میرکا

میرکا
نویسنده: مجید قدیانی
تاریخ:
۲۴ تیر ۱۳۹۹
قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش هیزم‌های کنار قبر داشت خاموش می‌شد. توان پیدا کردن چوب خشک نداشتم تا آن‌ها را شعله‌ور کنم. دلم می‌خواست قبل از آن‌که خورشید بیرون بیاید خاکش کنم. دست زیر پتو انداختم، بلندش کردم. حنا شیهه کشید. پا کوبید. داد زدم: «باز چه خوابی دیدی برامان؟» جنازه را روی زمین گذاشتم، به طرف اسب رفتم. دستی به یالش کشیدم. آرام شد. برعکس روز قبل. 
وقتی افسارش را به اولین درخت نارنج حیاط امام‌زاده بستم، چشم‌هایش ناآرام بود. آب و غذا جلویش گذاشتم تا نفسی تازه کند. رفتم پشت امام‌زاده که میرکا را از آمدنم خبر کنم. لای گوسفندها و بزها خوابیده بود. قفل و کلیدهای امام‌زاده را گرفتم و راهی‌اش کردم. قبل از رفتنش گفتم: «پیر شدی میرکا! چوپان و خواب؟» و مشغول وضو گرفتن شدم. لبخندی زد و گفت: «فرصت کردی نگاهی به ریش‌های سفیدت بینداز ساکو. روزی که آمدی و خادم این سرا شدی، موی سر و صورتت مثل پر کلاغ بود.» مسح پایم را کشیدم و گفتم: «یازده سال گذشته پیرمرد.» روی اسب سیاهش پرید و گفت: «سفیدی مو گذر عمر است.»  با دست کلاه حصیری‌اش را برداشت و ادامه داد: «ریش سفید، ریشه در غم دارد.» مرکب‌اش را هِی کرد و رفت. بیرون در، سلامی دادم. وارد شدم. سرم را گذاشتم روی ضریح و دعای مخصوص نوه امام چهارم را خواندم. از بَر. ضریح را بوسیدم و همانند این سه سال آخر طلب دو دختر گمشده‌ام را کردم: «ونوشه و دلوسه، هدیه بقعه نورانی خودت بودند. هدیه را که پس نمی‌گیرند.» 
ونوشه پرید توی بغلم و گفت: «کاش هی نمی‌رفتی تا امام‌زاده و هر شب پیش ما می‌موندی.» بوسیدمش. دلوسه گفت: «من رو بوس نمی‌کنی.» پاکانه افسار اسب را دستم داد و گفت: «بابا نره، نون از کجا بیاریم بخوریم؟» و برایم دست تکان دادند. تکان دست و بوسه‌هایشان شده خواب هر شبم. قلبم از جا در می‌آید. دکتر گفته نباید خیلی به خودت فشار بیاوری، قلبت مریض است. گفتم: «یعنی الان قلب ونوشه در سینه یکی دیگر می‌تپد؟» سرش را تکان داد اما چیزی نگفت. با مشت روی میزش زدم و گفتم: «مگر حرامزاده باشند که نان قاچاق دل و جان بچه‌ها از گلویشان پایین برود.» همه اهالی ده جمع شده بودند. میرکا با چشمانی که از اشک سرخ بود دستانم را گرفت و گفت: «پیدا می‌شن ساکو، دلم روشنه، یک گوسفند نذر امام‌زاده کردم.» سرم را روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «صدای خندیدنشان را هر روز می‌شنوم.» صدای جیغ کشیدنشان را هم می‌شنیدم. توی سرم پر از صدا شده بود. داشتم کر می‌شدم. از خواب پریدم. 
انگار همه حیوانات دنیا به آواز افتاده بودند. نمازم قضا شد. به شیطان لعنت فرستادم و بیرون رفتم. آسمان یکدست نارنجی بود. رمه را داخل آغل کردم. امانت امام‌زاده بودند. خرجی شب‌های عزا. نذر و خیر گت‌آقا. اما دو سگ گله دست از پارس کردن بر نمی‌داشتند. حنا شروع کرد به پا کوبیدن. لگد پراندن. ته دلم خالی شد. عرق سرد روی تنم شره ‌کرد. عرق‌چینم را برداشتم و آبی به سر و صورتم زدم. سه سال پیش هم همین حال شدم. حوالی غروب بود. سواری به تاخت آمد. نرسیده داد زد: «ساکو! شال و کلاه بردار و راهی ده شو.» ترسیدم چیزی بپرسم. اما از آدم‌های پاسگاه پرسیدم: «مگر نمی‌گویید هر یازده تا بچه را که برده‌اند مال این ده بودند چون خون‌شان یکی است. مگر نگفتید خون اهالی این روستا کیمیا است؟» مرد چیزی توی دفتر نوشت و داد دست سربازی که تفنگ داشت و گفت: «درست.» میرکا روی سرش می‌زد. گت‌آقا انگشتر فیروزه‌ای را توی انگشتش چرخاند و گفت: «هر هزینه‌ای برای تحقیق لازم باشد با من.» مگسی که روی ستاره‌های مرد نشسته بود را با دست پراندم و گفتم: «آخر من و پاکانه اهل این‌جا نیستیم. از ورازان آمدیم و جاگیر شدیم. خون‌مان کیمیا نیست. شاید دخترانم را جایی رها کرده باشند.» سروان دستش را روی شانه‌ام گذاشت و زیر لب چیزی گفت. انگار داشت درباره مشتری داشتن برای همه می‌گفت. یا شاید هم گفت: «این گروه خونی قیمت طلا دارد.» زانوهایم شل شد. گفتم: «درست متوجه نشدم چی فرمودید؟» گفت: «توکل کن به خدا.» پاکانه جیغ کشید. از حال رفتم. پشنگه‌های آب که به صورتم خورد پاکانه را دیدم که به دیوار تکیه داده و گریه می‌کند. سرمه به چشم نداشت وگرنه سیاهی تا زیر چانه‌اش کش می‌آمد. 
مثل شب‌هایی که تو ورازان سیاه می‌شد، گفتم: «بگذار پاییز بیاید و زن و شوهر شدن‌مان دو ساله شود آن‌وقت بگو طلسم شده‌ای و حامله نمی‌شوی.» هر چقدر دعا نوشتیم، نذر کردیم، دوا و گیاه خوردیم نشد. از همان اول هم پاکانه می‌گفت باید برویم امام‌زاده بالای کوه. خیلی بالاتر از تَتارِستاق. می‌گفت: «دو سال پیش که برای زیارت رفتیم می‌گفتند، مرده زنده می‌کند، جذامی شفا می‌دهد. دخیل ببندیم و بمانیم تمام است. گره‌مان باز می‌شود.» برایش لیوانی آب آوردم و گفتم: «کدام گره؟ بی‌بچه هم با هم خوشحالیم.» جرعه‌ای نوشید و گفت: «دلت را که بزنم می‌روی سراغ زنی دیگر. فرزند، مرد را میخ خانه می‌کند.» خواستم بگویم: «من از آن دست مردها نیستم.» اما نگفتم. اشک‌‌هایش  را بوسیدم و راهی شدیم. دخیل بستیم. زاری کردیم. گت‌آقا گفت: «برای رمه امام‌زاده چوپان می‌خواهیم. هستی؟» ظهر چهارشنبه، رمه و قفل و کلیدهای امام‌زاده را از میرکا تحویل می‌گرفتم و شنبه ظهر تحویل‌اش می‌دادم. دو سال نشده ونوشه به دنیا آمد. انگار خود پاکانه بود که از پستان پاکانه شیر می‌نوشید. سال بعد دلوسه آمد. شنبه‌ها تا ده می‌دویدم. گت‌آقا، حنا را هدیه داد. هر بچه‌ای که به دنیا می‌آمد برایش از شهر دکتر می‌آورد. آمپولش می‌زد. مرتب دعایش می‌کردم. همه دعایش می‌کردند و فیروزه روی انگشترش را می‌بوسیدند. تبرک بود. او هم زیر لب چیزهایی خواند و گفت: «انشاالله بعدی پسر باشد.» گفتم: «همین دو تا بس است.» پاکانه ابرو در هم کشید و پرسید: «پسر نمی‌خواهی؟» خال گونه ونوشه را بوسیدم و گفتم: «روزی‌رسان خدا است اما بس است.» گت‌آقا مدرسه را هم می‌گرداند. می‌گفت: «خیرات رفتگانش.» روزی که ونوشه را به مدرسه بردم دلم لرزید. عرق بود که از سر و صورتم پاک می‌کردم. سال بعد هم برای دلوسه بی‌تاب شدم. حنا هم بی‌تابی می‌کرد هر بار. گفتم: «حیوان! آخر چه مرگت شده دم غروبی؟» اما باز هم شیهه کشید. پا کوبید. دل‌شوره امانم را بریده بود. امام‌زاده را قفل و کلید کردم. عذر تقصیر خواستم. هزار صلوات نذر کردم. حنا را باز کردم. نیمه‌راه، کوه غرید. چندتایی سنگ پایین افتاد. افسار دستم بود اما حنا برای خودش می‌تاخت. زمین می‌لرزید. 
به ده که رسیدم شبیه ویرانه‌ای بود بعد از جنگ. انگار پا گذاشته بودم در گذشته‌ای دور. صدای ناله و شیون هوا را پر کرده بود. سر چرخاندم سمت رودخانه. توی شیب دره. خانه‌ام سالم بود. قرص و محکم. وقتی قرار شد همین‌جا بمانم اهالی کم نگذاشتند. خادم امام‌زاده اندازه بقعه، محترم بود. سنگ روی سنگ گذاشتند. از میان حیاط پاکانه را صدا زدم. صدایی نیامد. اسبی شیهه کشید. به ستون خانه بسته بودندش. توی تاریکی فقط چشم‌هایش را دیدم. در را باز کردم. داد زدم: «پاکانه جان! خانه‌ای؟» خبری نشد. یخچال، توی آشپزخانه روی زمین افتاده و راه ورود را بسته بود. همه ظرف‌ها پخش شده بودند کف زمین. یخچال را به بغل چرخاندم و خودم را کشاندم توی مطبخ. چیزی نبود. نفسی کشیدم. در تنها اتاق خانه را باز کردم. روی فرش جویی از خون دلمه بسته بود. پاکانه و میرکا، زیر کمد آهنی له شده بودند. گفتم: «پاکانه جان! این کمد آهنی به چه کار ما می‌آید؟» کلید یکی از درها را چرخاند و گفت: «قفل و بست دارد. دزد چیزهای قیمتی‌مان را نمی‌برد.» بغض گلویم را گرفت. نگذاشتم اشک‌هایم سرازیر شود. گفتم: «قیمتی‌هایمان ونوشه و دلوسه بودند که دزد برد.» سیاهی روی صورتش راه افتاد. گفتم: «پولش را از کجا دادی؟» دستی روی کمد کشید و گفت: «میرکا ساخته. نسیه است. از روی پول جاجیم‌هایی که می‌بافم، می‌دهم.» میرکا را با لگد به کناری زدم. رویش بالا آوردم. سفیدی ریش‌اش زرد و سرخ شد. پتویی دور پاکانه پیچاندم و روی دوشم انداختم. توی دلم گفتم: «می‌برم می‌اندازمت توی رود، بی‌همه چیز.» پاکانه زرشک‌هایی را که چیده بود، توی تشت ریخت و گفت: «قول بده اگر پیش از تو مردم من را توی قبرستان امام‌زاده دفن کنی. به شفاعتش محتاجم.» همان روز یک قبر نسیه از گت‌آقا خریدم. گفتم: «تو پاکی، پاکانه‌ای، خودت باید شافی من باشی.» تشت را برداشت و گفت: «پس حلالم کن.» 
جنازه را روی اسب میرکا انداختم. افسارش را توی دست گرفتم و حنا را هِی کردم. ده پر از خاک بود. پر از ناله. شعله‌های آتشی که به جان خانه‌ام انداختم، به تاریکی روستا، نور پاشید. آمدم راهی امام‌زاده شوم دلم رضا نداد. افسار حنا را به سمت خانه گت‌آقا کشیدم. شاید زنده بود. شاید زیر آوار جان به در برده بود. سنگ‌های بالادست، خانه سنگی گت‌آقا را برده بود. دیواره استخر آبی که برای کِشت، بالای خانه ساخته بودند، شکسته و آب همچون سیلی تمام باغ را شسته بود. دستی با انگشتری فیرزوه به درخت چنار کهنسال چسبیده بود. بی‌بدن. به حتم گت‌آقا قبل از زلزله، چیزی فهمیده که خودش را به باغ رسانده، وگرنه آن‌موقع، وقت کار نبود. اما اجل که به دنبال کسی باشد راهش را پیدا می‌کند. چندتایی از جوان‌های ده به کنارم رسیدند. نگران گت‌آقا بودند. نور فانوس‌هایشان زمین باغ را روشن کرد. پر از استخوان بود. پر از جمجمه. چندتایی جنازه هم هنوز تازه بودند. بچه‌هایی با شکم پاره. پشت حنا نشستم. چرا این قلب مریض از تپیدن باز نمی‌ماند؟ چرا استخوان‌هایم از این‌همه درد خرد نمی‌شد؟ چرا هنوز نفس می‌کشیدم؟ چرا این‌همه سال هیچ نفهمیدم؟ ونوشه هر بار تعریف می‌کرد با عمو میرکا به دشت رفته. دلوسه بارها گفته بود عمو میرکا سوار اسبش کرده. به میرکا گفتم: «مردانگی می‌کنی و در نبود من حواست به دخترانم هست اما چرا زن نمی‌گیری؟» گفت: «قصه‌اش دراز است.» گفتم: «امروز کمی بیشتر بمان. چای بنوشیم.» گفت: «کمرنگ بریز.» گفتم: «قصه‌ات را بگو.» حبه قندی گوشه دهانش گذاشت و گفت: «روزی زائری آمد این‌جا، پنجه ماه.» عاشق شده بود. هر شب خوابش را می‌دید. گفت: «دیر رسیدم. شوهرش داده بودند.» چای دهانم را سوزاند. گفتم: «چقدر داغ می‌نوشی.» جرعه آخر را سر کشید و گفت: «داغش به دلم ماند. کنار همین ضریح قسم خوردم جز او به هیچ دختری فکر نکنم. بشوم خادم همین بقعه.» پرسیدم: «اهل کدام آبادی بود.» گفت: «بماند.» به همین ضریح قسم خورده بود. نگاهی به جسم سرد پیچیده تو پتو انداختم. چه می‌شد اگر سر راه می‌انداختمش پایین دره؟ اگر خودم سنگسارش می‌کردم چه؟ امام‌زاده راضی‌تر نبود؟ اصلا حیف خاک متبرک آن‌جا نبود که این هرزه را به قبرستانش بسپارم. اما این نعش بی‌جان، هرزه نبود. پاکانه بود. با آن موهایی که توی باد می‌رقصید. هرزه نبود، قرص قمر بود. قول داده بودم توی همان قبری که خریدم خاکش کنم. باید می‌رساندمش. اما حلالت نمی‌کنم پاکانه جان. 
دیوانه شده‌ام انگار. نشسته‌ام روی اسب و با جنازه حرف می‌زنم. به جانم می‌گویم حلالش نمی‌کنم. مگر می‌شود؟ حلالت هم می‌کنم. کاش توی راه زیر یک تکه سنگ له می‌شدم. کاش قبل از تو مرده بودم. کاش آن روزی که دختران از مدرسه نیامدند قلبم از کار می‌افتاد. وقتی سروان گفت: «چند ساله این اطراف بچه‌ها را می‌برند ولی... .» گت‌آقا زیر بغلم را گرفت و رو به سروان گفت: «کار همان دو سوار بی‌ناموسی بود که توی دشت ردشان را زدید.» گفتم: «خب؟» سروان سوار جیپ‌اش شد و گفت: «یک بی‌ناموس‌تر از خودشان نمی‌دانم از کجا با تیر هلاک‌شان کرد.» گت‌آقا دعایی خواند. پاکانه جیغ کشید. حالا چرا جیغ نمی‌کشی؟ راحت خوابیده‌ای و به ریش همه‌مان می‌خندی؟ باید توی خانه می‌سوزاندمت. اما با خاکسترت که نمی‌شد خاطره ونوشه را زنده کرد. لبخندهای دلوسه را دید. کاش لااقل می‌توانستم از میان استخوان‌های زمین گت‌آقا پیدایشان کنم. اما طاقت نداشتم. حتی طاقت نگاه کردن. باید از امام‌زاده بخواهم لااقل تنی که قلب این دو دختر توی‌شان می‌تپید را نشانم دهد. قلب دختران میرکا؟ نه! این‌ها پاره تن خودم بودند. همه می‌گفتند دلوسه شکل من است. مثل سیبی که دو نیمش کردند. قطعه قطعه‌اش کردند. پاکانه گفت: «هر چه شد قولت را فراموش نکنی.» گفتم: «ساکو و خیانت؟» 
افسار اسب میرکا را توی مشتم گرفتم و به تاخت راهی شدم. پاکانه را که پایین گذاشتم اسب میرکا راه برگشت را گرفت و رفت. حنا باز هم پا می‌کوبید. نمی‌گذاشت نعش پاکانه را به خاک امام‌زاده بسپارم. دستی به یال عرق کرده‌اش کشیدم. آرام شد. نور چراغ ماشینی توی چشمم افتاد. چوب دستی‌ام را برداشتم و گفتم: «چه کار دارید این‌جا؟» مردی با لباس و شلواری سیاه جلو آمد. دستش را پیش آورد و گفت: «باستان‌شناس هستیم. همین اطراف چادر زده بودیم.» برگشتم به سمت قبر. صدایش را بلندتر کرد و گفت: «زلزله که شد سریع خودمان را رساندیم ببینیم خراب نشده باشد.» نگاهی به سه مرد همراهش کردم و گفتم: «چیزی ازش نمانده.» و با دست دیوار ریخته را نشانش دادم. همه‌چیز داشتند. با بیل و کلنگ راهی شدند. یکی‌شان پرسید: «تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟» سنگ‌های لحد را گذاشتم و گفتم: «خادم امام‌زاده‌ام. زنم را خاک می‌کنم.» آخرین بیل را ریختم، دست به سینه رو به دیوار خراب امام‌زاده ایستادم و گفتم: «خودت شفاعت‌اش کن. من حلالش کردم.» اولین اشعه‌های خورشید هوا را روشن کرد. یادم آمد لقمه نانی در خورجین دارم. به درخت نارنج تکیه دادم و خوابم برد. توی خواب، از وسط دیوار خراب، مردی نورانی بیرون آمد. دستی به صورتم کشید. نفسم بند آمد. دستش را بوسیدم و گفتم: «حتما حکمتی است در این‎همه بلا.» لبخندی زد. بعد بلند بلند خندید. دست زد، رقصید. از صدای خوشحالی مردها بیدار شدم. آجر و سنگ‌های دیوار را برداشته بودند و نور خورشید توی ضریح شکسته می‌درخشید. به طرف ضریح راه افتادم. حالا که به خوابم آمده، تا ابد خادمش می‌مانم. حتی توان بغض و گریه هم نداشتم. بلا جوری نازل شده بود که انگار مانند زن لوط، تبدیل به سنگ نمک شده‌ام. مردها از میان ضریح داخل شده بودند و تکه سنگ‌های روی قبر شکافته را کنار می‌زدند. شروع به خواندن دعای خاصه کردم. استخوان‌ها که ظاهر شد دعا از یادم رفت. فکر کردم اشتباه می‌بینم، یا شاید هم مغرب و مشرق را از یاد برده‌ام. داد زدم: «پس چرا رو به قبله دفن نیست؟» مردی که داخل قبر شده بود یک جام طلایی و چند تکه سنگ بیرون آورد و گفت: «عمو جان! شما تشریف ببرید. بذارید به کارمون برسیم.» کمی جلوتر رفتم. یکی‌شان دست روی سینه‌ام گذاشت و گفت: «نشنیدی؟» گفتم: «فقط بگویید چرا رو به قبله نیست، می‌روم به جان خودم.» مرد توی قبر گفت: «مسلمان نبوده.» تازه داشتم آب می‌شدم. سنگ نمکی که اشکش جاری شود کم‌کم آب می‌شود. پرسیدم: «مگر می‌شود؟ شجره‌نامه دارد. مرده زنده کرده.»  لبخندی زد و جواب داد: «قبل از این حرف‌ها این‌جا خاک شده.» داشتم خفه می‌شدم انگار. گلویم می‌سوخت. مرد اولی که از ماشین پیاده شده بود جام طلایی را برداشت و رو به همکار توی قبر گفت: «نمی‌خوای خفه شی؟» تا خواستم بگویم: «شما دزدید یا ... ؟» مردی که دستش روی سینه‌ام بود داد زد: «قرار شد یه سوال بپرسی و بری.» افسار حنا را باز کردم تا هر کجا خواست برود. پیاده راه افتادم به سمت جاده‌ای که به ورازان می‌رسید.


عکس از: آزاده بشارتی

 
دیدگاه مخاطبان
زهره دلجو
۱۳۹۹/۰۵/۲۱
به نظرم بیشتر شبیه خلاصه رمان بود تا داستان کوتاه. برای اینکه بازه زمانی که اتفاقات برای قهرمان رخ می‌دهد خیلی طولانی است. فکر می‌کنم در داستان کوتاه، زمان نباید به سال بکشد.
ارسال پاسخ به دیدگاه " زهره دلجو"
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
گروه ادبی پیرنگ
۱۳۹۹/۰۵/۲۲
سپاس از توجه شما
ارسال پاسخ به دیدگاه " گروه ادبی پیرنگ"
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
تهران، پیکر گمشده
 ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تهران، پیکر گمشده

امروز در خانه ماندم و به تهران فکر کردم. به خیابان‌هاى پر از چاله‌هاى ناگهانى‌ا‌ش، که آدم را وسطِ هزار فکرِ جورواجور، بیدار مى‌کند و پرت مى‌کند وسطِ روزمرّگى. وسطِ دغدغه‌ى شیر با لاکتوز یا بى‌ لاکتوز. وسط رژیم گوشت یا گیاه‌خوارى. وسطِ تفاوتِ غول‌آساى تهرانِ با تو یا بى تو. مانی می‌خوانی ...  ادامه مطلب 
شهرزاد و من
 ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

شهرزاد و من

شهروزم گرسنه‌اش است. شهرزادم ماهی‌تابه را از کابینت در می‌آورد و به آن زل می‌زند. باید تویش روغن بریزد و بگذارد خوب داغ شود. ماهی‌تابه مثل این روزهای من، رنگ‌پریده و لب‌پر شده‌ است. سپهر اگر بود، ماهی‌تابه را از دستم می‌گرفت و به شهرزادم می‌گفت: «بشین تا برات نیمرویی درست کنم که انگشت‌هات را ...  ادامه مطلب 
سندل‌سیاه
 ۱۹ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

سندل‌سیاه

ما که نمی‌دانستیم. خودش آمده بود و همان‌طور که آمده بود خاکِ کوچه‌پس‌کوچه را به سرش کشیده بود که چی؟ که حالا ما بعدِ سال‌ها هنوز هم نه یادمان می‌رود و نه خودش می‌گذارد که یادمان برود. حالا که نه، یعنی همین‌که آن‌طور رنگ ‌و رو پریده و خاکی درِ تک‌تک خانه‌ها را زد و نعره‌ی تهدید سر داد و حمله کرد ...  ادامه مطلب 
نقش و ناخن
 ۱۶ بهمن ۱۳۹۸
 نویسنده: حدیث خیرآبادی

نقش و ناخن

اولش با هم حرف می‌زدیم، با صدای بلند. مثلن یکی‌مان از این سر سلول داد می‌زد: «هی رفیق، به خیالت حالا روز است یا شب؟» آن دیگری پوزخند می‌زد: «تو چیزی غیر تاریکی می‌‌بینی اینجا؟» اولی جواب می‌داد: «آن بیرون را می‌گویم. آن بیرون هم شب است حالا؟» و بعد تا کسی می‌آمد جوابی بدهد که مثلن بیرون ...  ادامه مطلب 
گوسفند قربانی تکان می‌خورد
 ۰۴ دی ۱۳۹۸
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

گوسفند قربانی تکان می‌خورد

زنگ در را زدند. گفتم: «حتما نذرى آوردن، آخ‌جون.» تصویر یک سرباز با مامور نیروى انتظامى روى صفحه‌ی نمایش بود. صداى خنده‌ها قطع شد، مثل سکوت بین دو قطعه‌ی موسیقى. تو تاس‌ها را رها کردى. تاس‌ها روى میز شیشه‌اى قل خوردند و روى زمین افتادند. صداها درهم پیچید. از جا پریدى. ترسیده بودى، گیجى ...  ادامه مطلب