لالی و آخرین ایستگاه

لالی و آخرین ایستگاه
شقایق بشیرزاده
تاریخ:
۲۹ خرداد ۱۳۹۸
نویسنده: شقایق بشیرزاده

اسمش لالی بود. اولین باری که او را دیدم، در ایستگاه اتوبوس سر صحبت را باز کرد. از تمام هندی‌هایی که می‌شناختم، کمتر انگلیسی می‌دانست و لابد از تمام آدم‌هایی که او می‌شناخت، من کمتر آلمانی بلد بودم. با هر دو زبان با هم حرف می‌زدیم، جسته و گریخته. هرگاه نزدیکم می‌ایستاد، بوی شدید افترشیوی ارزان‌قیمت، ترکیب‌شده با بوی الکل زیر دماغم می‌زد. هیچ از او خوشم نمی‌آمد. به آدم‌هایی که این همه زیر ادکلن و افترشیو خودشان را قایم می‌کنند، نمی‌شود اعتماد کرد. از لحظه‌ای که با هم سوار اتوبوس می‌شدیم تا لحظه‌ای که پیاده شود، با همه سلام و احوال‌پرسی می‌کرد و انگار که تمام محله و شهر او را می‌شناختند. همیشه کارت بزرگی از جیبش در می‌آورد و به راننده نشان می‌داد، بعد به من اشاره می‌کرد که یعنی او هم با من است. که یعنی نمی‌خواهد من هم بلیت بخرم. حس می‌کردم زیر دینش هستم. چند باری گفتم نمی‌خواهد، خودم بلیت می‌خرم. خودش را به نشنیدن زد و ناچار شدم تمام راه را با او صحبت کنم. از هدفونی که در گوشش می‌گذاشت صدای بلند آهنگ‌های هندی می‌آمد. می‌گفت بیست سالی می‌شود که اینجاست. خانه‌اش چند خانه با ما فاصله داشت و ناچار بودم هر روز با او هم‌کلام شوم. تمام جملاتم کوتاه و مختصر بود. که شاید بفهمد حوصله‌اش را ندارم. به روی خودش نمی‌آورد. هر بار مسیرم را عوض می‌کردم، باز یک جایی سر راهم سبز می‌شد. من مار و او پونه شده بودیم. از نگاه‌های مستقیمش، از خشمی که در نی‌نی چشمانش بود و از غم بزرگی که پشت بلند حرف زدن و با عالم و آدم صحبت کردنش بود، بیزار بودم. یک بار با اصرار آمد خانه‌مان و توی بالکن چای خورد. عکس من را با ساری دید. تعجب کرد و سوال کرد و سوال کرد. انگار به هر چیزی که او را به هند وصل می‌کرد چنگ می‌انداخت. چند ماه بعدش بود که فهمیدم با زنش دعوایش شده است. بوی افترشیوش هر روز کمتر و بوی الکلش بیشتر و بیشتر می‌شد. و چند ماه بعدترش بود که از محله‌مان اسباب‌کشی کرد و رفت چند محله پایین‌تر نزدیک ایستگاه راه‌آهن. لالی همه چیزش رو بود. برای تمام مردم شهر. زیادی سرراست بود. زیاد حرف می‌زد و تنهایی‌اش را پشت جملات پرت و پلایش پنهان می‌کرد. بچه‌دار که شدم، به بهانه‌ی بچه بیشتر از قبل می‌شد که او را نادیده بگیرم و اصلا نمی‌گذاشتم بعد از سلام و روز به‌ خیر حرفش را ادامه دهد. راهم را کج می‌کردم یک طرف دیگر.  باقی اما دلشان می‌سوخت و می‌ایستادند و گوش می‌دادند. چند ماه بعد شنیدم که زنش ترکش کرده است و سگش را هم گذاشته‌اند خانه‌ی حیوانات بی‌خانمان، چون از پس مخارجش بر‌نمی‌آمده. و حالا کیف پول و موبایلش را هم گم کرده است و دارد می‌رود پیش پلیس. از زمانی که این‌ها را شنیدم دیگر ندیدمش. نه پیش دوستان رنگارنگش، نه در ایستگاه اتوبوس یا حتی نیمکتی که مخصوص دائم‌الخمرها بود. یک ماهی می‌شد کنجکاو شده بودم کجاست و چه می‌کند. چشم می‌چرخاندم لای جمعیت آشنایی که هر روز می‌دیدم، شاید به چشمم بیاید. یک جور خودآزاری. پس کجا غیبش زده بود؟ حتی یک بار از یکی از همسایه‌ها سراغش را گرفتم. او هم نمی‌دانست. می‌گفتند شاید مرده باشد. آخرین باری که او را دیده بودند حال درستی نداشته و فقط بوی الکل بوده و بس. تا روزی که در ایستگاه دیدمش. مندرس و شلخته. از صورت شش تیغه‌اش خبری نبود. سرش پایین بود و دست‌هایش می‌لرزید. ژاکت عجیبی پوشیده بود، که معلوم بود برایش چند سایزی بزرگ است. پلیس بالای سرش بود. عقب رفتم و خودم را لای جمعیت قایم کردم. ترسیدم سرش را بالا بیاورد، مرا بشناسد و بگوید: «من او را می‌شناسم. خانه‌اش چای خورده‌ام، او هم مرا می‌شناسد. هر روز با کارتم او را سوار اتوبوس می‌کردم.» عقب ایستادم و از پشت شیشه‌ی ایستگاه نگاه کردم که مأمور پلیس دستکش دستش کرد، ساکش را گشت و او را سوار ماشین پلیس کرد. نگاه کردم و شنیدم که انگار جیب کسی را زده است. که انگار کنار خیابان می‌خوابد و حتی پول آبجوی ارزان‌قیمت ۷۰ سنتی را هم ندارد. عجیب برای تنهایی‌اش دلم سوخت. برای غربتش و آهنگ هندی‌ای که زیر لب زمزمه می‌کرد گریستم و تمام حس بدی که داشتم رفت. از لحظه‌ای که روی صندلی ایستگاه دیدمش، این سوال توی مغزم پیچ و تاب می‌خورد. تنهایی با آدم چه می‌کند؟

عکس: Raghu Rai
 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
 _____                  ___ 
|____ |                /   |
    / /__   __ _ __   / /| |
    \ \\ \ / /| '_ \ / /_| |
.___/ / \ V / | | | |\___  |
\____/   \_/  |_| |_|    |_/
                            
                            
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه