نقش و ناخن

نقش و ناخن
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ:
۱۶ بهمن ۱۳۹۸
اولش با هم حرف می‌زدیم، با صدای بلند. مثلن یکی‌مان از این سر سلول داد می‌زد: «هی رفیق، به خیالت حالا روز است یا شب؟» آن دیگری پوزخند می‌زد: «تو چیزی غیر تاریکی می‌‌بینی اینجا؟» اولی جواب می‌داد: «آن بیرون را می‌گویم. آن بیرون هم شب است حالا؟» و بعد تا کسی می‌آمد جوابی بدهد که مثلن بیرون هم تاریک است لابد، و خب همه‌مان یک چیزهایی از تاریکی‌اش یادمان هست، یکهو ضربه‌ای محکم می‌خورد به در، و توپ و تشری که بی‌درنگ خفه‌مان می‌کرد. همه با هم لال می‌شدیم و زل می‌ماندیم به دیوارهای سیمانی. 
یک بار هم که هیچ کدام‌مان یادمان نیست از چی حرف می‌زدیم، یکی‌شان آمد در را به ضربِ پا باز کرد. در محکم کوبیده شد به دیوار و صدایش طوری پیچید توی گوش‌مان که همه‌مان - غیر از یکی- بی‌صدا شروع کردیم به جویدن ناخن‌هایمان. ما صورتش را نمی‌دیدیم. با چیزی پوشانده بودش. شاید با پارچه‌ای سیاه یا یک همچو چیزی. ایستاد در آستانه‌ی در و هوار کشید که: «مقصودتان از شب و روز چیست؟» و ما هم همان‌طور هاج و واج که خب روز، روز است و شب، شب است و روز، روشن است و شب، تاریک. توضیح دادن همین بدیهیات که از روز اولی که آمده بودیم، یعنی آورده بودندمان، آنها هی می‌پرسیدند و ما جواب می‌دادیم و جواب‌هایمان را هم مدام تکرار می‌کردیم. اما به خرج کسی نمی‌رفت که نمی‌رفت. آنها که می‌گویم، یعنی آدم‌هایی شبیه همان مرد نقاب‌پوش؛ با نقاب‌هایی بر چهره، باتوم‌هایی در دست و اسلحه‌هایی بر کمر، و بویی مشمئزکننده که بین همه‌شان با اندکی تغییر مشترک بود. حتا یک جاهایی زبانشان را هم متوجه نمی‌شدیم. یک چیزهایی را زیر لب زمزمه می‌کردند، شبیه ورد، جادو. یک بار یکی از هم‌سلولی‌ها که از بازجویی برمی‌گشت، با صورتی کبود، لب و دهانی پاره و دماغی خونی، پرسید: «اینها هموطن‌اند یا بیگانه؟ شما می‌فهمید حرف حسابشان چیست؟» ما گیج و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم و آن سوال را تا شب از خودمان پرسیدیم و به هیچ جواب قانع‌کننده‌ای نرسیدیم. کم‌کمک یادمان رفت برای چی آنجاییم اصلن. خیال می‌کردیم برای جواب دادن به همان سوال‌های تکراری‌ست که از فرط بدیهی و مسلم بودنشان، جوابی برایشان نداشتیم هیچ‌وقت. 
بعدش چون حساب روز و سال و ماه از دستمان در رفته بود، یکی‌مان گفت: «آقای مأمور! روزنه‌ای، پنجره‌ای چیزی.» یکی دیگرمان گفت: «دست‌کم تقویمی، ساعتی.» سومی گفت: «لااقل نیم ساعت هواخوریِ صبحی، بعدازظهری.» یکی‌مان هم - همان که ناخن‌هایش را نمی‌جوید و اغلب ساکت بود- دست‌هایش را در جیب کرده بود و دهانش حالتی شبیه سوت زدن داشت. در، کوبیده شد به هم. مرد نقاب‌پوش انگار نشنیده باشد که چیزی گفته‌ایم، جوابی نداد. شاید هم چیزی نگفته بودیم. شاید خیال می‌کردیم که گفته‌ایم ولی به ‌جایش ناخن‌هایمان را جویده بودیم و زل مانده‌ بودیم به سقفی، سه‌کنجی، ناخنی. خب چیز دیگری هم نبود که بخواهیم خیره‌اش شویم. فقط سقفی بود و سه‌کنجی بود و ناخنی. 
از آن به بعد، صدایمان را می‌آوردیم پایین. دیگر داد نمی‌زدیم موقع حرف زدن. مثلن یکی‌مان به زمزمه می‌گفت: «هوا طوری سرد شده انگار آن بیرون زمستان است.» و دهانش طوری کرخت و آهسته می‌جنبید، انگار در فیلمی اسلوموشن زندگی می‌کنیم. یکی‌مان که پیرتر بود و گویی هزار زمستان را پشت سر گذاشته بود و گوش‌هایش خوب نمی‌شنید، می‌پرسید: «کسی چیزی گفت؟» اولی می‌آمد نزدیکِ گوشش زمزمه می‌کرد: «هیچی. می‌گویم هوا طوری سرد شده انگار آن بیرون زمستان است.» رفیق پیرمان سری تکان می‌داد که یعنی بله. بعد آه می‌کشید. بعد، ها می‌کرد. بعد آهسته می‌گفت: «زمستان زیاد دیده‌ام به عمرم. اما انگار سردترین‌اش همین یکی‌ست.» بعد طوری می‌چرخید که قوز کمرش به محاذات دیوار نمایان می‌شد و ما دیگر همه ساکت می‌ماندیم. یکی با انگشت‌هایش بازی می‌کرد. یکی دست می‌کرد توی موهایش و چیزی را می‌جورید. یکی چانه‌اش، گردنش یا کف پایش را می‌خاراند و آن یکی‌مان که از همه ساکت‌تر بود، زل می‌زد به سه‌کنج سقف و تا مدت‌ها تکان نمی‌خورد. 
کم‌کمک طوری شد که وقتی می‌خواستیم بیشتر از چهار کلمه حرف بزنیم یا خاطره‌ای چیزی تعریف کنیم، حلقه‌وار می‌نشستیم دور هم و سرهایمان را آن‌قدر به هم نزدیک‌ می‌کردیم که صدای خس‌خس نفس‌های هم را می‌شنیدیم. مثلن می‌گفتیم غذای امروز را دوست داشتیم یا نه. و همیشه یکی پیدا می‌شد که بگوید آن بیرون جور دیگری این غذا را درست می‌کرده است و مزه‌اش بهتر بوده و یادش به خیر و این‌حرف‌ها. بعدش انگار چیزی یادش آمده باشد و نیامده باشد، یکهو می‌پرسید: «یعنی کی درست می‌کرده؟ دست‌پخت کی بوده؟ از کجا؟» کسی چیزی یادش نمی‌آمد. البته غذای دیروز و امروز و فردای‌مان با هم فرقی نداشت. کاسه‌ای آب زرد رقیق و دانه‌های کوچکی که در آن شناور بود. ما دنبال بهانه‌ای بودیم برای حرف زدن. در تصورمان غذایی که دیروز خورده بودیم با غذای امروزمان فرق داشت؛ مثلن آبش کمی کمرنگ‌تر یا دانه‌هایش کمی ریزتز بود یا این‌بار تا خط میانه‌ی کاسه نمی‌رسید، یعنی کمتر بود. این تفاوت می‌توانست ما را به گذشته وصل کند، یا با کمی اغماض به آینده نیز. همان‌طور که خیره مانده بودیم به مایع درون ظرف، یکی‌مان آهسته می‌پرسید: «شما هم مثل من ردّ و اثری از گذشته می‌بینید و نمی‌بینید؟ چیزی که بیاید و زود محو شود. چیزی شبیه تاریکی یا دستی که روی گلو گذاشته باشند.» که هنوز کسی جوابی نداده، در تقّه‌ای می‌کرد و ما می‌ماندیم هاج و واج که صدایمان چطور نشت می‌کند به بیرون. و با نگاه از هم می‌پرسیدیم که آیا فقط پچ‌پچه‌هایمان شنیده می‌شود یا کلمه‌ها هم قابل تشخیص‌اند. 
یک بار یکی‌مان، آن‌که از همه ساکت‌تر بود و همیشه چشم‌هایش را می‌دوخت به سه‌کنج سقف یا دیوار و انگار دنبال درزی، روزنه‌ای چیزی می‌گشت، پرسید: «ما چرا اینجاییم؟» همگی نگاهِ هم کردیم، مبهوت. اولش سکوت بود. بعد سوال‌ها یکی‌یکی شروع شد. «تو یادت نیست کی آمدی؟» «تو می‌دانی چرا آمدی؟» «چطور می‌شود گذشته را به یاد آورد؟» یکی‌مان گفت: «دیشب خواب دیدم. خواب جایی که اینجا نبود.» تا آمدیم بگوییم تعریف کن زود، در تقّه‌ کرد، چند بار پشت هم بی‌وقفه. و با هر کلمه‌ای که می‌گفتیم، صدای تقّه‌ها بلند و بلندتر می‌شد. ما نگاهِ در می‌کردیم و آب دهان‌مان را قورت می‌دادیم. گوش‌هایمان را با دست پوشانده بودیم و می‌لرزیدیم. به نظر می‌رسید لرزیدن‌مان از به یاد آوردنِ مبهمِ دردی کهنه باشد یا اگر دقیق‌تر بشود گفت، پیچیدن دردی کهنه در رگ و پی و استخوان. دردی که معلوم نبود از کِی و در اثر چه چیزی ایجاد شده است و چگونه تداوم پیدا کرده است تا آن زمانی که انگار زمان نبود، بی‌زمانی محض بود. 
کم‌حرف شده بودیم. گاهی کلمه‌های سخت‌تر توی دهانمان نمی‌چرخید. زبانمان گیر می‌کرد وقتِ تلفظ کلمه‌ها. مثلن یک بار یکی‌مان تهور را گفت تهوع. نفر بعدی آمد درستش کند، نشد. او هم گفت تهوع. تهوع. تهوع، پشت هم از دهان همه‌مان درمی‌آمد تا این‌که باز در تقّه کرد و ما ساکت شدیم. حتا یکی‌مان طوری کلمه‌ها را ادا می‌کرد انگار لکنت مادرزاد دارد. این شد که ‌هم‌او یک روز آه بلندی کشید و با من و من گفت: «کاش کاغذی، قلمی، چیزی داشتیم و حرف‌هایمان را می‌نوشتیم.» همه‌مان یکی یکی با سر تأیید کردیم و خیره ماندیم به هم. بعد نگاهِ انگشت‌هامان کردیم که اصلن معلوم نبود هنوز بتوانند قلم را روی کاغذ بچرخانند یا نه. انگشت‌ها را تکان دادیم. خم کردیم. دست‌ها را مشت کردیم و باز کردیم. سعی کردیم با دست‌هایمان ژست قلم به دست گرفتن بگیریم. یکی‌مان گفت من چپ‌دستم. آن یکی گفت یادم نمی‌آید راست‌دستم یا چپ‌دست. و مدتی طولانی خیره ماند به دست‌هایش؛ به نوبت، دست راست و دست چپ.
یک روز به خودمان آمدیم و دیدیم هم‌او که خیال می‌کردی لکنت مادرزاد دارد، شروع کرده است به ایما و اشاره. مثلن می‌خواست کسی را صدا بزند که برود بنشیند پیشش، با انگشت اشاره به او علامت می‌داد. یا از حرفی تعجب می‌کرد، ابروهایش را می‌کشید بالا و بعد خط دهانش برعکس می‌شد رو به پایین. می‌پرسیدیم: «یعنی دلت نمی‌خواهد حرفی بزنی، خاطره‌ای چیزی تعریف کنی؟ با ایما و اشاره که نمی‌شود...» و منظورمان از خاطره، همان تصویرهای مبهمی بود که گاهی از گذشته به یاد می‌آوردیم؛ از مکانی که خیال می‌کردیم روزی آنجا بوده‌ایم، از آدم‌هایی که نسبت‌شان را با خودمان نمی‌دانستیم ولی نگاه گنگ‌شان در گوشه‌ای از ذهنمان مانده بود. می‌پرسیدیم: «دوست نداری حرفی بزنی، خاطره‌ای تعریف کنی؟» او سرش را جوری تکان می‌داد که یعنی هم آره و هم نه. بعد با انگشت اشاره‌اش می‌کشید روی زمین. اول‌ها خیال می‌کردیم دارد بازی می‌کند. بعد که یک روز سرمان را بردیم نزدیک‌تر و ردّ انگشتش را دنبال کردیم، دیدیم انگار دارد چیزی می‌نویسد. کلمه‌ها مقابل چشممان جان می‌گرفتند و خیلی زود محو می‌شدند. یکی‌مان گفت: «کاش کف اینجا شنی، ماسه‌ای چیزی بود. می‌شد رویش بنویسی و بعد که همه خواندند، ماسه‌ها را پخش و پلا کنی که ردّ و اثری ازش نماند.» یکی دیگرمان گفت: «به نظرم بارها روی ماسه‌های ساحل، چیزهایی نوشته‌ام. یادم نمی‌آید کی، کجا.» یکی‌مان لبخند زد: «همین‌طوری هم خوب است. کم‌کمک عادت می‌کنیم.» سومی گفت: «سرمان گرم می‌شود.» او که از همه ساکت‌تر بود، او که همیشه جدای از ما می‌نشست، آمد جلوتر و روی زمین با انگشتش نوشت: «این‌طوری شاید حرف‌های مهم‌تری هم بزنیم.» و بعد دوباره نوشت: «چطوری می‌شود از شرّ اینجا خلاص شد؟» یکی‌مان نوشت: «چی؟» او دوباره نوشت: «چطوری از شرّ اینجا، از شرّ اینها خلاص شویم؟» ما اول به یکدیگر نگاه کردیم، بعد به در آهنی، با چشم‌های گشادشده و نگاه‌های بی‌رمق. بعد خیره ماندیم به زمین که شاید کسی، چیزی در جوابش بنویسد. اما کسی چیزی ننوشت. از هم فاصله گرفتیم و نمی‌دانم تا چند وقت هیچ‌کس هیچ‌چیز نگفت. 
بعدتر سرگرمی‌مان شده بود همین که دور هم جمع شویم و کسی چیزی بنویسد که بعدش بی‌صدا بخندیم یا بی‌صدا دست بزنیم یا آه بکشیم یا دست‌هایمان را به هم بمالیم یا بلند شویم بی‌صدا راه برویم، دور خودمان چرخ و واچرخ بزنیم یا سکوت کنیم و هوا را ببلعیم. او که از همه ساکت‌تر بود و همیشه خیره می‌ماند به سه‌کنج سقف، خودش را قاطی بازی نمی‌کرد. می‌دیدیم گاهی می‌رود یک گوشه‌ای دورتر از ما و خودش را حائل می‌کند میان ما و دیوار و صدای قیژ قیژِ کشیدن ناخن‌هایش روی دیوار بلند می‌شود و بعدش که کارش تمام می‌شد، تکیه می‌داد به همان دیوار و همان‌جا چمباتمه می‌نشست، با چشم‌های نیم‌باز که نمی‌دانستی حالا خواب است یا بیدار. 
یک بار یکی‌مان آمد با انگشتش روی زمین نوشت: «دارد چه‌کار می‌کند؟» دیگری ادامه داد: «چیزی می‌نویسد؟» یکی دیگر پرسید: «مگر روی سیمان هم می‌شود نوشت؟» آن‌که پیرتر بود نوشت: «کار بیهوده.» و بعد نگاهمان برگشت سمت او، که پشت به ما داشت ناخنش را می‌کشید روی دیوار. بلند شدیم رفتیم سمتش. فهمید. برگشت. کمرش را چسباند به دیوار و از جایش جنب نخورد. نگاهش، شبیه وقت‌هایی بود که از نگاهِ مرد نقاب‌پوش حذر می‌کرد. مدتی طولانی همان‌جا ایستاده بودیم بی‌حرکت، چشم توی چشمِ او.  
نفهمیدیم چطور شد که یکهو از بیرون سروصدا بلند شد، صدای کوبیدن پا به زمین. و بعد در تقّه‌ای کرد و باز شد. محکم کوبیده شد به دیوار. ما خودمان را کشیدیم کنار و دوباره نگاه‌هایمان برگشت سمت او که همان‌طور بی‌صدا تکیه داده بود به دیوار. آن مأمور که در را ناگهانی باز کرده بود و ما صورتش را نمی‌دیدیم، از میان ما رد شد و رفت سمتِ او. او تکان نخورد از جایش. ما همگی با هم، ناخودآگاه، بی آنکه از قبل هماهنگ کرده باشیم، چند قدم رفتیم جلوتر. ایستادیم شانه به شانه‌ی مرد نقاب‌پوش. اشاره کردیم به پشت سر آن مرد، به آن قسمت از دیوار که تکیه داده بود و کسی نمی‌دیدش. مرد نقاب‌دار نزدیک‌تر شد. شانه‌اش را محکم گرفت. کشاندش سمت خودش. دست‌هایش را از پشت پیچاند و بعد زل زد به دیوار. ما هم آهسته آهسته رفتیم نزدیک‌تر. از دور چیزی دیده نمی‌شد. مرد نقاب‌دار یک قدم به جلو برداشت و ما پشت سرش. همگی سرها نزدیکِ هم، آن‌قدر نزدیک که نفس‌هایمان در هم آمیخته می‌شد. در دو سوی مرد نقاب‌دار، خیره ماندیم به چند خط ضعیف کمرنگ. یکی‌مان روی دیوار نوشت: «خانه است؟» یکی دیگرمان نوشت: «کوه است؟» آن یکی نوشت: «پرنده است؟ ابر است؟» یکی‌مان هم، کند و بی‌رمق نوشت: «دیدید؟ از ناخن‌هایش خون می‌آید.» 
در، محکم کوبیده شد به هم. همگی برگشتیم سمت صدا. مرد نقاب‌دار رفته بود و مردی که همیشه ساکت بود را هم، با خود برده بود. ما حلقه زده بودیم دور نقشِ روی دیوار. 


عکس: سلولی انفرادی در زندان قصر تهران، حدیث خیرآبادی
 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
تهران، پیکر گمشده
 ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تهران، پیکر گمشده

امروز در خانه ماندم و به تهران فکر کردم. به خیابان‌هاى پر از چاله‌هاى ناگهانى‌ا‌ش، که آدم را وسطِ هزار فکرِ جورواجور، بیدار مى‌کند و پرت مى‌کند وسطِ روزمرّگى. وسطِ دغدغه‌ى شیر با لاکتوز یا بى‌ لاکتوز. وسط رژیم گوشت یا گیاه‌خوارى. وسطِ تفاوتِ غول‌آساى تهرانِ با تو یا بى تو. مانی می‌خوانی ...  ادامه مطلب 
میرکا
 ۲۴ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: مجید قدیانی

میرکا

قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش ...  ادامه مطلب 
شهرزاد و من
 ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

شهرزاد و من

شهروزم گرسنه‌اش است. شهرزادم ماهی‌تابه را از کابینت در می‌آورد و به آن زل می‌زند. باید تویش روغن بریزد و بگذارد خوب داغ شود. ماهی‌تابه مثل این روزهای من، رنگ‌پریده و لب‌پر شده‌ است. سپهر اگر بود، ماهی‌تابه را از دستم می‌گرفت و به شهرزادم می‌گفت: «بشین تا برات نیمرویی درست کنم که انگشت‌هات را ...  ادامه مطلب 
سندل‌سیاه
 ۱۹ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

سندل‌سیاه

ما که نمی‌دانستیم. خودش آمده بود و همان‌طور که آمده بود خاکِ کوچه‌پس‌کوچه را به سرش کشیده بود که چی؟ که حالا ما بعدِ سال‌ها هنوز هم نه یادمان می‌رود و نه خودش می‌گذارد که یادمان برود. حالا که نه، یعنی همین‌که آن‌طور رنگ ‌و رو پریده و خاکی درِ تک‌تک خانه‌ها را زد و نعره‌ی تهدید سر داد و حمله کرد ...  ادامه مطلب 
گوسفند قربانی تکان می‌خورد
 ۰۴ دی ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

گوسفند قربانی تکان می‌خورد

زنگ در را زدند. گفتم: «حتما نذرى آوردن، آخ‌جون.» تصویر یک سرباز با مامور نیروى انتظامى روى صفحه‌ی نمایش بود. صداى خنده‌ها قطع شد، مثل سکوت بین دو قطعه‌ی موسیقى. تو تاس‌ها را رها کردى. تاس‌ها روى میز شیشه‌اى قل خوردند و روى زمین افتادند. صداها درهم پیچید. از جا پریدى. ترسیده بودى، گیجى ...  ادامه مطلب