یادداشت بر داستان «ملکه‌ی عروسک‌ها»؛ کارلوس فوئنتس

یادداشت بر داستان «ملکه‌ی عروسک‌ها»؛ کارلوس فوئنتس
نویسنده: عطیه رادمنش احسنی
تاریخ:
۱۳ مهر ۱۳۹۹

گذشته، اندوه ملال‌آور حال است

«ملکه‌ی عروسک‌ها» یکی از داستان‌های کوتاه «کارلوس فوئنتس» (۱۹۲۸ـ۲۰۱۲) در اصل طرح‌واره‌ای است از بارقه‌های خاطره‌ای در گذشته‌ی راوی داستان. گذشته، مرگ و عشق به مانند بیش‌تر آثار فوئنتس در این‌جا نیز از مفاهیم اصلی داستان ‌اند. فوئنتس؛ یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان امریکای لاتین، در کنار مارکز، یوسا و کورتاسار که به تولد جهانی ادبیات امریکای لاتین شهرت دارند، سهم بزرگی نیز در شکوفایی دوباره‌ی داستان کوتاه داشتند. تا جایی که بعضی از منتقدین و خوانندگان متعصب این هیولای ادبی معتقدند؛ داستان‌های کوتاه فوئنتس موفق‌تر از داستان‌های بورخس، نویسنده‌ی بزرگ آرژانتینی است. داستان کوتاه همیشه خوانندگان محدودتری نسبت به رمان دارد. رمان‌های فوئنتس هم در مقایسه با داستان‌های کوتاه او محبوبیت و معروفیت بیش‌تری دارند. در ایران اغلب رمان‌های این نویسنده‌ی مکزیکی با ترجمه‌ی دقیق و زیبای عبدالله کوثری به فارسی منتشر شده‌اند. داستان ملکه‌ی عروسک‌ها نیز با ترجمه‌ی عبدالله کوثری در مجموعه «داستان‌های کوتاه امریکای لاتین»، توسط نشر نی به چاپ رسیده.
ملکه‌ی عروسک‌ها داستانی است، ذهن‌مبنا در حسرت نشاط و خلسه‌ی دوران کودکی و در رثای زمان. زمانی که بی‌رحمانه تمام طراوت گذشته را تبدیل به واقعیتی زمخت و خاکستری کرده.
راوی مرد بیست و نه ساله‌ای است، که در ملال روزمرگی، تصادفی کارتی را از لای یکی از کتاب‌های کتابخانه‌اش پیدا می‌کند. کتاب متعلق به دوران نوجوانی‌ او است. روی کارت با دست‌خطی کودکانه نوشته شده: «آمیلامیا دوست خوبش را فراموش نمی‌کند، به اینجا که نقشه‌ش را کشیدم بی‌یا تا من را ببینی.» و پشت کارت نقشه‌ی کوره‌راهی و نیمکتی که یادآور گذشته‌ی راوی است، نقاشی شده. زمانی که پسری چهارده ساله بوده و چند ساعتی را به دور از اجبار و فشار مدرسه، به خواندن کتاب‌ می‌گذرانده. با دیدن آن کارت، خاطره‌ی آن روزها و آن پارک و نیمکت و کتاب‌هایی که آن‌جا می‌خوانده و آمیلامیا ـ دختر و همبازی هفت ساله‌اش ـ را به یاد می‌آورد. 
راوی بی‌نام و نشان داستان، در هزارتوهای گذشته و در یک سفر ذهنی تلاش می‌کند که چهره‌ی آمیلامیا و جزئیات گفت‌وگوها و اتفاقات گذشته را به یاد آورد.
فوئنتس داستان را در پنج بخش بازنمایی کرده است. پنج برش از گذشته و جست‌وجوی آن گذشته ـ آمیلامیا ـ در زمان دراماتیک داستان. بخش اول پیدا کردن کارت است و زدودن غبار از گذشته و حضور شبح‌گونه‌ی آمیلامیا در ذهن راوی. از بخش دوم داستان، راوی به همان شهر و خلوتگاه دوران نوجوانی بازمی‌گردد. شهری که بنا به گفته‌ی او سال‌ها از آن دور بوده است. موقعیت مکانی در این داستان بیش‌تر حالتی استعاری است و درون‌ذهنی. راوی به زمان حال گزارشی (استمراری) همه‌چیز را روایت می‌کند ـ مشاهدات‌اش از پارک کودکی و دنبال کردن نقشه‌ی آمیلامیا. فوئنتس با توصیفات زبانی منحصربه‌فردش و نثری تغزلی، هم وجه وهم‌گونه‌ی کار را شدت می‌بخشد و هم از طرفی با زمان افعال، وضعیتی گزارشی و واقعی خلق می‌کند. به گونه‌ای که انگار آمیلامیا عیش گمشده‌ی تمام خوانندگانی باشد که داستان را می‌خوانند و او وظیفه دارد آن گذشته و عیش را با زمان افعال، در اکنون، جاری کند. راوی از ابتدای این جست‌وجو و بعدتر تا انتهای داستان در همان زمان باقی می‌ماند و جاودانه می‌شود. و این مسیر کشف دوباره‌ی عیش که در نهایت مرگ سرخوشی است، استمرار زمان و تکرار ملال‌آور روزهاست.
آمیلامیا تنها شاهد راوی است از خلوتگاه گذشته‌ی او و لحظاتی از زندگی‌اش که سرشار از کشف و خوشی بوده. لحظاتی که حالا نیز به یاد آوردن‌اش همراه با حسرت و در عین حال عیش است. در چهار بخش و یا طرح‌واره‌ی بعدی، راوی به دنبال آمیلامیا می‌رود. به دنبال گذشته و در اصل به دنبال آن عیش گمشده‌ی خیال‌انگیز.  

«همه این‌ها را به یاد دارم، تنها بودنش در پارک را هم به یاد می‌آرم. آری، شاید خاطرات من از او به این دلیل تکه‌تکه است که میان کتاب خواندن و تماشای آن کودک با گونه‌های قرمز و موی نرمی که رنگش با تابش نور تغییر می‌کرد، و گاه به خرمن گندم و گاه به بلوط تف داده می مانست، همیشه تناوبی در کار بود. فقط امروز به این فکر می‌افتم که آمیلامیا چگونه تکیه گاهی دیگر برای زندگی من برپا کرد، و آن چیزی بود که برخورد میان کودکی نامطمئن من و دنیای پهناور را سبب شد، سرزمین موعودی که از طریق کتاب خواندن رفته رفته از آن من می‌شد.»

داستان در اصل برشی است از زندگی راوی. برشی از افکار او که از فرط کسالت‌بار بودن زندگی کنونی‌اش به گذشته پناه برده. گذشته‌‌ای که یک تاش رنگی پرشور و حال است بر زمینه‌ی خاکستری زندگی فعلی‌اش. تمام داستان و بازنمایی صحنه‌های بیرونی از دالان ذهن راوی عبور می‌کند و بعد ساخته می‌شود. هر اتفاق بیرونی و توصیفات محیطی تنها به واسطه‌ی ارتباط آن‌ها با گذشته و آمیلامیا بازگو می‌شود. و یا برای ساختن رؤیایی دیگر. 
زاویه‌ی دید محدود و بسته به ذهن راوی باقی می‌ماند و همین شیوه‌ی روایت، حالتی وهم‌گونه به داستان می‌دهد. داستان در مرز بین خیال و واقعیت در حرکت است. رویدادهای بیرونی و اتفاقات داستانی به گونه‌ای چیده شده‌اند که خواننده بین گذشته، حال، واقعیت و خیالِ راوی، سرگردان می‌ماند. برای رهایی از این سرگردانی، خواننده به همراه راوی، چشم‌بسته تصاویری بیگانه ولی ملموس و ذهن‌آشنا را دنبال می‌کند. تصاویری که در ذهن راوی از گذشته به صورت طرح‌واره‌ای امپرسیونیستی بازسازی می‌شود. گذشته‌ای میرا که تنها در بازتاب‌های ذهن راوی نامیرا است. سفر ذهنی در این‌جا به مانند نور خوشید عمل می‌کند، بر هر آنچه که تابیده می‌شود و با زاویه‌ای مشخص، وضوح و واقعیتی گذرا می‌بخشد. واقعیتی که مدیون لحظه و تابش نور (سفر ذهنی) است. در آن لحظه‌های مسرت‌بخش کتاب و قهرمان‌هایی که راوی در بازی خیالی خود، خود را خالق و نویسنده‌ی تمام آن‌ها می‌داند. این تأکید را فوئنتس، در همان ابتدا از زبان راوی بازگو می‌کند و تردیدی دوباره ایجاد می‌کند میان واقعیت اتفاق و یا ساختگی بودن داستان.

«پشت کارت نقشه‌ی کوره راهی بود که از حرف ایکس شروع می‌شد، و این بی‌گفت‌وگو نشانه‌ی نیمکت پارک بود که من، جوان نوبالغی که بر برنامه‌ی آموزشی تحمیلی و ملال‌آور مدارس شوریده بودم، کلاس درس را از یاد می‌بردم و بر آن می‌نشستم تا چند ساعتی را با خواندن کتاب‌هایی بگذرانم که هرچند خودم آنها را ننوشته بودم، انگار نوشته‌ی من بودند. چه کسی می‌توانست تردید کند که آن‌همه دزدان دریایی، پیک‌های تزار، و پسرهایی کمی کوچک‌تر از من که تمام روز روی کلکی بر رود بزرگی در امریکا شناور بودند فقط از تخیل من سرچشمه می‌گرفتند. روی نیمکت پارک نشسته بودم و چنان به دسته‌ی آن چنگ زده بودم که انگار قاچ زین جادو بود، اول صدای پاهایی سبک را که بعد از دویدن بر کوره‌راه شنی پارک آمده بود و پشت سر من ایستاده بود به گوشم نرسید. آمیلامیا بود، نمی‌دانم چه مدت این دختر بچه ساکت و بی‌حرف مرا دنبال کرده بود، تا این‌که یک روز شیطنت‌اش گل کرد و با قاصدکی که به سوی من فوت کرد گوشم را قلقلک داد، لب‌هاش همان‌طور برجسته مانده بود و چینی بر ابرو داشت.»

در جست‌وجوی آمیلامیا از روی نقشه‌ی کارت، مرد به خانه‌ای می‌رسد که باید خانه‌ی دخترک باشد. بر روی طنابی در پشت‌بام خانه، پیش‌بندی چهارخانه آویزان است؛ درست همانی که آمیلامیا در کودکی وقتی به دیدار او می‌آمد به تن داشت. مرد تصور می‌کند که این باید لابد متعلق به دختر آمیلامیا باشد. با زحمت و با معرفی خود به عنوان نماینده‌ی صاحب‌خانه وارد آن ملک فرسوده‌ی دو طبقه می‌شود. زنی عبوس و سیاه‌پوش با تسبیحی در دست به ظاهر ساکن آن‌جاست. راوی مثل یک کارآگاه با جملاتی کوتاه خانه و اسباب و وسایل اتاق‌ها را گزارش می‌دهد. طبیعتاَ چشم‌اش به دنبال چیزهایی است که او را به آمیلامیا وصل کند. او در خانه‌ای غبارگرفته و تاریک، آغشته به بوی تنباکو به دنبال گذشته‌ای مسرت‌بخش و پرنور می‌گردد. شخصیت زن و بعدتر شخصیت مرد که وارد داستان می‌شوند، هر دو شخصیت‌هایی نیمه‌نمادین اند و بیش‌تر در جهت بازنمایی حالات درونی راوی حضور دارند و عمق بیش‌تری ندارند. آن‌ها در اصل شبح‌هایی اند در ذهن راوی برای بیان احساسات‌اش به منظور مواجهه با تصاویر خواب‌گونه‌ی گذشته. 

«راهنمای لاغر خاموش من از آن آدم‌هایی است که توی خیابان حاضر نیستم دوبار نگاه بکنم، اما در این خانه کم وبیش متروک با این اثاثیه‌ی زمخت، این زن دیگر چهره‌ی ناشناسی در میان جمعیت نیست و بدل به تنها شخصیت موجود این معما شده است. وضعیت متناقض همین است، اگر خاطره آمیلامیا بار دیگر اشتیاق مرا به چیزهای خیالی برانگیخته باشد، من قواعد این بازی را رعایت می‌کنم، پرده ظاهرسازی را کنار می‌زنم، و آرام نمی‌گیرم تا وقتی به پاسخی برسم - شاید پاسخی ساده و روشن و بدیهی که بسیار فراتر از موانعی است که این خانم تسبیح به دست در راه من می‌چیند. آیا من غرابتی نابجا را به میزبان بی‌دل ودماغ خود نسبت نمی‌دهم؟ اگر اینطور باشد، پس لذتی که از هزارتوی ابداعی خودم می‌برم بیشتر می‌شود.»

آن زن و مرد که بعدتر مشخص می‌شود پدر و مادر آمیلامیا هستند، می‌گویند که آمیلامیا مرده.
از شیوه‌های ساختاری خلاقانه‌ای که فوئنتس در این داستان استفاده کرده، بازی‌های زبانی و فاصله‌گذاری بین راوی در نقش داستان‌گو و شخصیت داستانی است. بازی‌ای که از طریق زبان و زمان افعال، داستان را بین یک خاطره‌ی رئالیستی و یک داستان ساختگی معلق می‌کند. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، زمان افعال از بخش دوم تا آخر داستان، زمانِ حالِ گزارشی است. این در حالی است که وقتی راوی از مرگ آمیلامیا خبردار می‌شود، از این‌که زن و مرد از زمان افعال حال به جای گذشته استفاده می‌کنند، متعجب می‌شود، و با طرح این سؤال و تردید ذهنی، یک فاصله با اتفاق و گزارشی که در حالِ روایت آن است، ایجاد می‌کند. سؤالی که خواننده نیز از ابتدای داستان در ذهن‌اش ایجاد شده؛ این که چرا زمان افعال حال استمراری است و نه گذشته.

«همان صدای خفه و زیر می‌پرسد: «شما می‌شناسیدش؟»
گذشته‌ای که این دو نفر هر روز به طور طبیعی مصرفش می‌کنند، سرانجام تمام توهم مرا درهم می‌ریزد. پاسخ اینجاست. می‌شناختیدش؟ چه مدت؟»


استفاده از فعل مضارع در گفت‌وگوی زن و مرد درباره‌ی آمیلامیا، دلیل دیگری دارد. دلیلی که مرحله به مرحله مثل تابش نور بر اتاق‌های تاریک آن خانه و ذهن راوی در انتهای داستان مشخص می‌شود.
زن و مرد، مرد جوان را به اتاقی بی‌نور و روزنی در طبقه‌ی بالای خانه می‌برند. راوی چشم‌های خود را بسته و انگار از خوابی وارد رؤیایی دیگر می‌شود.اتاق مملو از گل‌های عطرآگین و موم و عروسک‌های کهنه و چرک است و تابوتی که پیکر کوچکی در آن خوابیده. در میان ابریشم‌های سیاه، با چهره‌ای قاب گرفته در پارچه‌ی توری و صورتی بزک کرده که یادآور لب‌ها و گونه‌های آرمیلامیا است. جسدی بدلی و سرد به مانند عروسکی از چینی و موم، در اتاقی پر از نشانه‌های مرگ. و صدای هق‌هق و زاری زن و مرد. مرد با سرگیجه و سردرد از بوی دودها و گل‌های مانده و در حالتی نیمه‌هوشیار که ساحت خواب‌گونه‌ی این تصاویر را شدت می‌بخشد، خانه را ترک می‌کند.آن خانه انگار مرز بین خیال و واقعیت است؛ درون و برون.
در بخش پنج و پایان داستان، راوی شرح حال خود را در چند ماه اخیر و بعد از خارج شدن از آن خانه گزارش می‌دهد. این که دیگر آن زن و مرد و پرستش آن بت کوچک او را نمی‌ترسانند. دوباره گذشته، آمیلامیای واقعی، آن پارک و ساعاتی که او به خواندن می‌گذرانده بر آن تصاویر جنون‌آمیز چیره شده‌اند ـپیروزی زندگی حتا به شکل وهم بر مرگ. و راوی دوباره به آن خانه بازمی‌گردد. او آمیلامیا و سرخوشی آن دوران را در ذهن‌اش جاودانه کرده و می‌خواهد که تنها نشانه‌ی باقی مانده که او را به مرگ می‌رساند را از خود دور کند. به خانه‌ی آن‌ها بازمی‌گردد تا کارتی را که دست‌خط آمیلامیا بر روی آن است را به آن‌ها بازگرداند. به جای زن عبوث سیاه‌پوش در را دختری به روی او باز می‌کند. دختری ناقص‌الخلقه با قوزی بر سینه و موهایی قرمز که پیش‌بندی چهارخانه به تن دارد. با سیگاری در دست و نگاهی غمزده و کنجکاو، نشسته بر روی صندلی چرخ‌دار. دود سیگار، چشم‌های خاکستری زیبای آمیلامیا را تنگ می‌کند و پیرمرد فریاد می‌زند که در را ببندد. فریاد پیرمرد با صدای خش‌دار به یادش می‌آورد که اجازه ندارد در را به روی کسی باز کند وگرنه باز کتک می‌خورد. آمیلامیا ترسان به راوی می‌گوید: «نه، کارلوس، برو. دیگر به اینجا نیا.»
راوی بی‌نام و نشان با یک جمله‌ی آمیلامیا دارای هویت می‌شود. راوی‌ای به نام کارلوس، همنام با کارلوس فوئنتس، که تردید میان واقعیت و داستان را در انتها بیش‌تر می‌کند. از یک سو آمیلامیا تنها شاهد بیرونی روایت، زنی است با قوز بزرگی در سینه که از گذشته تنها همان چشمان خاکستری را همراه دارد و از سوی دیگر تنها کسی است که حضور راوی را در جهان بیرونی تأیید می‌کند و او را به نام می‌خواند. راوی در خیابان و در پشت ورودی خانه ایستاده ـ در واقعیت ـ و دیگر اجازه‌ی ورود به خانه‌ای که آمیلامیا در آن محکوم به مردن است را ندارد. آن خانه حالِ ملال‌آور مرد است. و عیش در گذشته‌ است. در نوجوانی‌اش و هزارتوهای ذهن او. عیشی که زمان و غفلت، قاتل آن بوده.


تابلو اثری از کته کلویتس

 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
معرفی کتاب چرنوبیل؛ سوتلانا الکسویچ
 ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

معرفی کتاب چرنوبیل؛ سوتلانا الکسویچ

«چرنوبیل، وقایع‌نامه‌ی آینده»* دومین کتاب سوتلانا الکسویچ نویسنده‌ی بلاروس، مرثیه‌ای است دردناک از یکی از فجیع‌ترین اتفاقات قرن گذشته. واقعه‌ی انفجار رآکتور هسته‌ای چرنوبیل در مرکز تحقیقات انرژی هسته‌ای شوروی سابق. نیمه‌شب ۲۶ آپریل سال ۱۹۸۶، دو انفجار پیاپی و ...  ادامه مطلب 
معرفی کتاب«گنبد کبود»؛ کورش اسدی
 ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

معرفی کتاب«گنبد کبود»؛ کورش اسدی

یکی بود یا یکی نبود کتاب «گنبد کبود» مجموعه‌داستانی‌ست متشکل از هشت داستان مجزا. کورش اسدی پس از نزدیک به یک دهه که هیچ کتابی منتشر نکرده بود، سکوتش را با این مجموعه‌داستان شکست. این مجموعه که اولین بار در سال ۱۳۹۴ توسط انتشارات نیماژ به چاپ رسید، در جایزه ادبی داستان شیراز، جایزه ...  ادامه مطلب 
​معرفی کتاب «فریدون سه پسر داشت»، عباس معروفی
 ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

​معرفی کتاب «فریدون سه پسر داشت»، عباس معروفی

«شاید همه چیز با یک عکس آغاز شد» رمان «فریدون سه پسر داشت»، تصویر پانارومایی ا‌ست از خانواده‌ی امانی ـ چند سال پیش از انقلاب ۵۷ تا حدودا دو دهه بعد از انقلاب. فریدون امانی دارنده‌ی کارخانه‌ی لاستیک‌سازی آمریکایی، که چهار پسر و یک دختر دارد. شخصیتی میان‌مایه ...  ادامه مطلب 
معرفی کتاب «خیرالنساء»؛ قاسم هاشمی‌نژاد
 ۱۹ آبان ۱۳۹۸
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

معرفی کتاب «خیرالنساء»؛ قاسم هاشمی‌نژاد

خیرالنساء؛ یک سرگذشت رازآلود، در پس عطری نامنتظر قاسم هاشمی‌نژاد در داستان نیمه‌بلند «خیرالنساء»، سرگذشت مادربزرگش (۱۲۷۰-۱۳۶۷) را روایت می‌کند. بسیاری، خیرالنساء را داستانی عرفانی تلقی کرده‌اند. اما هاشمی‌نژاد خود در اعترافی صادقانه بیان می‌کند که اصلن قصد نداشته ...  ادامه مطلب