌ی کلم قُمری شده بود. بینی محکم و درازش از چند جا شکسته بود و جوش خورده بود. از بس که سرش را زده بود به ضریح شاهچراغ. قربان شاهچراغ برویم. دیگر راهش ندادند. الان چند سالی هست راهش نمی‌دهند. از همان صحن پشتی، یعنی بیرون از صحن پشتی، کله‌اش را بالا می‌گیرد و تکان می‌دهد. تند تند. انگار که بکوبد به هوا. به آسمان. این‌جوری البته بهترست، شکستگی دیگر ندارد. 
تو حالا غریبه‌ای به اینجا. چند صباحی بمانی دستگیرت می‌شود. دیروز که دیدی چه الم‌شنگه‌ای راه انداخته بود. چند وقتی هست این‌جوری شده. یعنی جوری‌که قبلن نبود. حالا به کل طورِ دیگری شده. تو هنوز غریبه‌ای دل ریشه می‌شوی. حالا اگر چند وقتی بگذرد خودت می‌بینی. آن‌وقت حالت را می‌پرسیم. هنوز این حوالی خانه‌های مسکونی هست. هنوز زن و بچه‌ی مردم اینجا شب‌ها سر به بالین می‌گذارند. حالا بگیر آن پس و پشت. آرامش می‌خواهند. نمی‌خواهند؟ هر روز اینجا قربانش برویم آقا، دید و بازدید دارد. گاهی تا پاسی از شب زائرها می‌روند و می‌آیند. خب نمی‌شود که. حالا ما خنده‌مان می‌گیرد، ولی نمی‌شود که. آقا حرم دارد. حرمت دارد. قهر نکند خوبست. دیروز که دیدی، حالش جور دیگری شده. چند وقتی‌ست. یکهو می‌بینیش، مثلن وقتی زیر نور تیرک برق ایستاده. دیدیش که. صورتش، راستش را بخواهی دیگر دیده نمی‌شود از بس که رنگ ندارد. خصوص وقتی نور زرد چراغ برق کوچه می‌افتد. یک گردالی نور که این پیرمرد با کتی سوراخ سوراخ که از قوزش آویزان‌ست، ایستاده وسطش و با انگشت گوشه‌ی تاریکی توی کنجی را نشان می‌دهد. گاهی هم نشان نمی‌دهد، فقط زل می‌زند. از دور هم می‌شود چشم‌هاش را دید که مثل حدقه چشم این دوزیست‌ها چه‌میدانم، قورباغه‌ای، وزغی، انگار دور دور می‌چرخد و وغ می‌زند بیرون و به همان گوشه‌ی تاریک زل می‌زند. صداش حالا مثل آن وقت‌ها نیست که بم بود و زودتر از ما مردانه شده بود و غره‌اش کرده بود که برود و رفت و آن‌طوری شد. انگاری صدای جوش دادن دو تا تکه فلز، قیژ می‌کند. ته‌مانده‌ای از بم جوانیش هم مانده. یکهو داد می‌زند: «سندل‌سیاه» و یاه ِ سیاه را آن‌قدر می‌کشد که از آن ته‌مانده‌ی بم چیزی نمی‌ماند و تیزی صداش می‌رود تا سر دزک. فکر می‌کنی که می‌خواهد از آن گردالیِ نور بجهد بیرون. نمی‌جهد، می‌لرزد. ولی بعدِ چندبار گفتنِ سندل‌سیاه پیش می‌رود. خب بد است دیگر. خدا خدا می‌کنیم آن‌موقع که می‌خزد آن گوشه‌ی تاریک، زن و بچه‌ی مردم نگذرند. 
تو حالا فقط دیروز را دیدی که داد می‌زد. آن چیزهایی که ما دیدیم تو چند بار ببینی اول زن و بچه‌ی مردم را می‌پایی بعد هم ریسه می‌روی. تو هنوز خب تازه‌واردی. اینجا را وجب به وجب نشانت بدهیم خوبست؟ گوشه کنارِ اینجا را ما به این سن رسانده‌ایم، نیست. سندل‌سیاهی نیست. سایه‌اش هم نیست. والله اگر این پیرمرد بگذارد یادش هم نیست. نمی‌گذارد که. با دو تا چشم درشت رنگ به رنگ. ما ندیده بودیمش. بعدِ آن خشتک‌درانی که او کرد که نگذاشتند، هیچ‌کدام از ما سه نفر نرفتیم محله شیرین‌بیان. قبل‌ترش هم نرفته بودیم. پشت لبمان سفیدِ سفید بود. طوطی می‌گفت. خدابیامرزدش. تویِ یکی از همین جوها که الان رویش بلوک سیمانی‌ست و ماشین‌ها قرقر می‌گذرند، نشئه بود یا خمار، خواب به خواب رفت. البته از جو درَش آوردند و بعد بلوک گذاشتن. اینها البته گفتن ندارد. می‌گفت، دو تا چشم‌هاش سیاه و عسلی،کشیده بود تا دو تا شقیقه که طره‌ی مویِ مشکیش دورش حلقه حلقه بوده همیشه. گاهی هم جمع می‌کرده مثل دم اسب و راه که می‌رفته دم اسبش تو هوا چرخ می‌زده. آخ تو بگو انگار طوفان بهاری. ما که ندیدیم. اما طوطی نشئه که بود قشنگ حرف می‌زد. همین‌ها یادش بود. اینجا تا آنجا که باغ بود و حالا جنت شده، دور بود خب. الان را نگاه نکن چهارتا پل زیر و رو می‌کشند، مثل قرقی می‌رسی آن‌طرف. البته ترافیک هم هست. خیلی چیزها هست ولی والله به‌همین شاهچراغ، سندل‌سیاهی نیست. تا حالا هفت تا کفن پوسانده. همان اوایل انقلاب مدتی به زندان‌ها یخ فروخت که مثلن گناهانش را بشوید؟ بعدش حتمی بردنش موش‌دونی. حقش بود خب. نبود؟ قبل‌ترهاش برای خودش برو بیایی داشته. اداره می‌کرده. سر و سامان می‌داده. از این چیزها. ما که آخرش پامان به آنجا باز نشد. انقلاب شد خدا را شکر. خدا پدر و مادرشان را بیامرزد، جمع کردند آن بساط‌ها را. تو حالا جوانی و غریبه، کو تا بفهمی ما چه‌ها کشیدیم. ما سه نفر که نه. ما شنیدیم فقط. همان‌موقع که صورتش را تیغ کشیده بود که زودتر جا بیفتد. این را ما سه نفر از پیچاپیچِ کوچه‌ی هفت‌پیچ که می‌گذشتیم، یادآورِ هم می‌شدیم. خصوص اینکه پلک پایین می‌انداخت و گذری نگاهی بهِمان می‌کرد و می‌رفت. تقصیر خودش بود، اگر قبل‌ترش این‌جور‌ها نگاه‌مان نکرده بود، بعدترش که هوار راه انداخت و تق‌تق، یکی‌یکی در خانه‌هامان را زد و کاری کرد که ما دانستیم، این‌طور قصه کِش پیدا نمی‌کرد. باباهامان دوره‌اش کردند و کشیدنش گوشه‌ای تا از تب و تاب خشتک سر کشیدن بیفتد ولی هنوز صداش می‌آمد. می‌شنیدیم. صداش خفه می‌شد و باز از لابه‌لای دست‌های باباهامان هُل می‌زد بیرون. که چه؟ ما شنیده بودیم اما نفهمیده بودیم. تا آن‌موقع، توی کوچه‌ها تیله بازی کرده بودیم و چندباری هم نیشتک انداخته بودیم به دخترها. نمی‌فهمیدیم. یعنی دقیقش را. تا شبش که باباهامان توی کوچه‌ای که می‌خورد به سنگِ‌سیاه؛ زیاد دور نبود ولی تا آن‌قدری دور بود که ننه‌هامان صدای عربده‌شان را نشنوند، فهمیدیم. پسِشان رفته بودیم. گاهی می‌رفتیم. پیش می‌آمد تهِ بطری‌شان چیزکی می‌ماند. همان‌طور پرتش می‌کردند تو خرابه‌ی پشتِ بی‌بی‌دخترون. خرابه، تکه زمینی بود که خواسته بودند وسطش آلونکی بسازند. نساخته بودند. دیوار داشت و نداشت. می‌پردیم تو خرابه و تهِ بطری‌ها را سر می‌کشیدیم. به هر کدام‌مان قطره‌ای می‌رسید. چیزی‌مان نمی‌شد. باز شب‌های بعد می‌رفتیم بلکه چیزی‌مان شود. خدا خیرشان بدهد حالا همه چیز بهتر شده. باباها از این غلط‌ها نمی‌کنند. شب تا شب می‌خزند زیر لحاف و به‌ همین شاهچراغ قسم که تمام فکر و ذهنشان دکتر، مهندس شدنِ پسرهاشان‌ست. فکر پول کلاس تقویتی و کنکور و کتاب و چه و چه. این‌جور نبود که. شب به شب تا کتک مفصلی نمی‌خوردیم، خودمان خواب‌مان نمی‌برد. بماند. آن شب هم پا به پا رفتیم تا پشتِ بی‌بی‌دخترون. به تهِ بطری‌ها نرسیدیم، بهترش بود. رسیدیم به اینکه او با همان قد بلندش و پشت لبش که سبز شده بود آنقدر به خودش غره شده که رفته بوده تا محله‌ی شیرین بیان. همه را پس زده و رسیده به خودِ خودِ سندل‌سیاه. لابد چشم‌های سندل‌سیاه هر رنگش یک‌بار برق زده و یا دلش سوخته. باباهامان می‌گفتند دلش سوخته. بابای ما روی دو زانوش نشسته بود. بطری را از دست بابای اولین‌مان گرفت. به سلامتی گفت و سر کشید. بابای اولین‌مان ته خیاری را از جیبش درآورد و فرو کرد دهنِ بابای ما. بعدش بابا قهقهه سر داد. ما جمع‌تر نشستیم دیده نشویم. کوچه تاریک بود و فقط مهتاب کجکی کنجی را که نشسته بودند روشن می‌کرد و نمی‌کرد. گفت: «کشیده پایین و نتونسته. سندل سیاه هی دست پیش میورده، هی قرو قمیش میومده اما هیچ که هیچ. نشده.»
اون یکی بابا، بطری از دست بابای ما گرفت به سلامتی نگفته سر کشید. خنده نگذاشت. پوف کرد بیرون. باباهامان آستین کشیدند روی صورت‌شان. گفت: «ها خواسته بزنه بیرون. سندل سیاه هی جلوشو می‌گرفته و قهقهه می‌خندیده. قلقلکش می‌داده.» 
خزیدیم جلوتر نشنیده نگذاریم. مهتاب خب آمده بود بالاتر و افتاده بود روی عمارت بی‌بی‌دخترون. مست مست بودند. اگر هم می‌دیدند، دوتا دوتا می‌دیدند و خیالی می‌شدند که ندیده‌اند. بابای سومی‌مان گفت: «خودشو به در و دیوار می‌زده و هی به پایینش نگاه می‌کرده تا بلاخره هول هولکی می‌زنه بیرون.» بابای ما گفت: «به سلامتی.» و سر کشید. «حتا از هول شلوار نپوشیده می‌زنه بیرون. میگن تا صبح پشت کومه خرابه‌ای پناه گرفته بوده و می‌لرزیده. . سگا دوره‌ش کرده بودن.»
بعد دست دراز کرد و از جایی که ما نمی‌دیدیم بطری دیگری بیرون کشید. بابای اولین‌مان گفت: «نه نه قبلِ سحر سندل‌سیاه دلش می‌سوزه. خودش تنبونش رو می‌بره براش. میگن سگا سندل سیاه رو که می‌بینن خواستن تیک و پاره‌ش کنن.»
«سگ سیاهه نذاشته. یکیشون سیاه بوده. سندل سیاه رو که دیده، دم تکون داده. سندل‌سیاه هم تمبونِ ای بدبختو پاش کرده و راهیش کرده خونه.» 
 «پولش را از کدوم گوری آورده؟»
«باباش دارش می‌زنه. ننش می‌گفت اجاره خونشون رو از زیر قرآن برداشته.» 
تو نمی‌فهمی خوشحالی ما تا نداشت. خب البته هولی هم به جانمان افتاد که دیگر نرویم محله شیرین‌بیان. البته قبل‌ترش هم نرفته بودیم که. 
«حالا چرا افتاده بود به جونِ پسرای ما؟»
 تقصیر خودش بود. ما که چیزخورش نکرده بودیم. چند روز قبل‌ترش مسهل ریخته بودیم توی آشِ نذری ننه بزرگ‌مان. پیشکش برده بودیم برای او که سر گذر ایستاده بود و زنجیر می‌انداخت. خب زود بود برای این لات بازی‌ها. می‌فهمیدیم. لج‌مان می‌گرفت. دو سه روزی افتاد تو خانه‌شان. همین. آن‌موقع هول کرده بودیم نکند از این باشد. بعدها فهمیدیم. بعدها خودش هم فهمید. بعدها که پدرش عاقش کرد. باباش سرکتاب باز می‌کرد و برای خودش کم برو و بیا نداشت. گاهی روضه هم دست می‌گرفت. کم که می‌آورد، تو تعزیه، اشقیاخوان هم می‌شد. نیست کت و کولش پهن بود و بلند. همین بود که هم ما ازش می‌ترسیدیم، هم محله، هم او. همان‌موقع هم عاقش نکرد. چند وقت بعد دختر رسول مرودشتی را برایش عقد کردند و باز هم نتوانست. خب ما باز ریسه می‌رفتیم و دست می‌گرفتیم. هنوز ما درست و حسابی بوی تنِ زنی غیر از ننه و ننه‌بزرگمان را نشنیده بودیم و برای او که دو سال تمام هی کشیده بود پایین و نتوانسته بود، زن گرفته بودند. می‌بینی بعضی قصه‌ها برای کش آمدنند. تو فکر کن اگر باباش بعدِ دو سال طلاق زنه را می‌گرفت و به سلامت، خب باز کش پیدا نمی‌کرد. باباش طلاق زنه را گرفت و بعدش ...، راست و حسینیش این بود که باباش این‌طور تو کله‌اش فرو کرد.
خانه‌شان دو حیاط با ما فاصله داشت. بازارچه حاج‌زینل می‌نشستیم. خانه‌ی آنها نبش دُزک بود. زنش را طلاق داده بودند. یک ماهی می‌شد تو کوچه نیامده بود. ما سه نفر بودیم. جنگ بود. دو نفرمان رفته بودیم سربازی. ما نرفته بودیم. عیب و ایرادی داشتیم. بماند. حالا نداریم. درستش کردیم. دیر می‌رفتیم خانه که بابامان مدام غر نزند که می‌خوری و پس می‌دهی فقط. کار نبود. پول هم نبود. حالا نگاه نکن می‌آیی اینجا ده‌ها هزار تومان می‌دهی. لابد داری که می‌دهی. وضع مردم بهتر شده خب. بماند. دیروقت بود. تاریک تاریک. لامپ کوچه‌ی ما سوخته بود. کسی دل و دماغش را نداشت بگوید؛ بیایند نو بیندازند. مهتاب هم نبود. حمله‌ی هوایی که می‌شد زور می‌زدیم ماه را هم بکشیم پایین چه رسد به روشنایی کوچه. گهگاهی هم خبر شهادت یکی را می‌آوردند. البته می‌دانی که شهیدان زنده‌اند. ما که نمی‌دانستیم، این بود که تاریکی بهتر هم بود. تکیه داده بودیم به تیرک خاموش و نصفه‌سیگاری دود می‌کردیم. تا کمرش را صبحش سوزانده بودیم. داشتیم فکر می‌کردیم بزنیم و برویم پیش آن دو نفرمان. هرچه باداباد. صدای بابایش آمد. نعره می‌زد. به در و دیوار می‌کوبید. صدای شکستن هم آمد. ننه‌اش جیغ می‌کشید. می‌شنیدیم. می‌گفت: «دشمن شادِمون نکن مرد.»
خانه‌شان سر کوچه بود و ما ته کوچه سیگار دود می‌کردیم. آمد بیرون، بعدِ یک ماه که ندیده بودیمش. داشت پاشنه‌ی کفش‌هاش را ور می‌کشید. ننه‌اش دست گذاشت لای در. تاریک بود. سایه‌شان را می‌دیدیم و برق بازوهای لخت ننه‌اش. یک ساک کوچک بود. تیره. چپاند زیر بغل پسرش. گریه می‌کرد. بعد صدای باباهه آمد که: «راهِ کج رفتی اونم تا کجا؟ شیرین بیان؟» ننه‌اش هم یک‌درمیان هیس هیس می‌گفت و «یواش‌تر مرد» باباهه دوباره گفت: «برو بست بشین بلکه قبول کنه و طلسمت باز شه.» اگر هوا روشن بود یا لامپ کوچه نشکسته بود یا مهتاب بود، می‌شود گفت آن آخرین باری بود که می‌شد بینی بلند و محکمش را سالم دید. 
می‌بینی؟ ما که باور نداشتیم. ولی وقتی یادمان می‌آید؛ به آن قد و بالای بلند، آن قیافه‌ای که زودتر از همه‌ی ما جا افتاد انگار که قیمه‌ی نذری، قل‌قل می‌کرد و می‌خواست زود بریزد بیرون، آن دست‌های پهنِ بزرگ، آن چشم‌ها که شوخ بود و دماغش که فکر می‌کردیم کوه هم روش بیفتد خم برنمی‌دارد؛ ولی ضریح چاک چاکش کرد، خب باور می‌کنیم . تو هنوز جوانی. این مغازه را که خریدیم سال‌ها بود او از همان یک درِ شاهچراغ می‌رفت و می‌آمد. حالا نگاه نکن این‌جوری شده. آن‌موقع یک صحن داشت و یک گنبد که از هر کجای شیراز نگاه می‌کردی، برق برق می‌زد. صفایی داشت. حالا خب ببین چه ابهتی دارد! ازین سر تا آن سر بولدوزر زدند زیر خرابه‌ها. آباد شد، حرم مطهر. سال‌هاست دیگر راهش نمی‌دهند تو. حتا حالا که چندین تا در دارد و هر در نگهبان و بند و بساط. قربان آقا برویم خودش روزی‌اش را با خودش می‌آورد. اینکه می‌گویند اینها به ما و شما و نذر و نیازمان نیاز ندارند همین‌ست. آنجا را ببین. کوچه کوچه، تنگ و تُرُش، پیچ واپیج، صدها خانوار در هم می‌لولیدند. هیچ‌کدام هم هیچی از زندگی نمی‌فهمیدند. مغازه هم تا دلت بخواهد بود ولی نه این‌طور. حالا همه از همه سوا شده‌اند؛ حرم سوا، بازار سوا، مردم سوا. حالا ببین بازار بین‌الحرمین چندین تا پاساژ. بماند. خودت بیشتر می‌مانی می‌بینی.
ببین دارد می‌رود سر سنگِ‌سیاه. یک پارکینگی آنجاست دیدی لابد. یک جایی بهش داده‌اند. می‌رود پشت همان پَس‌پَله‌ها می‌خوابد. شب‌ها میوه و سبزی گندیده‌های زائران را می‌خورد یا تکه نانی کسی می‌دهدش تا صبح سق بزند. می‌بینی حالا قدش به زورِ زانوهاش به یک متر می‌رسد، ولی باز هم سندل‌سیاه سندل‌سیاه می‌گوید. ما که حالا اینجا زندگی نمی‌کنیم. بالاتر می‌نشینیم. ندیدیم که چی شد. خب دو نفرمان هم که دیگر نیستند. البته که هستند، جایشان در بهشت است. چند وقتی هست این‌طوری شده. جوری‌که قبلن نبود. قبلِ این، طور دیگری بود. حالا طور دیگری شده. نگهبان پارکینگ سر سنگ‌سیاه که شب‌ها توی دکه می‌خوابد یک روز گفت. گفت دیشبش همان‌طور لخ لخ‌کنان، بی‌آنکه کمر راست کند، هول هولکی خودش را پرت می‌کند پشت پس‌پله‌ها که جای خوابش است. نه میوه گندیده‌ای دستش بوده نه نانی سق می‌زده. داد می‌زده «شفا گرفتم. شفا گرفتم. آقام بخشیدِم.» نگهبان ترسیده بوده. آن شب بیرونش می‌راند. بعد دیگر همان‌طوری شد که حالا هست. شب‌ها که می‌گذرد از کوچه هفت‌پیج، حالا دیگر نیست، هر بار هم یک کوچه، انگار نشان کرده باشد، یکی از همان هفت‌پیچی که نیستند، انگار هر بار یک جایی قرار گذاشته باشد با آن زنیکه، یکهو می‌ایستد. می‌لرزد. زل می‌زند به کنجی تاریک. دهنش تا بناگوش باز می‌شود. دندان‌های داشته و نداشته‌ی سیاهش می‌زنند بیرون. آب از لب و لوچه‌اش می‌ریزد. داد می‌زند: «سندل سیاه، سندل سیاه» گفتیم بهِت که صداش تا کجاها می‌رود. شانس بیاوریم زن و بچه‌ی مردم نگذرند. بعدش پاهاش کِش می‌آیند. تو بگو یک کُتِ پیچازیِ پاره پوره که سرِ چوبی از کمر دوتا، آویزان کرده باشند. ما خب نگاه می‌کنیم. از گردالیِ نور می‌گذرد تا آن گوشه‌ی تاریک و هی خودش را می‌مالد به تاریکی. به دیوار. بعد آن قدر نگاه می‌کنیم به تاریکی، تا بالاخره صدای زوزه‌اش بلند شود. تو بگو گرگینه‌ای زوزه بکشد. تا تهِ کوچه‌ی هفت پیج، که نیست، رعشه می‌افتد به تنِ کسی اگر باشد. 
 نگاه کن مرتیکه‌ی لندهور را. با آن شلوار پر لک و پیسش. جابه‌جا لک افتاده. انتر را ببین. ها آقا گذاشته برای تو. تو را شفا دهد. یک بار گفتیم بهش. داشت از جلوی مغازه‌ی ما رد می‌شد. گفتیم: «برو عامو دسِ خدا». تو حالا تازه واردی، دل‌غشه می‌گیری. آخر ببین اینجا را . بهشت شده. فقط مانده همین او. که هی قصه را کش می‌دهد. آبروی اینجا را گذاشته زیر آبشره. به ما باشد، روح سندل‌سیاه هم اگر شب‌ها اینجا پرسه بزند باید جن‌گیر یا همین نمی‌دانیم چی، واسطه‌ای را آورد بتاراندش. اینجا پاک شده پاکِ پاک. تو ببین سندل‌ها را. حالا هر روز بیا بگو سندلِ سیاه می‌خواهم. نمی‌آوریم. نداریم. سندل‌ها همه رنگی. رنگ تا رنگ. تو بگو آبشاری از رنگین‌کمان. نیاگارا را تو عکس‌ها لابد دیده‌ای. ما دیده‌ایم. همان‌جوری چیدیم‌شان. ببین. از آن بالا انگار سندل‌ها رنگ و وارنگ سُر می‌خورند تا پیشِ کفش‌های مشتری. یکی را نشان کن دیگر. ببین دیروز هم نشانت دادیم آن سفید رنگ را ببر. 
دیدگاه مخاطبان
پریا
۱۳۹۹/۰۲/۱۸
داستان خوبی بود اما بحث تاثیرپذیری( روی مرز تقلید) توش خیلی شدید حس می شد که البته بسته به اینکه کار چندم نویسنده است یا نویسنده اش چه مدت است می نویسد می تواند قابل چشم پوشی باشد که خوب روندی کاملا طبیعی است که نوشتن نویسنده های جوان اغلب با تاثیرپذیری نزدیک به تقلید شروع میشود و بعد ذره ذره با بیستر خواندن و نوشتن، هر نویسنده در عین حفظ آن تاثیرپذیری، سبک و زبان و حال و هوای مختص به خودش را پیدا می کند و حسی از تازگی و امضای مخصوص به خودش را پای نوشته می گذارد که مثلا اگر کسی خواند بی دیدن اسم نویسنده بتواند در بیشتر مواقع حدس بزند بوی قلم کدام داستان نویس به مشام می رسد همان حسی که از خواندن صفدری و مندنی پور یا اسدی و خیلی های دیگر دست می دهد.البته معنیش خوب بودن داستان نیست یعنی بجث خوب بودن و استقلال مباحثی جدا هستند یک داستان مثل همین سندل سیاه داستان خوبی است(البته کمتر از داستان دیگر نویسنده) اما مال نویسنده اش نیست و برعکس داستانی هم هست خاص نویسنده اش که چندان دلچسب نیست.از میان دو داستانی که از خانم کرم نژاد خواندم صلح در وقت اضافه در مجموع و از حیث روایت زبان،استقلال نویسنده و مضمون و معماری داستان قوی تری بود و دوستش داشتم و خوشحال شدم از خواندنش و به گمانم در قیاس با رقیبش که اول شده بود، صلح در... داستان پرمایه تر و ریشه دارتری بود و مثل همیشه باز هم سر در نیاوردم از سیستم گزینش داستان جشنواره ها. سلیقه داوران بوده لابد! به هر شکل برای خانم کرم نژاد آرزوی موفقیت دارم.همینقدر که تو وانفسای داستان های بد داستانی ببینی که امیدوارت کند جای خوشحالی است و امیدوارم مستدام باشد بلکه ادبیات این ملک جانی تازه بگیرد.
ارسال پاسخ به دیدگاه " پریا"
  ____         ____       
 / ___|       / ___|      
/ /___   ___ / /___  _ __ 
| ___ \ / _ \| ___ \| '__|
| \_/ ||  __/| \_/ || |   
\_____/ \___|\_____/|_|   
                          
                          
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
گروه ادبی پیرنگ
۱۳۹۹/۰۲/۲۲
ممنون از اینکه نظرتان را مفصل نوشتید و ارسال کردید.
آنچه نوشته‌اید را در اختیار خانم کرم‌نژاد نیز گذاشتیم.
با سپاس مجدد از شما
ارسال پاسخ به دیدگاه " گروه ادبی پیرنگ"
  ____         ____       
 / ___|       / ___|      
/ /___   ___ / /___  _ __ 
| ___ \ / _ \| ___ \| '__|
| \_/ ||  __/| \_/ || |   
\_____/ \___|\_____/|_|   
                          
                          
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
  ____         ____       
 / ___|       / ___|      
/ /___   ___ / /___  _ __ 
| ___ \ / _ \| ___ \| '__|
| \_/ ||  __/| \_/ || |   
\_____/ \___|\_____/|_|   
                          
                          
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
تهران، پیکر گمشده
 ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تهران، پیکر گمشده

امروز در خانه ماندم و به تهران فکر کردم. به خیابان‌هاى پر از چاله‌هاى ناگهانى‌ا‌ش، که آدم را وسطِ هزار فکرِ جورواجور، بیدار مى‌کند و پرت مى‌کند وسطِ روزمرّگى. وسطِ دغدغه‌ى شیر با لاکتوز یا بى‌ لاکتوز. وسط رژیم گوشت یا گیاه‌خوارى. وسطِ تفاوتِ غول‌آساى تهرانِ با تو یا بى تو. مانی می‌خوانی ...  ادامه مطلب 
میرکا
 ۲۴ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: مجید قدیانی

میرکا

قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش ...  ادامه مطلب 
شهرزاد و من
 ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

شهرزاد و من

شهروزم گرسنه‌اش است. شهرزادم ماهی‌تابه را از کابینت در می‌آورد و به آن زل می‌زند. باید تویش روغن بریزد و بگذارد خوب داغ شود. ماهی‌تابه مثل این روزهای من، رنگ‌پریده و لب‌پر شده‌ است. سپهر اگر بود، ماهی‌تابه را از دستم می‌گرفت و به شهرزادم می‌گفت: «بشین تا برات نیمرویی درست کنم که انگشت‌هات را ...  ادامه مطلب 
نقش و ناخن
 ۱۶ بهمن ۱۳۹۸
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

نقش و ناخن

اولش با هم حرف می‌زدیم، با صدای بلند. مثلن یکی‌مان از این سر سلول داد می‌زد: «هی رفیق، به خیالت حالا روز است یا شب؟» آن دیگری پوزخند می‌زد: «تو چیزی غیر تاریکی می‌‌بینی اینجا؟» اولی جواب می‌داد: «آن بیرون را می‌گویم. آن بیرون هم شب است حالا؟» و بعد تا کسی می‌آمد جوابی بدهد که مثلن بیرون ...  ادامه مطلب