برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی

برج‌های قدیمی، حکایت‌هایی سردرگم یا کوبیسمی چندوجهی
نویسنده: شقایق بشیرزاده
تاریخ:
۲۹ تیر ۱۳۹۹
کتاب «برج‌های قدیمی» نوشته‌ی «علی‌مراد فدایی‌نیا» اولین بار در سال ۱۳۵۰ توسط انتشارات شب منتشر شد و پس از آن توسط نشر آوانوشت تجدید چاپ شد. فدایی‌نیا قبل از انتشار این کتاب داستان بلندی نیز با نام «حکایت هیجدهم اردیبهشت بیست‌وپنج» نوشته بود که در زمان خود به خاطر ساختار و فرم متفاوتش واکنش‌های گوناگونی از طرف منتقدین و نویسندگان در بر داشت. او در برهه‌ای این کتاب را نوشت که ساختارشکنی در ادبیات ایران به اوج خودش رسیده بود. به عنوان مثال کتابی چون کتاب «سنگر و قمقمه‌های خالی» بهرام صادقی، و یا داستان‌هایی چون «خروس» ابراهیم گلستان که در همان سال نوشته شدند همگی نشان از تحولی در داستان‌نویسی در آن دوره داشت. پست‌مدرن وارد ادبیات شده بود و هنرمندان در تلاش بودند تا تجربیات جدیدی رقم بزنند. هنری متفاوت از آنچه که در اذهان جا افتاده بود. فدایی‌نیا نیز همچون هنرمندان و نویسندگان دیگر در این جهت قدم‌هایی برداشت. او که پیش از داستان‌نویسی شعر می‌گفت حالا با زبانی آهنگین و وزین شروع به نوشتن داستان کرده بود. از این لحاظ زبان در آثار او نقشی مهم بازی می‌کند.
کتاب «برج‌های قدیمی» فدایی‌نیا متشکل از ده حکایت بهم‌پیوسته است که در عین حال هر داستان و یا حکایت به تنهایی نیز داستانی جدا محسوب می‌شود. در این یادداشت تلاش شده است علاوه بر معرفیِ محتوایی کتاب، به سبک متفاوت این اثر نیز پرداخته شود.
*
در صفحه‌ی ابتدایی کتاب آمده است:

«حکایت‌های
ف
ی
فدایی‌نیا»

و در قسمت لیست داستان‌ها آمده است: «حکایت‌ها به ترتیبی که چاپ شده است:»

با همین اصرارِ نویسنده بر جداسازی آثارش از داستان در دو صفحه‌ی ابتدایی کتاب می‌توان فهمید با کتابی که شاخصه‌های داستان کوتاه کلاسیک و حتی داستان بلند را داشته باشد مواجه نیستیم. برخی از منتقدین ادبی بر این باورند که این داستان‌ها داستان‌هایی پست‌مدرن محسوب می‌شوند. فدایی‌نیا خود با انتخاب نام «حکایت» بر تمام داستان‌هایی که تا کنون نوشته است این امر را به صورتی غیرمستقیم رد می‌کند. او خود را محدود به سبک‌ها و «ایسم»های ادبی نمی‌کند، اما در عوض تلاش می‌کند با اصرار بر نام‌گذاری متفاوت حکایت بر روی داستان‌ها آنها را به سبک و سیاق قدیمی داستان‌نویسی پیوند دهد و این امر تنها در این مجموعه لحاظ نشده است. او در تمام کتاب‌هایش با نام‌گذاری‌ها این اصرار را می‌ورزد که داستان‌هایش داستان نیستند و حکایتند. یکی از تفاوت‌های مهمی که بین حکایت و داستان وجود دارد در پیرنگ آنهاست. حکایت‌ها زمان و مکان مشخص و دقیقی ندارند و قصه‌ی روایت‌شده به سادگی می‌تواند از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر بپرد و خواننده را از قصه و روایت اول دور کند. مثل حکایت‌های نامی هزار و یک شب؛ و به این تودرتویی در حکایت/داستان‌های این کتاب نیز می‌شود پی برد. در مقابل توجه به این امر نیز مهم است که حکایات غالبا از قصه در جهت پندآموزی استفاده می‌کنند و این وجه در اکثریت آنها مهم‌ترین نقش را بازی می‌کند؛ مثل حکایات مثنوی مولانا و یا آثار خواجه عبدالله انصاری و یا عطار نیشابوری. که این امر مهم در این داستان‌ها غایب است. و یا مثلا قاسم هاشمی‌نژاد که سال‌ها روی حکایات مطالعه و تحقیق کرده است در مورد حکایات چنین می‌گوید: «یکی از مولفه‌های اساسی در حکایت‌های ایرانی دست‌مایه قرار دادن چهره‌های شناخته است. این سنّت از پیش از اسلام می‌آید و فرهنگ ایران توانسته در تمام جغرافیای حوزه‌ی نفوذ خود آن را جا بیندازد. دلیل اصلی انتخاب شخصیت شناخته شده برای داستان بالا بردن میزان باورپذیری در مخاطب یا شنونده بوده و دیگر احتیاجی به این نبوده است که شنونده ریش گرو بگذارد یا تمهیداتی بیندیشد برای بالا بردن حس باورپذیری. [...] از آنجا که شخصیت‌های شناخته‌شده و انگشت‌نشان محبوب مردم هستند، حس کنجکاوی آنها درباره‌ی سرنوشت شخصیت‌ها تحریک می‌شود و با علاقه‌ی بیشتری به ادامه‌ی داستان توجه می‌کنند.»* اگر این نکته را نیز یکی از فاکتورهای مهم در حکایت در نظر بگیریم جایش در این داستان‌ها خالی‌ست. اما به عنوان مقایسه‌ای کلی، نکته‌ای که حائز اهمیت است آن است که بسیاری از نشانه‌های حکایت در داستان‌های پست‌مدرن نیز به وضوح دیده می‌شوند. در حکایت‌ها کهن‌الگو بودنِ روایت نقش بسیار مهمی بازی می‌کند. در داستان‌های پست‌مدرن نیز می‌توان از کهن‌الگوها برای ساخت دنیایی متفاوت از زندگی مرسوم بهره برد. در حکایات زمان و مکان مشخصی برای روایت لحاظ نمی‌شود و یا اهمیت چندانی ندارد. بسیاری از حکایات با اینگونه جملات آغاز می‌شوند که «در روزگاران دور، در شهری دور، در زمان‌های قدیم، یک زمانی یک شهری بود، یکی بود و یکی نبود و...» با این توصیفات مکان و زمان همیشه در درجات بعدیِ روایات اهمیت داشتند. گاهی شهر و یا مکان روایت توصیف می‌شده است و گاهی نه. در داستان‌‌های پست‌مدرن نیز بسیاری از اوقات نویسنده از باز کردن و شرح زمان و یا مکان سرباز می‌زند، چرا که برایش بُعد دیگری از آنچه که می‌خواهد مطرح کند اهمیت دارد. لزوما استفاده کردن و یا نکردن پیرنگ، زمان، مکان و یا حتی به کار‌گیری کهن‌الگو نمی‌تواند کمک شایانی به این سوال باشد که خواننده‌ی این اثر با داستان‌هایی پست‌مدرن مواجه است یا حکایاتی ادامه‌دار و بهم‌پیوسته؟
برای درک بهتر این موضوع یادآوری این نکته بسیار اهمیت دارد که علی‌مراد فدایی‌نیا یکی از امضاکنندگان مانیفست حجم در ایران بوده است. در این مانیفست آمده است: «از واقعیت تا مظاهر واقعیت، از شیء تا آثار شیء فاصله‌ای است. فاصله‌هایی از واقعیت تا ماورای آن. از هزار نقطه‌ی یک چیز هزار شعاع برمی‌خیزد، هر شعاع به مظهری در ماورای آن چیز می‌رسد، و واقعیت یا مظاهر هزارگانه‌اش با هزار بـُـعد وصل می‌شود. شاعر حجم‌گرا این فاصله را با یک جست‌ طی می‌کند تند و فوری. و بدین‌گونه، از واقعیت، به سود مظهر آن، می‌گریزد. هر مظهری را که انتخاب‌کند، از بـُعدی که بین واقعیت و آن مظهر منتخب است با یک جست می‌پرد و از هر بـُـعد که می‌پرد، از عرض، از طول و از عمق می‌پرد. پس از حجم می‌پرد، پس حجم‌گراست. و چون پریدن می‌خواهد، به جست‌وجوی حجم است. اسپاسمانتالیسم سوررئالیسم نیست. فرقش این است که از سه بـُـعد به ماورا می‌رسد. و در این رسیدن فقط در یک جا با هم ملاقات می‌کنند: در جهیدن از طول، گرچه در این‌جا هم جست فوری‌تر است.»**
در این داستان‌ها نویسنده ابتکار عمل را به کلمات می‌سپارد؛ و سعی می‌کند وجوه دیگری از آنچه که می‌خواهد روایت کند را با چیدمان کلمات نشان دهد. آنچه که شاید درک و دریافت پیرنگی خطی از داستان را بسیار سخت کند. اما خواننده خود را مقابل پازلی چند‌وجهی می‌بیند و تلاش می‌کند ارتباط بین تصاویر و کلمات خلق‌شده را برای رسیدن به معنا درک کند. کوبیسم در نقاشی و یا حتی شعر بسیار ساده‌تر از داستان می‌تواند با ذهن خواننده ارتباط برقرار کند و شاید این سخت‌ترین کار نویسنده باشد که بخواهد با چیدن طرحی در‌هم و برهم و بریده‌هایی که هر کدام به تنهایی خود تصویری جداگانه‌ دارند داستان و یا حکایتی یک‌پارچه روایت کند. از آنجایی که برداشت هر کسی از کل مجموعه کتاب می‌تواند متفاوت باشد و یکی از زوایا را بهتر درک کند متاسفانه قادر به توضیح پیرنگی ساده برای کل حکایات نیستیم. برای مثال در میان حکایت‌های این کتاب برخی از حکایت‌ها قصه‌گویی واضح‌تری دارند. حکایت اول با راوی اول شخص از خودش می‌گوید و کسی که از ابتدا او را «ف» می‌نامد. موقعیت و رابطه‌ی بین راوی و «ف» را بر خواننده آشکار می‌سازد و نحوه‌ی آشنایی و قراری که با هم دارند را با ذهن پریشان راوی توضیح می‌دهد. راوی مدام از درختی حرف می‌زند و کششی که به بالا رفتن و پریدن از آن دارد. خط سیر حکایت اول با نام «مراجعت بی‌تقصیر» به لحاظ وجود پیرنگ داستانی از باقی حکایت‌ها مشخص‌تر است. خواننده کنجکاو از ذهن پریشان راوی و شناخت بیشتر «ف» با او همراه می‌شود. حکایت آخر با نام «ف» تصویری که از جاده‌ی پوشیده از برگ می‌سازد و راوی‌ای که هنوز چشم‌انتظار است پایان کار قصه را بر خواننده واضح می‌سازد. «می‌آمدم که دیداری باشد تو بیایی هوا را جمع کنی بدانی هیچ کس آنطور که ما می‌دانستیم نیست نوشتم اینجا خیلی بد می‌گذرد برگ‌ها همه‌ی آن جاده‌ی شلوغ را پوشانده است با غم برگ برگ‌ست هزار بار نوشتم سلطان خواب هزار بار نوشت.» اما در این میانه حکایت‌هایی چون «هجوم هیاهو» و «پیشانی» سرشار از چیدمان کلماتند. جملاتی که شاید هیچ سرنخی از آنچه که اتفاق افتاده است به خواننده ندهند اما در عین حال در آن میانه تک جمله و یا تک دیالوگی قطعه‌ای گم‌شده از پازل بهم‌ریخته‌ی داستان باشد. «خوابم به راستای خواب دیدن می‌پیوست. پریی کوچک که سیاره بود، سبز، سبز، سبز می‌غلتید، می‌غلتاند، رمیدگیی گیسوانش را پشت پشت می‌ماند. کنار جوی، آب، می‌نشست، سبز می‌شد. برگ جاده می‌پوشاند. خوابم سبز می‌شد، سبز می‌شد. می‌ماندم. که ماندنم نماندن. به حسرتی که از گونه‌هایم جرقه می‌زد می‌رسیدم. می‌رسیدم به اتاق‌های مرتبطی که شانه‌ام به نشانه بود و اتاق مرتبط.»
«ف» در طول حکایت‌ها می‌آید و می‌رود. راوی در واگویه‌هایش از جایی سخن می‌گوید که دشتی پر از شقایق دارد و کوه، چویل دارد و گله‌ای که امسال مرض به جانش افتاده و یک ایل بی‌گله. نشانه‌هایی از ایل‌های بختیاری را در جای‌جای حکایت‌ها می‌شود دید. و خانه‌ای که راوی دارد و از پنجره‌اش می‌تواند همه چیز را ببیند. برای رسیدن به تصویری از این خانه جایی راوی می‌گوید: «خالی، خالی. خالی. آنجا هنوز خالی‌ست. وقتی آنجا هنوز خالی باشد، فروردین چکار می‌تواند بکند. فروردین چطور می‌تواند همه را آنجا جمع کند و تو بتوانی دوباره بندهای رخت را ببینی. فروردین از کجا آنهمه همهمه را - توی این سکوت جای دهد. باورم نیست.»

اما خواننده نمی‌داند کدام تصویر واقعی است. کدام تصویر خواب و کدام یک خیال. راوی مدام بین این سه در حال پرسه است. با ذهنی لبریز و تبی که گاهی می‌آید و می‌رود. حضور «ف» همه جا پررنگ است چرا که مخاطب راوی «ف» است. حتی در خوابش. اما این نکته که راوی کدام گفت‌و‌گو را حقیقتا با «ف» داشته و کدام را در خیال به سادگی قابل تشخیص نیست. «از این سو که نگاه می‌کنی می‌بینی و این قانعت نمی‌کند تا برگردی. خواب از پشت پرده‌ها تمامی آن سوی را می‌رباید. می‌کشاند. باد می‌آید. و وقت، وقت که تنها بدانی خواب هم می‌تواند پلک‌ها را آرامش دهد. - پالایشی ساده بکوبد. راه نیمه می‌شود. آن سوی کوهستان، انگار تاریکی ورم کرده است، تا تنفس نتواند ادامه یابد.
بیگاه، تکان می‌خورم. تکانی نه جدی. اینجا! نه، باید پرده را کنار بکشم. خواب هیولاوار، در اطاقکم می‌آرامد. خانه می‌سازد. می‌ماند. به تاریکی می‌نگرم که حاشیه‌ی زمین را کرخ کرده است.»

فدایی‌نیا به عنوان یکی از اولین نویسندگان حجم‌گرا دست به ریسک بزرگی زده است و تلاش کرده این کوبیسم را وارد ادبیات داستانی ایران کند. کاری متفاوت و کاری ساختارشکنانه. این‌که در این کتاب و این حکایت‌ها چقدر موفق عمل کرده است را باید در مقایسه با زمان نوشتن کتاب (در سال) و تعدادی از آثاری که در این قالب نوشته‌ شده‌اند دریافت؛ که آثار زیادی نیستند. اگر کتاب را از منظر یک ساختارشکنی و یک سبک جدید در ادبیات ایران نگاه کنیم می‌توان گفت که او موفق عمل کرده است و توانسته هر آنچه که لازمه‌ی پرداختن به اثری کوبیسم در ادبیات داستانی بوده است را در این حکایت‌های بهم‌پیوسته کنار هم بچیند. هرچند که به عنوان آثار اولیه‌ی نویسنده از ضعف‌هایی نیز برخوردار است که در مقایسه با آثار بعدی خودش (حتی به لحاظ زبانی) پختگی کمتری دارد، اما به اعتقاد نگارنده فدایی‌نیا گامی بزرگ در پیوند شعر و داستان، با شیوه‌ای کاملا متفاوت برداشته است که آثارش را در جمله آثار خواندنی قرار می‌دهد.


منابع:
*کتاب «راه ننوشته»؛ با قاسم هاشمی‌نژاد درباره‌ی کتاب‌هایش، علی‌اکبر شیروانی، نشر هرمس
**تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، جلد سوم، صفحه‌ی ۷۴۰،۷۴۱
 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
       _____         _ 
      |  _  |       (_)
 _ __  \ V /  ___    _ 
| '__| / _ \ / __|  | |
| |   | |_| |\__ \  | |
|_|   \_____/|___/  | |
                   _/ |
                  |__/ 
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی
 ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

یادداشت بر رمان «شب هول»؛ هرمز شهدادی

رمان شب هول  و آنجا که تاریخ روشنفکری در ایران خود را به واسطه‌ی زنان بازمی‌شناسد.  «در لرزش تارهایی که در تاریکی تاریخ، در تاریکی روح نواخته می‌شود.» درست در مقطعی که زنان، کم و انگشت‌شمار نقشِ ملموس در تاریخ روشنفکری ایران دارند، می‌توان در برخی آثار هنرمندان و ...  ادامه مطلب 
نگاهی به داستان بلند «نماز میت»؛ رضا دانشور
 ۱۸ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

نگاهی به داستان بلند «نماز میت»؛ رضا دانشور

  «وای به وقتی که درد، چهره‌ی آدمی را مسخ کند»   چه داستان بلند بدانیم‌اش، چه رمان کوتاه؛ «نماز میت» در شکنجه‌گاه آغاز می‌شود، به بلندای رنجِ روانِ آدمی قامت می‌بندد و در اقراری ناخواسته می‌شکند.    به‌عنوان مقدمه؛ «نماز میت» که به سال ...  ادامه مطلب 
یادداشت بر کتاب «گرینگوی پیر»؛ کارلوس فوئنتس
 ۱۱ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

یادداشت بر کتاب «گرینگوی پیر»؛ کارلوس فوئنتس

به یاد آوردن مبارزه علیه فراموشی است گرینگوی پیر یکی از رمان‌های مطرح نویسنده‌ی بزرگ مکزیکی، کارلوس فوئنتس (۱۹۲۸- ۲۰۱۲) است که در سال ۱۹۸۵ منتشر شد. ترجمه‌ی انگلیسی این رمان، یکی از پرفروش‌ترین آثار ادبیات امریکای لاتین در امریکای شمالی در آن دوره بود. این کتاب با ترجمه‌ی ...  ادامه مطلب 
رمان مرگ آرتیمو کروز و امکانات فراوان برای مردن
 ۳۱ خرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

رمان مرگ آرتیمو کروز و امکانات فراوان برای مردن

«فقط هم اوست که می‌میرد، مگر نه؟ هم او و نه هیچ‌کس دیگری. به این می‌ماند که با مرگ او دیگران از مردن معاف شوند، این بار فقط آرتیمو کروز می‌میرد.» (مرگ آرتیمو کروز، ص ۱۷۱) «مرگ آرتیمو کروز» چهارمین رمان کارلوس فوئنتس و منتشر شده به سال ۱۹۶۲ در مکزیک، از کارهای ...  ادامه مطلب 
نگاهی به محتوای داستان «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد»
 ۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

نگاهی به محتوای داستان «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد»

زندگی بهترین چیزی است که تا به حال اختراع شده است داستان بلند «کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد» نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز (۱۹۲۷-۲۰۱۴) برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات است. او این داستان را در سال ۱۹۵۷ در شرایطی نوشت که از کار روزنامه‌نگاری بیرون آمده بود و وضعیت مالی ...  ادامه مطلب