نگاهی به رمان «آقای رئیس‌جمهور»؛ میگل آنخل استوریاس

نگاهی به رمان «آقای رئیس‌جمهور»؛ میگل آنخل استوریاس
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ:
۲۷ مهر ۱۳۹۹
«آن‌قدر غم‌زده که گویی مرده بودند»

«کشورش چنان او را غرق اندوه می‌ساخت که گویی خونش فاسد شده است.» (ص ۲۶۸)

یک دیکتاتور و یک حکومت دیکتاتوری، از شما و از سرزمین‌تان چه خواهد ساخت؟ «میگل آنخل استوریاس» (۱۹۷۴-۱۸۹۹) نویسنده‌ی برجسته‌ی‌ گواتمالایی در رمان معروف‌اش «آقای رئیس‌جمهور»، تجسمی از پاسخ این سوال را به مخاطب خود می‌دهد. کابوسی هولناک و بی‌انتها، سیاهچاله‌ای مخوف، تو در تویی از هزاران بن‌بست و سوزشی تا مغز استخوان از گلویی بی‌فریاد.

«دو ساعت سایه‌روشن و بیست‌ودو ساعت تاریکی مطلق. یک پیت حلبی آبگوشت و یک سطل مدفوع، تشنگی در تابستان و سیل در زمستان، این بود زندگی در سیاهچال.» (ص ۳۹۹)

طرح داستان بسیار ساده است و گسترش‌یافته‌ی داستان کوتاهی به نام «گدایان سیاسی» که استوریاس پیش از آن نوشته بود: در یک کشور که نامی از آن برده نمی‌شود، یکی از مقامات عالی‌رتبه‌ی نظامی - کلنل پارالس سونرینته- به اشتباه توسط یک گدای روانی کشته می‌شود. آقای رئیس‌جمهور از این فرصت استفاده می‌کند تا قتل را به گردنِ یک ژنرال عالی‌رتبه‌ی دیگر که مظنون به طرح یک انقلاب است، بیندازد و همین موضوع، زنجیره‌ای از حوادث را به وجود می‌آورد که به همه‌ی ساختارهای جامعه نقب می‌زند و با تمرکز بر چند شخصیت محوری، بر فکر و رفتار و روانِ آدمیان این جامعه، نور می‌تاباند.
داستان استوریاس هولناک و غم‌انگیز است و از دهان راوی دانای کل همه‌چیزدانی درمی‌آید که هیچ روزنه‌ای برای تغییر و تبدیل آن سیاهی عظیم، آن قطعیت مسلم، باز نمی‌گذارد؛ به طوری که مخاطب بارها و بارها می‌خواهد فریاد بزند: «بس است! تمامش کن! این دیگر آخرش است!» اما در فصل بعد، در سطر بعد، می‌‌بیند که نه، بالای این سیاهی، سیاهی‌های دیگری است؛ ظلم پشت ظلم، تباهی پشت تباهی، قعرهای بسیار از زندان بگیر تا سیاهچال تا گور، از فقر بگیر تا فساد تا ظلم تا شکنجه تا خیانت و تبعید و تیرباران و خفقان، و اینها تمامی ندارند. 
آن راوی همه‌چیزدان با دستاویز قرار دادن قابلیت‌های رئالیسم جادویی چنان همه‌چیز را عادی جلوه می‌دهد که مخاطب را در خودش مچاله می‌کند و می‌چلاند و می‌کوباند و نفس‌اش را در سینه حبس می‌کند. راوی دانای کل، بر مخاطب -مخاطبی که می‌داند این‌ها هیچ‌کدام عادی نیست و نباید باشد- چنان مسلط می‌شود که خواننده هم مانند شخصیت‌های داستان باور می‌کند که دستش از همه‌جا کوتاه است، هیچ کاری ازش برنمی‌آید، هیچ فریادی نمی‌تواند بزند، هیچ دادخواهی و اعتراضی به جایی نمی‌رسد، هرچه بگوید در دادگاهی ظالم علیه‌اش استفاده می‌شود، هیچ کس صدایش را نمی‌شنود، پس خفه می‌شود، در خودش فرو می‌رود، سیاهی او را در بر می‌گیرد، در قعر سیاهچال می‌ماند، آن‌قدر می‌ماند تا از خفقان کارش تمام ‌شود. تقلا می‌کند تا خودش را از این ورطه‌ی تاریک بیرون بکشد اما نمی‌تواند. کابوسی است که در آن گرفتار شده، سلولی از چهار سو محاط با دیوارهایی بلند. به انتظار یک روزن، تکانی، جنبشی، شعاع آفتابی، یا نور چراغ‌قوه‌ای که بر این سیاهچال مخوف بتابد. اما هرچه در داستان پیش می‌رود، دایره تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود. حالا دیگر نه‌تنها انقلابیون، نه‌تنها مردم عادی، که حتا ندیم و همدم دیکتاتور هم از دایره بیرون می‌افتند. کافی‌ است رئیس‌جمهور -که حالا می‌دانیم تنها به اسم رئیس‌جمهور است و در واقع دیکتاتوری است تمام‌عیار-، در پارانویای ترسناکش، به نفرت‌های عمیقی که ریشه در کودکی و نوجوانی‌‌اش دارد، دامن بزند و کسی را دشمن خود و هیمنه‌اش بپندارد. کافی‌ است کسی چیزی بگوید و تصویری از یک دشمن یا انقلابی بالقوه برای دیکتار اعظم ترسیم کند. او بدون هیچ رحم و ملاحظه‌ای، دستور می‌دهد همه را به دام بیندازند، در دادگاه‌های فرمایشی محاکمه کنند، تبعید یا تیرباران‌شان کنند و یا تحت شکنجه به اعتراف‌های اجباری بکشانند. پس شاهدیم که قاضی‌ها علیه بی‌گناهان، خونسردانه حکم می‌دهند:

«رئیس! مراقب باش که دویست شلاق به این مرد بزنید.»
لحن قاضی هنگام صدور این فرمان کوچک‌ترین تغییری نکرد. گویی کارمند بانکی دستور می‌دهد که دویست پزو به حامل چک بپردازند.» (ص ۱۹۷)


چه کسی می‌تواند با دیکتاتور مقابله کند؟ سایه‌ی او بر همه‌جای شهر احساس می‌شود. چشم‌های او بر همه‌ی کنج‌های زندگی همگان ناظر است. او از هر کسی که دربست مطیع‌اش نباشد بیزار است و تا زمانی که جامعه در برابر او ترس‌خورده و مقهور است، هیچ تغییری در وضعیت جامعه و افرادش ایجاد نمی‌شود. داستان «آقای رئیس‌جمهور» با همه‌ی مختصاتش، یادآوری تلخِ این واقعیت است که در نظام‌هایی با ماهیت دیکتاتوری، شما همین‌قدر دست و پا بسته و حقیرید. شما اصلن نمی‌توانید خودتان باشید!

«همه چیز برایش یکسان، ناموجود، خردشده و بدون جسم و روح بود، درست مثل خودش.» (ص ۳۷۳)

و تنها می‌توانید نظاره‌گر اوضاعی باشید که روز به روز بدتر می‌شود. فردا و فرداها از پی هم می‌آیند و تباهی هرچه بیشتر دامن می‌گستراند. از همه‌سو بوی مرگ پراکنده می‌شود و تاریکی سایه می‌اندازد.

«خونش از جریان باز ایستاد... حال شما چطور است؟ حالم خیلی بد است، خیلی بد... و فردا چطور خواهد بود؟... فردا هم همین است، پس‌فردا هم‌چنین... وی از خود سوال می‌کرد و به خودش جواب می‌داد... و پس‌فردا بدتر هم خواهد شد...
سنگینی مرگ زمین را به وسیله‌ی شب و روز به چرخش وامی‌داشت. سنگینی زندگان بود... هر وقت مرده‌ها بیش از زنده‌ها شدند، شب هم ابدی خواهد شد. شبی که دیگر پایانی نخواهد داشت. دیگر وزن زنده‌ها بر رویش نیست تا دوباره سپیده‌ی صبح بدمد...» (ص ۳۱۲)


 «آقای رئیس‌جمهور» بیشتر از آنکه درباره‌ی «دیکتاتور» باشد، درباره‌ی تأثیرات وحشت‌بار دیکتاتوری بر روح و روان و اخلاق و رفتار و افکار آدم‌های تحت سلطه‌ی نظام‌های دیکتاتوری است. ما دیکتاتور را نمی‌بینیم اما اثراتش را بر آدم‌ها و جامعه لمس می‌کنیم. ردّ انگشت‌هایش را بر هر چیز می‌بینیم: 
بر مناسبات اجتماعی؛ آدم‌ها به هم دروغ می‌گویند، خیانت می‌کنند، چاپلوس و ریاکار و مجیزگو می‌شوند، کسی به کسی اعتماد ندارد، هر کس یک جاسوس بالقوه است، قلم به دست می‌گیرد و گزارش همسایه‌‌اش را حتا بدون ذکر نام -یعنی بدون هیچ منفعتی- برای آقای رئیس‌جمهور می‌نویسد، هیچ‌کس حتا در درون چهاردیواری خانه‌ی خودش هم احساس امنیت نمی‌کند، برادر برادر را نمی‌شناسد، برادرزاده در دربه‌دری نمی‌تواند به خانه‌ی عمو پناه ببرد، درها به رویش بسته است چون به پدرش انگ انقلابی و دشمنی با رئیس‌جمهور چسبانده‌اند. 
بر فکرهای آدم‌ها؛ خودسانسوری نه فقط در بیان بلکه در فکر، در تخیل، در رویا. آدم‌ها بی‌رویا می‌شوند. از پرداختنِ رویا می‌ترسند مبادا رویایشان با خواست دیکتاتور و احکام او همخوانی نداشته باشد. ترس در ذرات وجودشان رخنه می‌کند. همیشه سایه‌ی تهدیدی تعیقب‌شان می‌کند. در کوچه و کافه و خیابان تا پشت در خانه، تا درون خانه، توی اتاق‌ها و تخت‌ها. آدم‌ها در چنین سیستمی تبدیل به تفاله می‌شوند.

«کامیلا از اتاقی که رو به کوچه بود فرار کرد. در زیر بار غم خرد شده و به کنج خانه خزیده بود. احساس می‌کرد که با ابزار آشپزخانه، با یک تکه چوب یا یک تکه زغال فرق ندارد و آن‌قدر پست و تحقیر شده مانده که فقط برای سطل آشغال خوب است.» (ص ۳۹۰)

کامیلا این را به ما می‌گوید. دختر ژنرالی که رئیس‌جمهور به او ظنّ انقلابی بودن می‌برد و تحت توطئه‌ای تبعیدش می‌کند و سپس ندیم رئیس‌جمهور -میگل فرشته‌رو- دل به او می‌بازد و همین هم، به مذاق دیکتاتور خوش نمی‌آید. استوریاس با ترسیم عشقی عمیق میان کامیلا و میگل فرشته‌رو می‌خواهد مفرّی باز کند و عشق را به عنوان گزینه‌ای نجات‌‌دهنده و تسلی‌بخش مطرح کند. اما در این حکومت، حتا عشق هم محکوم به شکست است. چه معنی دارد کسی بخواهد به دختر دشمن رئیس‌جمهور عشق بورزد؟ 
پس چه می‌ماند از آدمیّتِ آدم؟ این اشرف مخلوقات. آقای رئیس‌جمهور، دیکتاتوری که با نام دموکراسی حکومت می‌کند، تاری تنیده که همه‌ی اجزای کشور را در خود گرفتار کرده و خودش همچون «عنکبوتی زهرآگین» در مرکز این تار پنهان شده است.  

«یک رشته ریسمان نامرئی، نامرئی‌تر از سیم‌های تلگراف، هر برگی را به آقای رئیس‌جمهور وصل می‌کرد، زیرا هیچ رازی اگرچه در ته مغز و قلب ساکنان شهر جای داشته باشد نبایست از نظر وی پنهان بماند.» (ص ۶۲)

بله، رمان «آقای رئیس‌جمهور» می‌گوید به نام دهان‌پرکن «جمهوری» نگاه نکنید. هر جا این خفقان را احساس کردید، بدانید دیکتاتوری خودکامه همچون عنکبوتی زهرآگین بر مرکز تارش نشسته و دارد با تارهای نامرئی‌اش تمام موجودیت و هویت شما را به بند می‌کشد. نامش رئیس‌جمهور است، قوه‌ی قهاره‌اش همچون خدا. آن ابرمرد که قدرتش با قدرت خدا پیوند می‌خورد:

«نشای دموکراسی در امریکا کاشته شد، اما این نشا به یک برتر مرد احتیاج دارد تا به آن پیوندی الهی بزند و به همت او در دستگاه رهبری کشور به صورت تازه‌ای از نو متولد شود و آن دموکراسی نوعی مافوق دموکراسی است.» (ص ۳۶۵)

مردمان، با جمله‌های بالا مجیز آقای رئیس‌جمهور را می‌گویند. مجیزگویان و جیره‌خوارانی که برای سلطه‌ی دم و دستگاهش تبلیغ می‌کنند و قدرت او را مشروع جلوه می‌دهند و این‌گونه است که مبدل می‌شوند به جماعتی بزدل، ترسو، ستم‌پذیر و ابزار جنایت‌ها و دست‌های مشروعیت‌بخشی به ظلم و بیداد دیکتاتور.
استوریاس در رمان‌اش نام دیکتاتور الهام‌بخش خود را نمی‌گوید، حتا کشوری را که داستان در آن روایت می‌شود با نام دقیق معرفی نمی‌کند. اما از همه‌ی شواهد و قراین این‌طور برمی‌آید که او در این رمان، کشور خود گواتمالا را روایت می‌کند و منظورش از دیکتاتور، «استرادا کابررا» است که طی سال‌های ۱۸۹۸ تا ۱۹۲۰ بر مردمان گواتمالا حکمرانی می‌کرد. کابررا در حالی که پیوسته در قصرش ساکن بود، از همان‌جا قدرت مطلق خود را بر مردم اعمال می‌کرد. تنها محرمانش اجازه داشتند که او را ببینند و برای توده‌ی مردم، افسانه‌ای بود دست‌نیافتنی. 
استوریاس شخصیت دور از دسترس و پنهان آقای رئیس‌جمهور را به گونه‌ای افسانه‌ای تصویر می‌کند که در همخوانی کامل با سبک رئالیسم جادویی داستان است. رویدادهای داستان غیرواقعی به نظر می‌رسند زیرا هیچ امیدی برای تغییر وضعیت وجود ندارد، با این حال ما به عنوان مخاطب می‌دانیم که چنین داستان‌هایی توسط دیکتاتورهای بی‌رحم بسیاری در تاریخ اتفاق افتاده است و هنوز هم ادامه دارد، پس در نهایت، باورش می‌کنیم. استوریاس در ساختن و پرداختن رئالیسم جادویی این رمان، از افسانه‌های قوم مایا به عنوان یک ابزار کارآمد بهره می‌گیرد. مثلن فصل ۳۷ رمان، با نام «رقص توهیل» نام‌گذاری شده که خدای باران است در اساطیر گوتمالا. او در آغاز جوانی، به دلیل رفتار ظالمانه‌ی استرادا کابررا، پایتخت را ترک کرد و به روستا پناه برد که این سفر زمینه‌ساز آشنایی هرچه بیشتر او با فرهنگ بومی قوم مایا شد. 
استوریاس در این رمان، مراعات مخاطبش را نمی‌کند. او در حد شوک‌آوری بی‌رحم است. هر صحنه‌ای که می‌سازد، کابوس تب‌آلودی است، فضا و لحن داستان به این کابوس دامن می‌زند و مخاطب آرزو می‌کند کاش زودتر از این کابوس بپرد. این فضای کابوسی، ته‌رنگی از سوررئالیسم نیز به داستان می‌بخشد. آنچه رمان استوریاس را بالا می‌برد، استفاده واضح وی از زبان تشبیه و استعاره است. نثر او نثری است شاعرانه و سرشار از توصیفات جادویی. همین نثر شاعرانه است که تحمل تلخی و تاریکی داستان را بر مخاطب هموار می‌کند.

«ماه به آشیانه‌ی مواج ابرها وارد می‌شد و از آن خارج می‌گشت. کوچه مانند رودی از استخوان سفید در زیر پل سایه‌ها می‌غلتید و پیش می‌رفت... سگ‌ها گوش‌ها را مانند کوبه‌ی در تکان می‌دادند. پرندگان شب میان فضا در پرواز بودند. ناله‌ای به دنبال ناله‌ی دیگر از این سرو به آن سرو می‌گذشت و صدای ساعت دیواری که کوک می‌شد به گوش می‌رسید. ماه به طور کامل پشت قله‌ی کوه آتشفشان ناپدید گشت و تورهای عروس مه بر سر خانه‌ها افکنده شد.» (ص ۳۳۸)

او جامعه‌ی تب‌دار و بیماری را به تصویر می‌کشد که قدمتی به انداره‌ی اقوام مایا دارد اما چهره‌اش تحت استبداد و دیکتاتوری، رنگ باخته و از فرط بیماری به هذیان افتاده است و گویی نفس‌های آخرش را می‌کشد. 
روبرتو گونسالس اچه‌وریا پژوهشگر برجسته‌ی ادبیات امریکای لاتین، درباره‌ی میگل آنخل استوریاس نوشته است: «تردیدی نیست که [نویسندگان امریکای لاتین] از او آموختند چگونه می‌توان رمانی با تعهد سیاسی نوشت بی‌آنکه رئالیستی و تبلیغاتی باشد.» استوریاس در رمان «آقای رئیس‌جمهور» این کار را به بهترین نحو انجام می‌دهد. 
او نسخه‌ی اول رمان خود، آقای رئیس‌جمهور [El Señor Presidente] را در سال ۱۹۲۲ به اتمام رساند، اما موفق به چاپ آن در کشور خود نشد. پس در ۱۹۳۲ دور از وطن و در پاریس آن را نهایی کرد و در سال ۱۹۴۶ در مکزیک آن را به چاپ رساند. این رمان، سپس در آرژانتین و سرانجام در فرانسه به چاپ رسید و در ۱۹۵۲ جایزه ادبی بهترین رمان خارجی را دریافت کرد و از آن پس توجه جهانیان را به نویسنده‌اش معطوف کرد. اما تا سال‌ها در کشور خودش گواتمالا با ممنوعیت مواجه بود. آقای رئیس‌جمهور، در سال ۱۹۶۳ توسط فرانسیس پارتریج به انگلیسی ترجمه شد و در سال ۱۳۴۸ با ترجمه‌ی خوب زهرا خانلری (کیا) توسط انتشارات خوارزمی در ایران به چاپ رسید و از اولین نمونه‌های ادبیات امریکای لاتین است که در ایران عرضه شده است. این رمان، سال‌ها پیش از مارکز، بارقه‌هایی از رئالیسم جادویی را به نمایش گذاشته است و می‌توان آن را زمینه‌ساز ورود به این ژانر به حساب آورد.
استوریاس که تباری سرخپوستی داشت و نقش مهمی در تثبیت جایگاه امریکای لاتین در جهان ادبیات ایفا کرد، سرانجام در سال ۱۹۶۷ «به پاس دستاوردهای ارزنده‌ی ادبی او، که ریشه در صفات ملّی و سنت‌های مردم بومی آمریکای لاتین دارد»، به عنوان اولین داستان‌نویس امریکای لاتین به دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات نائل شد. او نویسنده‌ای بود که موضع انتقادی‌اش نسبت به حکومت‌های خودکامه و توتالیتر موجب شد بیشتر عمرش را در تبعید و دور از وطن بگذراند.
در جایی از داستان آقای رئیس‌جمهور، یک فرد مجهول‌الهویه از جنایت‌هایی که کلنل پارالس سونرینته -کلنل محبوب رئیس‌جمهور- در حق او و خانواده‌اش مرتکب شده، سخن می‌گوید و می‌نویسد:

«مردی که شکنجه‌های وحشتناک دوزخ در انتظار اوست. در انتظار قاتل مزدوری که اعمال زشتش به وسیله‌ی تاریخ به نسل‌های بعد خواهد رسید، به شرط آن‌که کسی تصمیم بگیرد که قلم خود را به جای مرکب در زهر مار سمی فرو برد و جنایات بزرگ او را ثبت کند.» (ص ۳۲۵)

میگل آنخل استوریاس در رمان «آقای رئیس‌جمهور» همین کار را می‌کند. قلم را در زهر ماری سمّی فرو می‌برد و جنایت‌های دیکتاتور کشورش را ثبت می‌کند. جنایت‌هایی که قابل تعمیم به هر سرزمین دیگر و هر دیکتاتور دیگری است. این رمان بسیار تاریک است، اما این تاریکی اغراق‌آمیز نیست. چون دیکتاتوری تاریک است.

 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
کتاب «عشق اول من» و بندبازی بر بلندای عشق
 ۰۶ مهر ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

کتاب «عشق اول من» و بندبازی بر بلندای عشق

  کتاب «عشق اول من» از «ایوان کلیما»، مجموع چهار داستان و دو پاره گفت‌وگو با او (از فیلیپ راث و آنتونین ی. لیهم) در پایان‌بندی کتاب است. چهار داستان از زیست عاشقانه‌ی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی نویسنده که به شکل اتوبیوگرافی یا حسب حال روایت شده‌اند.  ایوان ...  ادامه مطلب 
هوشنگ گلشیری و ممنوعیت آثارش؛ با تأکید بر معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز
 ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

هوشنگ گلشیری و ممنوعیت آثارش؛ با تأکید بر معرفی کتاب «در ولایت هوا» تفنّنی در طنز

مقدمه؛ درباره‌ی ممنوعیت آثار هوشنگ گلشیری هوشنگ گلشیری نیز مانند بسیاری از نویسندگان بزرگ دوران ما، با پدیده‌ی ممنوعیت و سانسور مواجه بوده است و همین امر بر میزان استقبال مخاطب از آثار مختلفش تاثیر بسیاری داشته است. طبیعی است که از «شازده ...  ادامه مطلب 
معرفی کتاب «شرط‌بندی روی اسب مسابقه»؛ امیرحسین خورشیدفر
 ۲۹ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

معرفی کتاب «شرط‌بندی روی اسب مسابقه»؛ امیرحسین خورشیدفر

قیقاج رفتن یا شرط‌بندی روی «زنده‌گی»  «شرط‌بندی روی اسب مسابقه و قصه‌های دیگر» نام کتاب دوم «امیرحسین خورشیدفر» در بخش ادبیات بزرگسال است. مجموعه‌ای که سال ۱۳۹۶ توسط نشر ثالث منتشر شد.  کتابی که تأکید بر ساختگی بودن هر داستانی دارد. به این ...  ادامه مطلب 
یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی
 ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی

رمان شب هول  و آنجا که تاریخ روشنفکری در ایران خود را به واسطه‌ی زنان بازمی‌شناسد.  «در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته می‌شود.» درست در مقطعی که زنان، کم و انگشت‌شمار نقشِ ملموس در تاریخ روشنفکری ایران دارند، می‌توان در برخی آثار هنرمندان و ...  ادامه مطلب 
برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی
 ۲۹ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی

کتاب «برج‌های قدیمی» نوشته‌ی «علی‌مراد فدایی‌نیا» اولین بار در سال ۱۳۵۰ توسط انتشارات شب منتشر شد و پس از آن توسط نشر آوانوشت تجدید چاپ شد. فدایی‌نیا قبل از انتشار این کتاب داستان بلندی نیز با نام «حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست‌وپنج» نوشته بود که در ...  ادامه مطلب