یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی

یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی
نویسنده: نغمه کرم‌نژاد
تاریخ:
۱۵ مرداد ۱۳۹۹
رمان شب هول
 و آنجا که تاریخ روشنفکری در ایران خود را به واسطه‌ی زنان بازمی‌شناسد. 


«در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته می‌شود.»

درست در مقطعی که زنان، کم و انگشت‌شمار نقشِ ملموس در تاریخ روشنفکری ایران دارند، می‌توان در برخی آثار هنرمندان و نویسندگان نقشِ بازنمایانگرانه‌شان را دید؛ نقش‌آفرینی‌ای نه مستقیم که نیابتی. از آن جهت که باری از معنا و مفهوم و جایگاه روشنگری بر دوش چگونگیِ منش و خوی کل یک جامعه در برابر نیمی از آن (زنان) است. این کنش چه از سوی جامعه‌ی مردان و چه زنان در مقابل یک جنسیت، آشکارکننده‌ی نقطه‌ی ایستاییِ ساحت تفکر و نظام اندیشه‌ورزی یک تاریخ و یک ملت است. و نشانه‌گر این  پرسش؛ کار فکری به عمل روشنفکرانه بدل شده است یا خیر؟
رمان «شب هول» یگانه رمان «هرمز شهدادی» (۱۳۲۸، نائین) است که به سال ۱۳۵۷(کتاب زمان) در هنگامه و چکاچک انقلاب ایران منتشر شد. 
«هرمز شهدادی» نویسنده، شاعر و منتقد؛ پیوند نزدیکی به لحاظ تاثیرپذیری با جنگ اصفهان داشت. هرچند از اعضای ثابت نبود و داستانی هم از او در جنگ منتشر نشد. در سال ۱۳۵۵ مجموعه داستان «یک قصه قدیمی» (انتشارات امیرکبیر) را منتشر کرد و دو سال بعد رمان شب هول را. مقالات و نقدهای بسیاری از او در نشریات پیش از انقلاب به چاپ رسیده‌ است. شهدادی پس از انقلاب ایران به خارج از کشور مهاجرت کرد و آنجا مشغول به تدریس است. 
رمان شب هول تنها یکبار به کتابفروشی‌ها رسید و پس از انقلاب ایران تجدید چاپ نشد. شب هول در دورانی نوشته شده است که روشنفکران در مواجهه با التهاب جامعه، چگونگیِ خود را مورد بازبینیِ انتقادی قرار می‌دادند. پیش از این «بهرام صادقی» تصویر بی‌نظیری از روشنفکر شکست‌خورده‌ی سال‌های سی و رنج و مشقت تحصیل‌کردگان و قشر متوسط جامعه در برخورد با عوامل تخریب‌کننده‌ی محیطی و اجتماعی ارائه داده بود. برای نمونه می‌توان از داستان‌های «سراسر حادثه، ۱۳۳۸» و یا «در این شماره، ۱۳۳۸» و «خواب خون، ۱۳۴۴»، نام برد. پس از صادقی، «هوشنگ گلشیری» با داستانی مثل «به خدا من فاحشه نیستم، ۱۳۵۵»، «فریدون تنکابنی» با «راه رفتن روی ریل، ۱۳۵۶»، و «جمال میرصادقی» با «شبچراغ، ۱۳۵۵»، به این مقوله پرداخته‌اند.
هرمز شهدادی در شب هول بخشی از تاریخ روشنفکری ایران را از زمان مشروطیت تا دهه‌ی پنجاه شمسی در بستر داستانی روایت کرده است. راوی در برخورد با تاریخ، بخشی از هویت خود را بازنگری می‌کند. رمان در بستر روایی پیچیده‌ای از چند زاویه دید؛ متشکل از سوم شخص محدود و سه راوی اول شخص و با تکنیکِ تک‌گویی درونی و سیال ذهن (و البته نه با لحاظ ‌کردنِ تمامی فاکتورهای این تکنیک) ساخته و پرداخته شده است. «هدایت اسماعیلی، اسماعیل و هادی ابراهیمی»، سه راوی هستند که ماجراهای رمان را می‌سازند. گرچه با دقت بیشتر می‌توان این را دریافت که هدایت اسماعیلی و اسماعیل هر دو یک نفر هستند، در دو برهه‌ی زمانی. «در چینش کلی شب هول دارای دو روایت موازی است، روایت نخست گذر شخصیت‌ها در ادوار مختلف است و روایت دوم گذر اصفهان در ادوار تاریخ.»* 
ماجراها و نگرش فلسفی، تاریخی، ادبی و جامعه‌شناسیِ نویسنده، تودرتوی این دو روایت برش می‌خورند. تا آنچه شب هولِ هرمز شهدادی را می‌سازد، کامل شود. زیاده‌گویی‌ست خلاصه دادن و یا مشخص کردن پیرنگ رمان شب هول. در این مجال آنچه گفتنی‌ست این‌ است که شب هول تصویری ارائه می‌دهد از ایران، در خلال چند قرن. و این تصویر به کمک داستان، فراداستان، بینامتنیت و متن و از نظرگاه دو شخصیت اصلی‌اش هدایت اسماعیلی (یا اسماعیل) و هادی ابراهیمی، ساخته می‌شود. که هر کدام از هزارتویی به گذشته و نیاکان خود رجوع می‌کنند. آنچه در مورد روایت، زمان و خصیصه‌های رمان نو و ضد داستان و بینامتنیت، در مورد شب هول باید گفته شود، در مقاله‌ها و نقدها که کم هم نیستند، در دسترس است.** از آن‌سو با توجه به رویکرد یادداشت نگاهی دیگر به آن خواهیم داشت.
در این یادداشت ابتدا به شخصیت‌های محوری زن در رمان نگاهی داریم و سپس نقششان در آنچه بالاتر گفته شد را تحلیل می‌کنیم. قصد یادداشت بیان جایگاه روشنفکریِ زنان در آن دوره نیست، که یکی از راه‌های دست یافتن به چندوچون و کیفیتِ روشنفکری و روشنفکران در هر دوره‌ای، بررسیِ شیوه‌ی زیست زنان در آن دوره است. در شب هول دو نگاه به زن؛ نگاه اسطوره‌ای و واقع‌گرایانه قابل بررسی است. 
ــ ایران، آذر، سارا، هاجر
اجازه دهید از میان آن زنان بسیار که اکثر آنها در سایه‌اند، به همین چهار اسم بسنده کنیم که در شب هول نام‌ها تکرار هم‌ا‌ند در تن‌های بسیار. می‌شود هر کدام را نماینده‌ی نوعی نگاه اسطوره‌ای دانست و هم‌زمان برای آنها فردیتی واقع‌گرایانه قائل شد. 
«ایران» همسر «هدایت اسماعیلی (اسماعیل چهل ساله)»؛ یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های محوریِ شب هول است. چرا که به سبب وجه اسطوره‌ای‌اش سنگ زیرینِ بار محتوایی رمان بر گرده‌ی او می‌چرخد. ایران زنی تحصیل‌کرده و امروزی‌ست، استقلال مالی دارد. پس از چند سال به چگونگی و کیفیت و هویت رابطه‌ی خود و همسرش با تردید می‌نگرد و زندگی مشترک این دو به جدایی می‌انجامد. در نظر او، هدایت اسماعیلی که نماینده‌ی جامعه‌ی روشنفکری‌ست و در پی اصلاح امور، در همراهی با او ناتوان است. حسِ فردیت از دست‌ رفته‌اش در جستجویِ عشق و هماهنگی، که یا از او دریغ شده و یا خودش ناتوان در به دست آوردن بوده است، نمود پیدا می‌کند. 

«من هنوز جوان مانده‌ام می‌دانم
 من می‌توانم دوباره آغاز کنم می‌توانم
 دوباره ببینم دوباره بشنوم دوباره بشناسم
من هنوز می‌توانم به شنیدن صدای خنده‌ی دیگران احساس کنم که می‌توانم بخندم من هنوز می‌توانم به شنیدن صدای پای دیگران احساس کنم که می‌توانم راه بروم می‌توانم موهایم را شانه بزنم من هنوز نمی‌ترسم.» (شب هول، ۱۷۵)


در صفحاتی از کتاب او به تندی چیستی مرد و طبقه‌ای که نماینده‌اش است را مورد سوال قرار می‌دهد. 

«خیال می‌کنی چه هستی خیال می‌کنی چه بودی... نه شعار دادنت فایده داشت و نه بلندگو به دست گرفتنت تازه آن‌قدر زرنگ بودی که نگذاری به زندان بیفتی تازه آن‌قدر پررو بودی که همه رفقایت به زندان رفتند و تو به تحصیل ادامه دادی حالا شده‌ای استاد روشنفکر مثل همه تو هیچ کاره‌ای لاشخوری ترسو و بیچاره‌ای صحبت از هنر و ادبیات هم که می‌کنی می‌خواهی حقارت زندگی‌ات را پنهان کنی حضرت آقا...
نمی‌دانستم روشنفکر چیست چه معجون غریبی است خیال می‌کردم وقتی از آزادی حرف می‌زند آزادی را برای همه قایل است خیال می‌کردم وقتی از برابری حرف می‌زند برابری را برای همه قایل است و دیدم که روشنفکر پرگویی که شوهر من از آب درآمد می‌خواهد از من کلفت بسازد برده بسازد... تا بیاید مثل گاو بخورد و برود توی اطاقش پشت میزش بنشیند به ادبیات و هنر و سیاست بپردازد... خیال می‌کردم این حرف‌ها مال آدم‌های تحصیل‌نکرده است...» (شب هول، ۱۷۶)


آن‌طور که در شب هول دیده می‌شود، زن و مرد قادر به برقراری پیوندی مشترک با حفظ فردیت‌های یگانه‌ی خود نیستند. این را نه فقط نشات‌گرفته از کانون خانواده باید دانست که شرایط اجتماع نیز بر آن صحه می‌گذارد. و آن ناهمخوانی توسعه‌ی سیاسی، اقتصادی و آزادی‌خواهی‌ست با واقعیت‌های جامعه «گسترش توسعه در ایران تهی از هر نوع مشارکت همگانی شهروندان و دموکراسی سیاسی بوده است. بر خلاف اروپا و امریکا، اکثریت قریب به اتفاق مردان شهروند ایرانی فرصت بهره‌گیری از حقوق لاینفک مدنی، آزادی‌های فردی و شرکت در قدرت سیاسی را نیافتند تا چه رسد به زنان»*** از آن جهت که دموکراسی فرهنگی، سیاسی، هیچ‌گاه رخصت استقرار نگرفت. و اگر فرد قادر به حفظ فردیت خود در کانون جامعه نباشد، ناگزیر از فردیت ‌یافتن در قالب خانواده نیز ناتوان خواهد بود.

«… از لحاظ روانشناسی اجتماعی، فردیت یافتن امری است مثبت و ضروری. آگاهی و استفاده از حقوق فردی یکی از خصوصیات مطلوب در منش افراد جامعه‌ی پیشروی صنعتی است، ضروریات این جامعه حکم می‌کند که نه خانوار و ایل و تبار و طایفه و قبیله، بلکه «فرد» واحد تشکیل‌دهنده‌ی اجتماع باشد، فردی که خود دارای کارکردها و نقش اقتصادی و سیاسی است. فردی که در پرتو وجود امکانات مساوی اجتماعی باید با تلاش و استعداد خود موقعیت اجتماعی خویش را بسازد. یعنی فرد باید خودساخته باشد.»*** 

و در صفحه‌ای دیگر، ایران می‌خواهد بارِ جداافتادگی خود را به تنهایی به دوش بکشد:

«می‌گفت گناه از تو نیست هدایت. گناه از هیچ‌کس نیست. زن همیشه تهی از ماهیت انسانی‌اش بوده است... همیشه زنان را در زیر حباب امارت، در حرمسرا، در خانه نگه داشته‌اند. حالا نگهداری زنان در حرمسرا رایج نیست. حالا حرمسرا و خواجه حرمسرا وجود ندارد. اما هست. حرمسرا همه جا هست. حباب اسارت همه جا هست. نگاه کن... به همین دلیل است که اگر زنی بخواهد بار فرهنگ و تاریخ و مذهب را از دوشش بردارد ممکن است نابود بشود. به همین دلیل است که زن باید خودش را دوباره بیافریند. و تازه اول دشواری است. محیط اجتماعی استقلال و فردیت و آزادی انسانی زن را برنمی‌تابد...» (شب هول، ۲۶۴)

ایران تلاش می‌کند برای بهبود رابطه راهی بیابد و گرچه تحصیل‌کرده است، راه را در سومین فرزندآوری می‌بیند. اما پس از چند ماه بعد از بازگشت از سفر اصفهان تصمیم می‌گیرد خود را از سیطره‌ی هر آنچه بر فردیتش حکم می‌راند برهاند. او جنین سه ماه و چند روزه‌اش را از وجودش بیرون می‌اندازد و آن‌قدر خون از دست می‌دهد که اراده‌اش بر طبیعت بچربد. خون تازه می‌خواهد. نمی‌خواهد بزاید، می‌خواهد زاده شود. و اینها همه برای این‌ است که هدایت اسماعیلی را ناتوان در ایجاد رابطه‌ای همسان و برابر می‌بیند. هدایت اسماعیلی حالا از گسیختگیِ از زن، می‌گوید:

«اکنون، لحظه به لحظه، باز زاده می‌شود. اکنون آگاهی به خویشتن، او را بازمی‌آفریند. هدایت اسماعیلی، فی‌الواقع، سقط شده است. ایران مرا، هدایت اسماعیلی را، سقط کرده است... مرا از درون زهدانش، از درون جسمش بیرون انداخته است. نخست از ذهن آغاز کرده است، حتما. خاطره و خیال مرا از درون ذهنش زدوده است. سپس به جسم پرداخته، حتما. میراث طبیعی مرا، نشان بقاء مرا، از بطن خود بیرون افکنده. می‌دانم. حالا که هستم، اما  بیرون از جسم و روح و هستی او هستم می‌دانم. می‌دانم که او جدای از من، بدون من، هست. مجزای از من. دیگر نام و نشان اسماعیلی را به دنبال نمی‌کشد. نام خانوادگی من، خاطره‌ی من، بار هستی اجتماعی من، بر او دیگر نمی‌چسبد. مرا دیگر به دنبال نمی‌کشد... حالا رهاست. تنهاست.» (شب هول، ۲۶۳)

در شب هول جابه‌جا گفته می‌شود که اصفهان به مثابه‌ی زنی اثیری‌ست در گذر و هجمه‌ی تاریخ. و از آن است که ایران در زلالیت موج‌های ریزریز زاینده‌رود تن به آب می‌دهد تا از آنچه تاریخ برایش مقدر کرده تن بشوید. سفر اصفهان و غوطه‌ خوردن در زاینده‌رود برای زن نشانِ تطهیر و پاک‌شستن از رد پای تاریخ بر تن و روح است. به نظر می‌آید اشارات کتاب به وجه نمادین «ایران» به شمایل یک کشور از همین جهت است. که ایران به هدایت‌ها (جامعه‌ی روشنفکری با تمام کاستی‌هایش) نیاز ندارد. ایران با دوباره‌ دیدن و کشف و بازنمایی خود از بار سنگین سنت‌ها و تاریخ می‌تواند باز ساخته شود. 

«من در آب‌های زاینده‌رود گریستم فراوان گریستم و بی‌اندیشه به آنچه گذشته است حس کردم دوباره متولد می‌شوم... آب گیسوان مرا از غبار سال‌هایی که گذشته است می‌شوید...» (شب هول، ۱۷۹)

به موازات این ایران (همسر هدایت)، شب هول، «ایرانِ» دیگری را می‌سازد که همسر «هادی ابراهیمی» است. هادی ابراهیمی لمپنی تازه به‌قدرت‌رسیده (پس از کودتای ۲۸ مرداد)، و لبریز از کینه و عداوت نسبت به روشنفکران آن زمان (ابراهیم پدر هدایت) و نگاه تحقیرآمیز بورژوازی و طبقه‌ی مرفه (همسر اولش) است. حالا پس از مرگ «آذر»، با معاشقه با ایران (خواهر ناتنی آذر از مادری که کنیز بوده) که زنی ساده و بی‌سواد است، سال‌های تحمل‌پذیریِ حقارت‌آمیزش را جبران می‌کند. سال‌هایی را که به واسطه‌ی برتری خانوادگی زنش (آذر)، همچون خانه‌شاگردی گذرانده است. حتا در تنانگی و معاشقه، نه به معنای عشق ‌ورزیدن که تبعیت از دستورالعملی ویژه برای لذت بردن. حالا هم در مواجهه با ایران، نمودار تنانگی‌اش تفاوتی نکرده غیر آنکه این اوست که دستورالعمل صادر می‌کند. ایران، نماینده‌ی زن قربانی و مظلوم و متحمل است. زنی که پیکرش ظرفی‌ست برای ریختن عقده‌های فروخورده‌ی جامعه. ایران راضی و شکرگزارست. برای او موهبتی‌ست که سایه‌بالاسری اقتدارگر داشته باشد و حتا فاصله‌ی سنی سی‌ساله نیز به این اقتدار بیافزاید.

«در عرصه‌ی اجتماع، بسیاری از شهروندان مرد ایرانی احساس بی‌قدرتی، مرعوب‌شدگی، ناامنی اقتصادی، حقارت و خودباختگی فرهنگی و سیاسی می‌کنند. یک مرد شهروند که خود را در مقابل نیروهای «استکبار جهانی»، «مستضعف» می‌یافت تنها در قلمروی خانواده احساس قدرت و توانِ ابراز وجود می‌کرد. از طریق فرمانروایی بر زن و فرزندان می‌توانست «خود» و فردیت خویش را قوت ببخشد. بدین ترتیب هر قدر خود مرد نامطمئن‌تر، شکننده‌تر و تحقق‌نایافته‌تر باشد، نیاز او به سلطه‌جویی و برتری‌طلبی جنسی شدیدتر می‌شود.»*** 

و اگر این نگاه را بپذیریم که ما همانی هستیم که حکومت‌هایمان هستند و حکومت‌هایمان مایی هستند که بر مسند قدرت‌اند، هادی ابراهیمی نماینده‌ی نسل مردمانی‌ست که چون عمری کم‌زور در ایفای نقشِ قیم‌مابانه خود به‌طور خاص در حیطه‌ی خانواده بوده‌اند، در مواجهه با ایران‌ها قدرت‌نمایی می‌کنند. ایرانی که از سر ناچاری و نابلدیِ نقشش در مقام انسانیت، برده‌ی جنسی می‌شود. در رابطه‌ی این دو نیز می‌توان نقش پررنگ نمادسازی از «ایران» را دید.

آذر: همسر اول هادی ابراهیمی زنی‌ست از طبقه‌ی مرفه با وجهه‌ای سالارانه و برده‌دار از نگاه ذهنی ابراهیم. مدرن و امروزی‌ست. او ــ گرچه غیرمستقیم ــ یکی از دلایل ترقیِ بیمارگونه‌ و فسادبرانگیز هادی ابراهیمی در اجتماع بوده است. شیوه‌ی زیست آذر و شکل پیوندش با هادی، فضا را برای ایفای نقش همسری و توامان فردیت او محدود کرده است. دستورهای خرد و درشتش که محدود به وظایف روزمره نمی‌ماند و در بستر نیز خرد و درشت می‌تازاند. همین‌ها هادی را دوچندان به محاق عداوتی کور فرو برده است. که بتواند ایران را پرزورتر و سادیستی‌تر به کام بکشد.
به موازات این آذر، «آذر» دیگری هم در کتاب هست. که در سال‌های جوانی، سایه‌وار به زندگی هدایت اسماعیلی ورود کرده است. زنی که در ذهن راوی هست و نیست. تصویری که واقعی نمی‌شود و یا از آن روی که واقعی می‌شود، محو می‌گردد. تصویری از عشقی که می‌توانست باشد یا نباشد. چرا که دهان که باز می‌کند و به ورطه‌ی واقعیت که نزول می‌کند؛ هیچ می‌شود. آنچه از او می‌ماند هنوزاهنوز تنها ردی‌ست از زنی که هست اما انگار در فضایی تعریف‌نشده، معلق و رها از تاروپود روزگارست. زنی سیاه‌مو که شیرینی خامه‌ای در دست می‌گذرد و بی‌توجه است به آدم‌ها و به آنچه جامعه را ملتهب کرده است. زنی که تا در ذهن هست، هستی‌اش جذاب است. برای همین علی‌رغم اینکه اصل این تصویر، سال‌هاست نزول کرده، مرد آن را در خاطرش نگاه می‌دارد. شاید از آن جهت که مردمان به خیالِ گیسویی سیاه و رها نیاز دارند. 
این نوع نگاهِ هدایت اسماعیلی به تصویر ایده‌ال و گذرا از زن، می‌تواند نشانگر گریزان بودن او از واقعیت باشد، واقعیتی که سخت ترساننده و ناامیدکننده است، و این از کاستی‌های روشنفکری در هر زمانی‌ست. 

«سارا» همسر «ابراهیم اسماعیلی» (پدر هدایت): سارا و ابراهیم، هر دو وجه اسطوره‌ای پررنگی دارند. در  تورات از سارا (ساره) به‌عنوان «مادر ملت‌ها» یاد شده است و ارج و مقام بالایی برای او قائلند. ساره‌ای که تا آخر عمر عاشق ابراهیم (پیامبر) می‌ماند. ابراهیمِ شب هول هم به وضوح روشنفکر و آزادیخواه و عدالت‌خواه زمان خود است. اما منقل بر سر سارا می‌شکند و او را در نقش زن ستمدیده نگاه می‌دارد. سارا زنی که در روستا بزرگ شده و بلد است که علی‌رغم آن‌همه جور که به او می‌شود، همچنان دوست بدارد و مدام نگران باشد و مدام مراقبت کند و مدام با هر بار مردن ابراهیم که ابراهیم در حال مرگ است، بمیرد. 

«سارا در برابر تخت و بر بالای سر شوهرش ایستاده بود. نمی‌گریست. فخ فخ می‌کرد... چه تفاوتی میان کشیدن درد زایمان و درد دیدن همسری است که با مرگ کشتی می‌گیرد؟ همسری، همبستری که زن سی سال شب و روز را با او طی کرده است؟ درد زایمان، فکر می‌کنم، دردی لذت‌آلود است... زن می‌داند که لحظه، لحظه‌ی مرگ و زندگی است. زن می‌داند که مرگ در جوار اوست اما در عین‌حال می‌داند که زندگی هم دور نیست، که زندگی در دسترس است. زن در اوج درد کشیدن واقف است که طبیعت و حیات و بقای وجود در درون جسم اوست و در درون جسم او زندگی بر مرگ غلبه خواهد کرد... تا حیات بازآفریده شود، تا تجلی وجود در جسم زن کامل و تمام صورت بگیرد، جسم او در درد و خون و انتظار غسل داده می‌شود. اما در دیدن درد کشیدن همسر و همبستر سی‌ساله درد زایمان نیست. در چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی مادرم ناچیزترین حرکت جسم ابراهیم منعکس می‌شد... زن ایستاده است و می‌بیند. زن ایستاده است و می‌شنود. زن ایستاده است و حس می‌کند... ابراهیم بر تخت می‌جنبید، مچاله می‌شد، دراز می‌شد و از مرگ می‌گریخت. و مادرم ایستاده در کنار تخت می‌جنبید، مچاله می‌شد، دراز می‌شد و از مرگ می‌گریخت. و همین‌جاست که احساس عجز در آدم ناظر ظاهر می‌شود... زن اینجا نمی‌زاید. زن اکنون به هستی نمی‌افزاید. به خلاف، اینجا و اکنون سهم عظیمی از هستی او رو به نابودی است... زن تنها ایستاده است. زن سالم ایستاده است. سالم و تنها... ایستاده است و می‌بیند و می‌شنود و حس می‌کند که در آستانه‌ی وانهادگی محض است. به خود وانهاده، تنها، در مواجهه با نیستی: سالم و تنها.» (شب هول، ۱۴۲)

واضح است که هویت‌یابی فردی و مستقل زن با شرایط و موقعیت اقتصادی و فرهنگی او رابطه‌ی مستقیم دارد. هر چقدر ساختار جامعه و خانواده پدرسالارانه‌تر باشد، زن وابسته‌تر می‌شود و از همین است که ایثار و از خودگذشتگی به مثابه‌ی فضیلت و خصلت یک زنِ نیک‌سرشت دانسته می‌شود و این نه لزومن از تراوشات عشق است که از سرِ باوری تاریخی‌ست.   
وجه اسطوره‌ای او زمانی پررنگ‌تر می‌شود که او هدایت اسماعیلی (اسماعیل) را که فرزند کنیز چهارده‌ساله‌ای به نام «هاجر» است را مانند فرزند خود بزرگ می‌کند تا بزرگ‌ترین گره‌ی کتاب را محکم کند: اسماعیل، «اسحاق» نیست. برگزیده نیست. (خوانش اسرائیلیستی) و اسحاق است که از امتحان خدای ابراهیم سرفراز رها می‌شود و اسماعیل خودش را قربانی می‌بیند. قربانیِ نه خدا و نه ابراهیم که آنچه شاید تاریخ و مقدرات و اراده‌ی زورمندانش رقم می‌زند. 

هاجر: در چهارده‌سالگی به عنوان کنیز به خانه‌ی ابراهیم برده شده و از ابراهیم، هدایت اسماعیلی را باردار می‌شود. بعد از زایمان از خانه طرد شده و در نهایت کارش به شهرنو می‌کشد، و بعدتر ازکارافتاده‌ای‌ست که با تریاک خود را تسکین می‌دهد. هاجر، مادر هدایت اسماعیلی‌ست. پیرزنی که لابد تا ابد در گوشه‌ای چپیده است تا اسماعیل‌هایی که برگزیده نیستند، با دود تریاکش آرام بگیرند. آنها حقیقت را شاید خیلی دیر به اسماعیل‌ها می‌گویند. درست آن زمان که وقت ایمان است اما شک می‌آید و سرخوردگی. هدایت اسماعیلی و یا اسماعیل در دوران دانشجویی آگاه از نسب خود، فرو می‌ریزد. آن‌طور که بخواهد در صفحاتی نام اسحاق (برادرش را) عاریه بگیرد. 

هرمز شهدادی در شب هول نه فقط روشنفکری را به نقد تند و تیز خود می‌کشد که تعریف و نمود اجتماعی ‌ـ‌ خانوادگی زن را نیز مورد پرسش قرار می‌دهد. خشونت فیزیکی برای زنان فرودست شهری و روستایی در شب هولِ این بوم، سهم بزرگی در قوت روزانه‌شان دارد. این خشونت در سلسله‌مراتبِ فرهنگی تقلیل پیدا می‌کند به ناسزاگویی و در سطحی دیگر به نادیده انگاشتن زن. اما هست. زنان فرودست شهرنشین در شب هول گرچه بار مسئولیت و کاری کمتری بر دوششان است اما هم‌وزن زنان روستا، به شکل سنتی یا مدرن در سیطره‌ی جامعه‌ی مردسالاری‌اند. این جامعه مردسالار در تلاقی با سلطه‌ی سرمایه‌داری، فشار را بر زنانی که مستقل‌اند و کار می‌کنند، دوچندان می‌کند. هدایت روشنفکر است اما برای اصلاح دنیا نیمی از اصلاح‌گران را (زنان را) از واقعیتش حذف کرده است. به نظر می‌آید روشنفکر اپوزیسیون نیز به مانند تحجرگرایان به نیت ضدیت با غربزدگی، سویِ دیگری از این ناهنجاری را رقم می‌زند. نادیده گرفتن خود و امیال طبیعی‌اش، شادی‌زدایی و عزلت‌گزینی، کاری می‌کند که مردان روشنفکر چپ نیز «گوی سبقت را از افراد مذهبی اپوزیسیون ربوده، در امحاء نفس و عواطف طبیعی و جنسی خود پرهیزکارتر و ریاضت‌کش‌تر می‌شدند.»***
هادی ابراهیمی، زن را پیکری شهوانی و جنسی برای ریزش شهوت و عقده‌های خود می‌بیند. ابراهیم اسماعیلی که روزگاری آزادیخواه و هوادار مصدق و دولتش بوده، سارا را تنها در نقش همسری و مادری و توسری‌خور می‌بیند. او مچاله‌شده در دنیای خود است. 
زن جوان پرستاری که ناتوان از درک دنیای هنر و ادبیات است، سوی دیگرِ این آشفتگی‌ست. و این نه‌فقط در توش و توان او که در ضعف و سستیِ جامعه‌ی روشنفکری در برقراری ارتباط با اوست. 
به نظر می‌آید زنان روستایی در تاریخِ شب هولِ این دیار، در نقش مادری، همسری، کارگری خود چنان چفت و بست محکمی پیدا کرده‌اند که علی‌رغم کارِ پایاپای با مردان در بیرون از خانه، کمتر از زنان شهری که گوشه‌ای از مدرنیته را دیده‌اند و نیافته‌اند، زجر می‌کشند. شب هول نه اینکه قصد ارزش‌گذاری برای این شیوه‌ی زیست بومی را داشته باشد اما می‌توان به وضوح دید که زنان روستا در نهاد، شادتر از هم‌جنسان خود در شهرند. حتا سارا که در روستا بزرگ شده و در شهر زندگی می‌کند، با همان بینش، زندگی با ابراهیمِ هرباربه‌حالی را با پذیرش بسیار ادامه می‌دهد. این حس در شب هول از آنجا پدید می‌آید که در کل می‌شود نگاه نوستالژیک نویسنده را در جای جای کتاب دید. 
کجا کار فکری بدل به عمل روشنفکرانه خواهد شد؟ می‌توان گفت شهدادی درماندگی اندیشه‌ی روشنفکری در گذر به عمل روشنفکرانه و برقراری ارتباط با زنان را به کمال توصیف کرده است. و اگر جواب این سوال را در رمان بجوییم شاید بشود به این استناد کرد؛ «هنرمندانه زیستن». دیدن بازی نهفته در نفس حیات. «فقط هنرمند است که بازی نهفته در حیات را می‌بیند. فقط هنرمند است که انتزاعی نمی‌اندیشد. فقط هنرمند است که عین بازی و واقعیت بازی می‌شود. هنرمندانه زیستن دشوار است... بزرگ‌ترین هنرها زیستن هنرمندانه است.» (شب، هول، ۲۷۸) عشق نیز در شب هول و تاریخ این مملکت، همچون باقی مفاهیم اصلی و لازم برای گذار جامعه به سوی مدنیت، به محاق بدفهمی و کژپنداری فرو رفته است. و از همین است که شب هول همان‌طور که با تصنیف مرغ سحر با صدای لرزان زنی از ژرفای تاریخ آغاز شده است با صدای حزن‌انگیزش به پایان می‌رسد. تا غم را در هر مکث میان آواها کهنه‌تر کند: «در های‌های تیغ و مقطع زن، در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته می‌شود.» (شب هول، ۲۸۲)

                                                 بلبل پربسته ز کنج قفس درا
                                                 نغمه‌ی آزادی نوع بشر سرا
                                            وز نفسی عرصه‌ی این خاک توده را
                                                          پر شرر کن
                                                          پر شرر کن
                                                    مرغ سحر ناله سر کن****




* تحشیه‌ای بر رمان شب هول، روح‌الله کاملی  
** صد سال داستان‌نویسی، حسن میرعابدینی، نشر چشمه
ـ زمان و روایت در شب هول، حسین بیات و عسگر عسگری حسنکلو، دوفصلنامه‌ی زبان و ادبیات فارسی، سال ۲۲، شماره‌ی ۷۷
ـ نقد ناتورالیستی شب هول با تکیه بر جریان سیال ذهن، عبدالله حسن‌زاده‌ی میرعلی، قاسم نامدار، پژوهش‌نامه‌ی مکتب‌های ادبی، سال اول، شماره‌ی دوم
*** «مسئله‌ی زن» و روشنفکران طی دهه‌های اخیر از کتاب: فمینیسم، دموکراسی و اسلام‌گرایی، نیره توحیدی، انتشارات کتاب، ۱۹۹۶
**** در مورد زمان اصلی سروده شدن این تصنیف نظرات متعددی وجود دارد برخی معتقدند ملک‌الشعرای بهار این تصنیف را در شرایط حساسی سروده است، یعنی اوج حوادث دوران محمدعلی‌شاه قاجار و بسته شدن مجلس شورای ملی و بلاتکلیفی مردم، این تصنیف بارها با صدای ملوک ضرابی و قمرالملوک وزیری اجرا شده است.

                                                                          
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه