نوشتن، هم دم فرو بستن است و هم گفتن

نوشتن، هم دم فرو بستن است و هم گفتن
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ:
۰۳ مرداد ۱۳۹۸
نسخه‌ی شفابخش مارگریت دوراس

«آن اتاق کلمه و اتاق نوشتن حالا از بین رفته است.»* دوراس غایب است. برای همیشه غایب است. یان آندره‌آ در غیاب دوراس، غیابی که نام دیگرش مرگ است، نمی‌داند چه کند. این تمام شدن، افسرده و بیچاره‌اش کرده. مشحونِ خیال و سودا، یاد دوراس را مدام احضار می‌کند. شاید اراده‌ای هم در کار نیست، خودش خودبه‌خود احضار می‌شود. یاد و خاطره‌ی دوراس، طنین صدایش، کلمه‌هایی که شاید اگر زنده بود، از دهانش خارج می‌شد. یان آندره‌آ را چطور می‌شود نجات داد؟ یان آندره‌آی مصیبت‌زده. او که خانه‌نشین شده؛ در عزلتی خودخواسته، بی‌هیچ جنبشی. غم فقدان دوراس، از او موجودی ساخته که هول‌انگیز و رقت‌بار است. حتا می‌خواهد خودش را سربه‌نیست کند. بارها به آن فکر کرده و فکرش را پس زده.
نسخه‌ی شفابخشِ دوراس برای یان چیست؟ آن داروی التیام و تسکین، چه می‌تواند باشد؟ نوشتن؛ همین و تمام. 
همان نسخه‌ای که دوراس در همه‌ی عمر، برای خودش تجویز می‌کرد و متعهد بود به آن؛ به آنچه التیامش بود از هرچه درد. «به تحملش نمی‌ارزد، این همه رنج. ولی چرا. می‌ارزد. کتاب‌ها هم همین‌طور، به نوشتنش نمی‌ارزد ولی من تمام عمرم کتاب می‌نویسم، همین فقط. و دیگر؟ دیگر هیچ. این‌طور رقم خورده.»*
همین است که یان آندره‌آی سوگوار را لابد در خیال به دام می‌اندازد. عتاب و خطابی شاید، از نوعِ دوراس، آمیخته به مهر. که یان آندره‌آ خودش را از مهلکه به در برد. قلم به دست بگیرد و بنویسد. «کاری جز این نکنید. بنویسید. مهم نیست چی. شروع کنید. موضوع جالبی برای نوشتن دارید، موضوع باارزش. به حرفم گوش کنید. دیگر بدقلقی نکنید. بنویسید. چه فایده که خودتان را سربه‌نیست کنید؟ دیوانگی نکنید... برای من هم بنویسید. شخص من را موضوع کتابتان کنید. چیز بدیعی است...»*
کلمه، پناهگاه دوراس است. مخفیگاهش در دلِ عزلت. گفت‌وسکوتش، آوازش. «نوشتن، هم دم فرو بستن است و هم گفتن. گاهی هم مرادفِ آواز خواندن است.»** دوراسِ دم‌فروبسته، دوراسِ آوازه‌خوان. یان آندره‌آ باید به محبوبش تأسی کند. به نجات‌دهنده‌اش، دوراس. باید کلمه‌ها را احضار کند یکایک. باید سیلِ کلمه‌ها را پذیرا شود. انباشته شود. نوشته را سر و سامان بدهد. باید بنویسد. از دوراس بنویسد. از آن زن که هرگز رهایی نداشت از کلمه. دوراسِ تسلی‌ناپذیر. آن نویسنده‌ی غریب، مخالف‌خوان و معنی‌ناپذیر. 
دوراس، حیات نوشته را مرهون عزلت می‌داند؛ عزلت نویسنده و عزلت نوشته، که اگر نباشد این عزلت، نوشته خون‌باخته می‌شود، بی‌رنگ ‌و رو. «عزلت نوشته، عزلتی است که نوشته بدون آن حاصل نمی‌شود، یا به صورت تکه‌تکه‌های بی‌خونی از آب درمی‌آید که دوباره نوشتن را اقتضا می‌کند. نوشته‌ی خون‌باخته اصلاً مطلوب نویسنده نیست.»** و نویسنده باید بتواند این عزلت را بسازد. «بین کسی که کتاب می‌نویسد و اطرافیان او همیشه باید نوعی جدایی باشد. عزلت همین است، عزلت نویسنده، عزلت نوشته... عزلت یافتنی نیست، می‌سازیمش، ساخته می‌شود. وقتی متقاعد شدم که باید تنها باشم، که تنها بمانم تا کتاب بنویسم، ساختمش... عزلتم را هنوز دارم، اینجاست، دست‌نیافتنی، در پیرامونم. درها را اغلب می‌بندم، تلفن را قطع می‌کنم، صدای خودم را هم قطع می‌کنم. از همه‌چیز دل می‌کنم.»** 
دوراس، یان آندره‌آی مخفی‌شده در عزلت را خطاب قرار می‌دهد. که به رغم سوگ، به رغم عشقِ از دست شده، به رغم تنهایی، به رغم آن غیاب بزرگ، غیاب دوراس، قلم را بچرخاند بر کاغذ، بنویسد؛ در منتهای رهایی. به ساده‌ترین نحو ممکن.  
«به رغم این‌همه باید نوشت، کتاب نوشت، راهی که باید پیش گرفت همین است، این سکوت به‌اصطلاح حماسی را باید کنار گذاشت. بله، باید نوشت، به ساده‌ترین نحو ممکن. نگران کلمات نباید بود. کنج‌ها را نباید کاوید. چیزی یافت نمی‌شود. این دیگر مسلم است، کاملاً. خب، شروع کنید. جلو خودتان را نگیرید. رها شوید. ببینید چه پیش می‌آید. به من نگاه کنید. ببینید من چطور رفتار می‌کنم. خودم را گرفتار چیزی نمی‌کنم. با من از سبک و سیاق دوراس حرف می‌زنند، می‌پرسند: شما به چه طرز و شیوه‌ای کار می‌کنید، و از این حرف‌ها. من هیچ کاری نمی‌کنم. واقعاً هیچ. می‌نویسم فقط، همین. رسم و آیینی در میان نیست، نه در باب کلمات، نه در باب شما، یا خودم. چیز دیگری مطرح نیست جز رسیدن به سهولت غریزی.»*
دوراس رسم و آیینی ندارد برای نوشتن، جز نوشتن. همین و تمام. نوشته پشتِ نوشته. هدر دادنِ نوشته‌ی قبلی، ناکامی و ساختنِ امکانی جدید برای خلق. «نوشتن، همیشه نوشته‌ی قبلی را هدر می‌دهد. با این حال باید پذیرفت که: هدر دادنِ ناکامی، قدمی به سوی کتاب بعدی است، یا امکانی دیگر برای همان کتاب.»** گشودنِ درهایی به سویی رهایی، در قعر آن عزلت خطرناک. نوشتن تا سرحد مرگ. «مردن از فرط نوشتن. کتاب‌های بی‌شمار.»* نوشتنِ دشوار. دشوارترینِ کارها. آغشته‌ترین چیز با زندگی. درآمیخته با مرگ. متاثر از تاثرات آدمی. «نوشته چنین است. قطار نوشته از جسمتان عبور می‌کند، جسم را می‌پیماید. آدم از همین‌جا شروع می‌کند به گفتنِ تأثراتی که گفتنش دشوار است و چنان غریب که، به‌هرحال، ناگهان وجودتان را می‌انبارد.»** گفتن از مرگ، از فقدان، از تباهی، از عشق، از یأس، از زندگی. گفتن از هر چیزی که ناگهان سر می‌رسد و نباید سد راهش شد. باید گذاشت همه‌چیز را درنوردد. جسم و جان را بپیماید. نباید نگران بود از به گَردَش نرسیدن. «نوشته مثل باد سر می‌رسد. عریان است نوشته، از مرکب و جوهر است. نوشته همین است، و چنان درمی‌نوردد که هیچ چیز به گرد آن نمی‌رسد، هیچ چیز، مگر زندگی، خودِ زندگی.»**
نوشته، که درمی‌نوردد و می‌تازد. برای ایستادن در مسیر این تندباد، برای جا خالی ندادن و پذیرش، باید قوی بود. چون نوشته، به قدرِ زندگی، سخت‌جان است و قوی‌. چون نوشته کم نمی‌آورد، اگر از مقابلش جا خالی ندهی. اگر خواهانش باشی از جان. اگر بایستی در معرضش و فرار نکنی. قطار نوشته از جسم نویسنده عبور می‌کند. باید قوی بود و تابش آورد. نباید عناد ورزید. یان آندره‌آ باید از جا بلند شود. جسم بی‌جان شده‌اش را از نو بسازد. تن باید بتواند تاب بیاورد تندبادِ نوشته را. عتاب و خطاب دوراس برای عاشق‌اش همین است. «عناد می‌ورزد آدمی. بدون توانِ جسمی نمی‌توان نوشت. باید قوی بود، خیلی، تا از پس نوشته برآمد. باید قوی‌تر از نوشته‌ی خود باشیم. چیز غریبی‌ است، بله. نوشته فقط کلمه نیست، نعره‌ی جانداران در شب هم هست، نعره‌ی همگان، نعره‌ی شما و من، زوزه‌ی سگ‌ها.»**
یان آندره‌آ باید ابتدا یقین حاصل کند از مرگ دوراس. صحه بگذارد بر مرگ او. دوراسِ نویسنده، خفته در گودالی در گورستان مونپارناس. دوراسِ تمام‌شده. دوراسِ دوام‌آورده در نوشته‌هاش. حی و حاضر در کلمه‌هاش. نویسنده‌ی باقی. حضور دوراس آنچنان با نوشتن پیوند خورده است، که باور مرگش نیز، با ننوشتن‌اش رقم می‌خورد. این را یان آندره‌آ بهتر از هر کسی می‌داند. یان آندره‌آ که چند روز پیش از مرگ دوراس از زبان او می‌شنود که می‌گوید: «تمام شد. دوراس دیگر تمام شد. دیگر نمی‌نویسم.»* ننوشتن برای دوراس، تمام شدن است. کلمه، باقی و حاضر است. کلمه، زندگی‌ است. خیال دوراس، یان آندره‌آ را به نوشتن فرا می‌خواند. داروی التیام و تسکین را به جانِ او تلقین می‌کند. پناهیدن به دامان کلمه. «بنویسید. برای من بنویسید. در مورد من بنویسید.» نجات می‌یابد یان، با نسخه‌ی شفابخش دوراس. نوشتن، همین و تمام.
 
*: همان عشق، یان آندره‌آ، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشارات نیلوفر
**: نوشتن، همین و تمام. مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین، انتشارات نیلوفر
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
 _     _      __         
| |   | |    /  |        
| | __| |__  `| |   ___  
| |/ /| '_ \  | |  / _ \ 
|   < | | | |_| |_| (_) |
|_|\_\|_| |_|\___/ \___/ 
                         
                         
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.