شهرزاد و من

شهرزاد و من
نویسنده: شقایق بشیرزاده
تاریخ:
۱۱ خرداد ۱۳۹۹
شهروزم گرسنه‌اش است. شهرزادم ماهی‌تابه را از کابینت در می‌آورد و به آن زل می‌زند. باید تویش روغن بریزد و بگذارد خوب داغ شود. ماهی‌تابه مثل این روزهای من، رنگ‌پریده و لب‌پر شده‌ است. سپهر اگر بود، ماهی‌تابه را از دستم می‌گرفت و به شهرزادم می‌گفت: «بشین تا برات نیمرویی درست کنم که انگشت‌هات را هم بخوری.» سپهر، شهروزم را دوست نداشت. رفت. انگشت‌هام به ماهی‌تابه‌ی داغ می‌چسبد. همان جا که لب‌پر شده. انگشت اشاره و وسط. به انگشت‌هام زل می‌زنم. می‌سوزند. شهرزادم هنوز ساعت دورنگین و طلایی عروسی‌ام را به دست دارد. شهروزم ساعت را دوست ندارد. بازش می‌کند. ساعت بند چرمی و قهوه‌ای صفحه درشتی که تازه خریده را دوست دارد. روغن توی ماهی‌تابه، مثل انگشت‌هام جلیز و ولیز می‌کند. شهروز مردی شده است برای خودش. دوست ندارد دستم را زیر آب بگیرم. اشک از درد، در چشم‌های شهرزاد حلقه زده. دلم برای شهرزاد می‌سوزد. خیلی.
انگشت‌هام را که هنوز گزگز می‌کند، زیر آب سرد می‌گیرم و تا ده می‌شمرم.

یک: حالا دیگر به هر طرف که نگاه می‌کنم انگار هیچ وقت سپهر اینجا نبوده. تنها چیزی که نشانی از بودنش توی این خانه دارد، همان تخت بزرگ و چوبی دو نفره‌مان است، که بیشتر اتاق را گرفته است و همیشه پایش به لبه‌ی تیزش گیر می‌کرد و چنان تخت را لعن و نفرین می‌کرد که انگار شهروزم را نفرین می‌کند. موهای کوتاه و مدل آلمانی شهروز را دوست نداشت. خودم را هیچ وقت نفرین نمی‌کرد. دست به موهای بلندم می‌کشید و هر شب برایم لالایی می‌خواند. من، شهرزاد چهارساله‌اش بودم، که پشتم را می‌کردم و پتو را بدون شب به خیر گفتن روی سرم می‌کشیدم. از روی پتو، دستش را دورم حلقه می‌کرد و به لبه‌ی تیز تخت بد و بی‌راه می‌گفت. شهرزادم آن روزها همیشه با شهروزم سر جنگ داشت. شهرزاد می‌پرسید که «چرا نمی‌شه آدما رو بی‌محدودیت دوست داشت؟» شهروز اخم می‌کرد و نهیب می‌زد که «عاقل باش. عاقل!» و موهایش را کوتاه و کوتاه‌تر می‌کرد. سپهر دستش را دورم حلقه می‌کرد و کنار گوشم زمزمه می‌کرد که «تو شهرزاد خودمی.»

دو: حالا دیگر به ندیدن سپهر، به زنگ نزدن‌هایش، به اس‌ام‌اس ندادن‌هایش عادت کرده‌ام. انگار که هیچ وقت روی آن صندلی چوبی اتاق توی بغلش مچاله نشده‌ام، که سرش را توی گردنم فرو کند و بو بکشد و من بخندم. حالا دیگر به نسکافه با شیر خوردن تنها، عادت کرده‌ام. قول داده بود سنگ هم از آسمان ببارد، هما‌‌‌ن‌طور توی بغلش مچاله بشوم. قول داده بود تنها نیستم. هر روز نسکافه‌ام را تنها سر می‌کشم. روزی دو بار. و کتاب‌ها و فیلم‌هایش را جمع کرده‌ام توی دو تا جعبه و کنار وسایل شهروز -که خودش جمع کرده بود- توی انبار جا داده‌ام. انگار که خاطره بی‌خاطره، تصویر بی‌تصویر. خاطراتت را که هم نزنی، می‌سوزند. ته می‌گیرند و بعد از چند وقت یادت نمی‌ماند که با کی، کجا، آن همه تصویر داشته‌ای. همه را توی دو تا جعبه توی انبار جا داده‌ام. آن همه خاطره را توی دو تا جعبه؟ 

سه: حالا دیگر به سیگار پشت سیگار عادت کرده‌ام و انگار که دودکش بخاری خانه‌‌ی سپهر شده‌ام، همان که بغل صندلی‌ بود. چسبیده به دیوار، کنار پنجره. بابا اگر بود، کشیده پشت کشیده نثارم می‌کرد. حالا دیگر روزهایی که سیگار نمی‌کشیدم را یادم نیست. انگار، مادرم وقتی به دنیا آمدم به جای پستانش سیگار را در دهانم جا داد و گفت: «بکش عزیز من، بکش کوچولوی قشنگم.» حالا حتی یادم نمی‌آید دودش را از دهانم بیرون می‌دهم یا از بینی. یادم نمی‌آید حتی، فیلترش باز هم خیس می‌شود با هر پک، که سپهر بهم بخندد یا نه. حالا با سه پک عمیق، ته سیگار دستم می‌ماند و غصه می‌خورم که چه زود تمام شد و سه پک بعدی را روشن می‌کنم. چند روز بیشتر به عید نمانده و اینجا، خانه‌ی سپهر که با دقت مراقب بود یک وقت بوی سیگار نگیرد، تمامش بوی سیگار مانده و نم‌دار می‌دهد. چند روز دیگر عید است. شاید پنجره‌ها را باز کردم. شاید هم نه. شهرزادم می‌خواهد پنجره‌ها را باز کند و شهروزم می‌خواهد که باز سه پک بکشم. عمیق. و یادم نیاید که دودش را از کجای دلم بیرون می‌دهم.

چهار: حالا دیگر؛ فیلم دیدن ممنوع، کتاب خواندن ممنوع، نوشتن ممنوع، قدم زدن ممنوع. حالا دیگر بابا ممنوع، سپهر ممنوع، من ممنوع، شهرزاد ممنوع. شهروز آزاد؟

پنج: حالا دیگر هر پنج‌شنبه سر خاک بابا می‌روم. آشتی کرده‌ام با خودم؟ نه! هنوز هم با بابا قهرم. با مامان قهرم. با همه قهرم. با خودم قهرم. حالا هر پنج‌شنبه سر خاک بابا می‌روم و برایش گل می‌برم و ساکت می‌نشینم. چند دقیقه؟ چند ساعت؟ به سنگ گرانیتی گرانش زل می‌زنم و کرم‌ها و خرخاکی‌ها را می‌بینم که وول می‌خورند آن پایین و چشم‌های بابا را می‌بینم روی سنگ قبرش، که معلوم نیست چه رنگی است و یاد آن چشم‌های میشی می‌افتم که بُرنده بود و تیزی‌اش هنوز توی چشم‌هایم هست. به صدایش فکر می‌کنم که می‌گفت: «رو حرف من حرف نباشه.» و آن روز که نامه‌ی دکترم را پاره کرد، سبیل‌هایش را تابی داد و فریاد کشید: «با اجازه‌ی کی پا شدی رفتی دکتر؟ نمی‌گی دیوار گوش داره؟ دختر من! دختر یکدانه‌ی من خودشو عمل کنه؟» و آن روز که جانمازش را پهن کرد، استغفراللهی گفت و چشمان میشی‌اش را چرخاند سمتم «پسرعمه‌ت خواستگارته. نه نمی‌گی وگرنه من می‌دونم و تو. خدا اگر قرار بود پسر بهم بده همین سپهر مثل پسرمه.» آن پایین از خیلی چیزها خبری نیست حتماً دیگر. برایش گل می‌برم. هر پنج‌شنبه. و قرآن نمی‌خوانم و فاتحه نمی‌خوانم و گریه نمی‌کنم. به آن روزهایی که گریه کردم فکر می‌کنم. که دست سپهر را فشار داد توی دستم. که برایم آیه پشت آیه ردیف کرد و آرزوی خوشبختی کرد. زل می‌زنم به سنگ سفیدش و آن پایین را نگاه می‌کنم. چند دقیقه... چند ساعت... هر پنج‌شنبه.

شش: حالا دیگر شب‌ها راه به راه صدای باد می‌پیچد و می‌خورد به پنجره‌های رنگی و هر چقدر که سرم را زیر پتو می‌کنم صدایش توی گوشم می‌پیچد. سرم را از زیر پتو در می‌آورم، توی صورتم می‌خورد. پشتم را می‌کنم، انگار روی شانه‌ام می‌زند که برگردم. بعضی شب‌ها که باد بیشتر است، صدایش شبیه صدای بابا می‌شود، یا شبیه صدای سپهر وقت‌هایی که شبیه بابا می‌شد. گوش‌هایم را می‌گیرم و چشم‌هایم را فشار می‌دهم، محکم روی هم. و چهارقلی که مادر یادم داده بود را جسته و گریخته می‌خوانم و دعا می‌کنم همین ته‌مانده‌ی ایمانم، باد را فراری بدهد. ساعت دو می‌شود و باد پنجره‌های رنگی را تکان می‌دهد. ساعت سه می‌شود و من هنوز دست‌هایم را محکم روی گوشم گرفته‌ام. ساعت چهار می‌شود و صدای بابا هنوز توی تمام خانه می‌پیچد. ساعت پنج می‌شود و زیر چشمی نگاه می‌کنم که هوا هنوز تاریک است و دعا می‌کنم هوا روشن شود. ساعت شش می‌شود و حس می‌کنم که باد برایم لالایی می‌خواند. دارم می‌خوابم.

هفت: حالا دیگر خدا را هم لای قرآن مادر بالای طاقچه گذاشته‌ام. همانی که آن روزها که برگه‌ی تغییر جنسیتم را نشانش دادم مادر انگشتش را سمتش گرفت و گفت: «به همین قرآن قسم‌ت می‌دم با آبروی ما بازی نکن.» و بعد به سینه‌اش کوبید که «عاقت می‌کنم شهرزاد. نمی‌خوایی بی‌خیال بشی نه؟» و من که داد کشیدم: «من شهروزم. این رو بفهمید و این‌قدر پای خدا و قرآن رو وسط نکشید.» حالا خدا لای همان قرآن خوابیده. همان روز که سپهر رفت از جیبم درش آوردم و آنجا گذاشتمش. همان روزی که از پشت آن عینک دسته فلزی باریک توی چشم‌هام زل زد و گفت: «شهرزاد من نمی‌تونم، خدانگهدار.» همان روز به خدا گفتم «خدانگهدار». خدایی هم اگر بوده و بازی‌ای را شروع کرده لای قرآن مادر جا خوش کرده، انگار که هیچ وقت نبوده. همان روز که سپهر بارانی بلندش را تنش کرد و مثل همفری بوگارت رفت، خدا هم بین مه گم شد. شاید هم چون لای قرآن گذاشته‌امش قهر کرده. مثل سپهر که قهر کرد و رفت و مثل شهروز که نگفت اما قهر کرده بود. خدا اگر این روزها کنارم بود و قهر نبود به این کازابلانکا یک دل سیر می‌خندید.

هشت: حالا دیگر جوش روی سینه‌ام خوب شده و دیگر نیست. دلتنگش شدم. دست کشیدم روی سینه‌ام. کنار آن خال کوچک قهوه‌ای بود. همان که نزدیک به کتفم بود و سپهر برایش اسم گذاشته بود؛ حنا. جوشم کنار حنا  بود. حالا حنا هست و جوش نیست. فکر می‌کنم شاید هیچ وقت نبوده و خیالات بوده است. همان جوشی که روز عروسی‌ام توی حمام زیر دستم آمد و هرچه فشارش دادم نترکید. همانی که تمام این سال‌ها فشارش می‌دادم و نمی‌ترکید. نمی‌دانم از کی رفته است. همان روزی که به شهروز گفتم باید برود. شاید هم همان روزی که سپهر وسایلش را جمع کرد و رفت. مطمئن نیستم کدام روز بود. مثل امروز که نمی‌دانم روز چندم هفته است. هفته هشت روز ندارد؟ شاید هم همان روزی که برگه را دوباره از دکتر گرفتم. مثلا همین امروز بود که یادم آمد دلم برای جوش سینه‌ام تنگ شده. اگر آن جای زخم نبود از بس فشارش داده‌ام خیال می‌کردم هیچ وقت نبوده. روی جای زخمم دست می‌کشم و خیال می‌کنم باز برگشته. همان جا که باید باشد. روی جای زخمم دست می‌کشم و دعا می‌کنم که برگردد همان جا که بود، همان جا که باید باشد. فردا با شهرزادم خداحافظی می‌کنم. شاید برای همین این‌طور اشک می‌ریزد. سوختن انگشت که این‌قدر درد ندارد.

نه:.........

ده: حالا دیگر یادم نمی‌آید غذا خورده‌ام یا نه. غذا خورده‌ام؟ می‌خواستم نیمرو درست کنم. شهروزم گرسنه‌اش بود. نان داشتم که می‌خواستم نیمرو بزنم؟ آخرین باری که غذا خوردم کی بود؟ نکند آلزایمر گرفته‌ام از بس کفش‌های پاشنه ده سانتی پوشیده‌ام این چند وقت؟ کاش مجبور نبودم با شهرزادم خداحافظی کنم. شهروزم می‌گوید: «یه عمر به خاطر شهرزاد وجودت سختی کشیدی بس نیست؟» بس است. همین که از فردا کسی شهرزاد صدایم نمی‌کند خوب است. کاش شهرزاد راحت‌تر می‌رفت. شهرزادم دستش را زیر آب گرفته‌ است و تا ده می‌شمرد تا گزگزش یادش برود. یادم رفته؟ کاش آلزایمر داشتم و یادم می‌رفت. اصلاً دستم به کجا خورده که این همه سوخته؟ بوی سوختگی از کجا می‌آید؟ این همه دود از کجا پیدا شد؟ اگر به ماهی‌تابه چسبیده پس ماهی‌تابه کجاست؟ اگر سوخته جای سوختگی کجاست؟ اگر تا ده شمردم چرا هنوز گزگز می‌کند پس؟ شاید باید دستم را زیر آب سرد بگیرم و تا ده بشمرم.

یک:...
 
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
داستان «نسخه‌پیچ»؛ ابوذر قاسمیان
 ۰۴ آبان ۱۳۹۹
 ابوذر قاسمیان

داستان «نسخه‌پیچ»؛ ابوذر قاسمیان

برنده‌ی سوم دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی در سال ۱۳۹۴   از وقتی احد ترخیص شد، بهداری بدون سرباز ماند. در به در دنبال کسی می‌گشتند که از دارو و این ‌جور‌ چیزها سر در بیاورد. از گوراب تا دهلران راهی نبود، ولی آمبولانس پادگان تا روشن بشود نصف روز گذشته بود. پادگان که نه، ...  ادامه مطلب 
روز سبیل
 ۰۹ شهریور ۱۳۹۹
 نویسنده: خورشید رشاد

روز سبیل

سایه‌اش توی راهرو سنگینی می‌کند. خودم را می‌اندازم در اولین کلاس خالی. توی جامیزها را می‌گردم، شاید چادری چیزی پیدا شود بپیچم دور خودم. باد ابرهای سرخ را از لای پرده می‌آورد تو و پنجره را محکم به هم می‌زند. آخ! این پرده هم خوبست! «مگه صدای زنگ رو نشنیدی؟» هیبت بزرگ خانم رفیعی قاب در را گرفته است. نه ...  ادامه مطلب 
آیت‌الکرسی بوی سیگار می‌دهد
 ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

آیت‌الکرسی بوی سیگار می‌دهد

به پشت سرم نگاه می‌کنم و تند تند آیت‌الکرسی می‌خوانم.... اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلا.... می‌دوم. تند. قدم‌هایم را بلند برمی‌دارم. انگار هر چه بلندتر باشند تصویرت را از ذهنم دورتر می‌کنند. توی سرم صداها می‌پیچند و مغزم مدام پر و خالی می‌شود. «بذار بیاد سراغت. نباید بترسی. خودتو رها کن.» ...  ادامه مطلب 
تهران، پیکر گمشده
 ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
 نویسنده: عطیه رادمنش احسنی

تهران، پیکر گمشده

امروز در خانه ماندم و به تهران فکر کردم. به خیابان‌هاى پر از چاله‌هاى ناگهانى‌ا‌ش، که آدم را وسطِ هزار فکرِ جورواجور، بیدار مى‌کند و پرت مى‌کند وسطِ روزمرّگى. وسطِ دغدغه‌ى شیر با لاکتوز یا بى‌ لاکتوز. وسط رژیم گوشت یا گیاه‌خوارى. وسطِ تفاوتِ غول‌آساى تهرانِ با تو یا بى تو. مانی می‌خوانی ...  ادامه مطلب 
میرکا
 ۲۴ تیر ۱۳۹۹
 نویسنده: مجید قدیانی

میرکا

قلوه سنگ‌های ته قبر را بیرون ریختم. تاول‌های کف دستم می‌سوخت. پاهایم می‌لرزید. به گوشه قبرستان رفتم و از زیر دیوار نیمه‌ریخته، سنگ‌های لحد سالم‌مانده را دوتا دوتا آوردم. می‌خواستم پتو را باز کنم و برای آخرین‌بار نگاهی به صورت پاکانه بیندازم. اما ترسیدم نتوانم پابند حلالیتی بمانم که برای روحش فرستادم. آتش ...  ادامه مطلب