نگاهی به رمان «تونل»؛ ارنستو ساباتو

نگاهی به رمان «تونل»؛ ارنستو ساباتو
نویسنده: حدیث خیرآبادی
تاریخ:
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
تونل؛ شعر زیبایی از جنون و مرگ

«آیا زندگی ما چیزی جز یک سلسله زوزه‌های بی‌معنی در بیابانی از ستارگان بی‌اعتنا نبود؟» *

از ارنستو ساباتو (۱۹۱۱-۲۰۱۱) نویسنده‌ی برجسته‌ی آرژانتینی و یکی از مهم‌ترین نویسندگان اد‌بیات اسپانیایی‌زبان، تنها سه رمان بر جا مانده است. او به خاطر ذائقه‌ی سختگیرش، باقی آثارش را به شعله‌ی آتش سپرد اما با همین سه رمان به شهرتی عالم‌گیر رسید. «تونل» نوشته‌شده به سال ۱۹۴۸ اولینِ آنهاست، و آن دو دیگر، «قهرمانان و گورها» به سال ۱۹۶۱ و «فرشته‌ی ظلمت» به سال ۱۹۷۴؛ که خوشبختانه هر سه به زبان فارسی ترجمه شده و در دسترس‌اند. او همچنین تعداد قابل‌‌توجهی مقاله نوشت و منتشر کرد. 
ساباتو از همان ابتدا و پس از چاپ «تونل» تا امروز مورد تقدیر و تحسین بسیار قرار گرفته است؛ او را با کامو، ژید و بورخس مقایسه کرده‌اند، به سال ۱۹۸۴ برنده‌ی جایزه‌ی بزرگ اسپانیایی‌زبانِ سروانتس شد و در سال ۲۰۰۷ نیز جزو نامزدهای نهایی جایزه‌ی جهانی نوبل بود. نقاشی که دکترای فیزیک داشت و در انستیتو کوری پاریس کار می‌کرد، اما رضایتی از کار علمی نصیبش نشد و در نهایت، به علاقه‌ی دیرینش ادبیات بازگشت. 
«در طول روز بر امواج اتمی کار می‌کردم و در طول شب با نقاشان در مون‌پارناس ملاقات می‌کردم. حس می‌کردم شبیه زن خانه‌داری شده‌ام که به وقت شب آن کار دیگر می‌کند.» ۱
ساباتو سال‌های جوانی خود‌ را د‌ر پاریس گذراند. محیط پاریس برای او و هم‌عصرانش مناسب بود و او را در معرض آشنایی و مراوده با نقاشان و نویسندگان زیادی از جمله تریستان تزارا و آندره برتون قرار داد. او در پاریس تحت تأثیر اد‌بیات اگزیستانسیالیستی فرانسه، بخصوص رمان‌های آلبر کامو و ژان پل سارتر قرار گرفت و از آن پس، خود را اگزیستانسیالیست نامید. او معتقد بود: «اگزیستانسیالیسم فلسفه‌ی درست و کافی برای رمان‌نویسان است، چون در نگاه این فلسفه انسان موجودی از گوشت و خون است... اگزیستانسیالیسم جنبش فلسفی رمانتیکی است [و] شور را از نو احیا می‌کند.» ۱
علاوه بر آن، ساباتو در جوانی‌اش مجذوب اندیشه‌های مارکسیستی شد اما پس از مدتی «به خاطر تناقضات فلسفی‌اش و همچنین به خاطر جنایات استالین» از وعده‌ی کمونیسم نومید شد و آن را کنار گذاشت. او به‌عنوان روشنفکر و مبارز سیاسی، همواره دوشادوش مردم کشورش مبارزه کرده است. ساباتو را نویسنده‌ای انقلابی می‌شناسند که در آثارش حرف‌هایی برای مردم تحت ستم جهان دارد. خودش می‌گوید: «مرا به عنوان یک انقلابی شناخته‌اند. در حالی که من، تنها واقعیت را برملا کرده‌ام.» ساباتو در روزهایی که چشم‌هایش کم‌سو شده و نوشتن را برایش سخت کرده بود، به سرپرستی کمیته‌ی حقیقت‌یاب ناپدیدشدگان در دوران رژیم نظامی دهه‌ی هفتاد میلادی آرژانتین انتخاب شد تا شوم‌ترین دوره‌ی کشورش را مستند‌نگاری کند.
«تونل» نخستین رمان این نویسنده با چنین پیشینه‌ی فکری و مبارزاتی است. هنگامی که این رمان منتشر شد، خیلی زود به بیست و هشت زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شد و در جایگاه رمان‌های پرفروش بین‌المللی قرار گرفت. مهم‌تر از آن، تحسین و ستایشی است که از جانب نویسندگان بزرگی همچون توماس مان، آلبرکامو و گراهام گرین نصیبش شد.
آلبر کامو درباره‌اش گفت: «تلخی و تندی، شور و حرارت آن را می‌ستایم.»
توماس مان آن را گیرا و جذاب خواند و گراهام گرین تحلیل روان‌شناختی‌اش را ستود. 
سان‌فرانسیسکو کرونیکل -بزرگ‌ترین روزنامه‌ی شمال کالیفرنیا- نمادگرایی‌اش را مورد توجه قرار داد: «نمادگرایی‌ای که بر ژرف‌ترین و عام‌ترین زوایای روح انگشت می‌گذارد.»
نشریه‌ی فرانسوی‌زبان لو سوار، به آن این‌گونه خوشامد گفت: «شعر زیبایی از جنون و مرگ.» و لو ماگازین لی ترر اظهار کرد: «از بوئنوس آیرس نویسندگان بزرگی برخاسته‌اند: بورخس، کورتاثار و ساباتوی پیامبر.» 
اما رمان «تونل» چگونه رمانی‌ است که این همه تحسین و تعریف و تمجید را برای نویسنده‌اش در بر داشته و او را تا مقام پیامبری ادبی بالا برده است؟ 
آنچه پیش از همه برای مخاطب چشمگیر است، جمله‌های تکان‌دهنده‌ی آغاز رمان است؛ شروعی جسورانه، حیرت‌انگیز و گیرا، در حد و اندازه‌ی «بیگانه» آلبر کامو. 
«کافی است بگویم من خوآن پابلو کاستل هستم، نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت. تصور می‌کنم جریان دادرسی را همه به یاد می‌آورند و توضیح اضافی درباره‌‌ی خودم ضرورتی ندارد.» *
ساباتو با جسارتی مثال‌زدنی، همه‌ی داستان را همان ابتدا لو می‌دهد. آنچه باید آخر بگوید را اول می‌گوید و بدین ترتیب تعلیق کلاسیک داستانی را به سخره می‌گیرد. گویی خطاب به خودش می‌گوید خب ارنستو! این گوی و این میدان! اگر راست می‌گویی حالا روایت کن. و روایت می‌کند. روایتی پرپیچ‌و‌خم و تودرتو از مغاک ظلمانی روان و ذهن آدمی؛ و از همان ابتداست که گردش همزمان نویسنده، راوی و مخاطب در تونلی تودرتو، وهم‌انگیز و تاریک آغاز می‌شود. 
درون راوی همچون تونل تاریکی است که روزی با درخشش آذرخشی کوچک، اندکی روشن شده است. آذرخشی که بهانه‌ی همه‌ی حرف‌ها و اعتراف‌های امروز راوی‌ است؛ عشق زنی که حالا دیگر نیست، کشته شده است. 
«فقط یک نفر بود که می‌توانست مرا درک کند. ولی او همان زنی است که من او را کشتم.» *
مخاطب با تجربه‌ی عشق راوی همراه می‌شود؛ عشق که می‌تواند همزمان هم درخشش باشد و هم گم شدن در تونلی تاریک.
خوان پابلو کاستل نقاشی‌ است کمابیش معروف، بسیار منزوی، کمال‌گرا و تا حد زیادی خودپسند. او مطلقن کسی را قبول ندارد. خیال می‌کند هیچ‌کس او را آن‌گونه که باید، نشناخته است و به عمق خلاقیت و هنرش پی نبرده‌ است. او از منتقدها و مخاطبان هنرش سرخورده، نومید و حتا بیزار است، گیریم که آنها مدام زبان به تحسین‌اش گشوده باشند. برایش مهم نیست. از نظر کاستل، او قربانی نافهمی مخاطب است. هنرش در مغاک فهم مخاطب مهجور مانده است. او خود را در این جهان تنها احساس می‌کند، تنهایی‌ای که با نخوت آمیخته است.
«معمولا احساس تنها بودن در جهان با حس نخوت‌آمیز تکبر و برتری‌جویی همراه است. من انسانیت را یکسره تحقیر می‌کنم، افراد دور و برم به نظرم پست، زبون، کودن، آزمند، خشن، تنگ‌نظر می‌رسند. از تنهایی نمی‌ترسم! آن را خدای‌گونه می‌بینم.» *
با همه‌ی اینها، روزی در خلال یکی از نمایشگاه‌هایش، زنی مقابل یکی از تابلوهایش مکث می‌کند و دقیقن خیره به همان دریچه یا پنجره‌ای‌ می‌ماند که منظور اصلی کاستل از آن نقاشی است اما تا آن روز هیچ مخاطب و منتقدی به آن اشاره نکرده است. همین عمل آن زن یعنی ماریا ایریبارنه، کاستل را به این خیال می‌برد که بالاخره کسی پیدا شده که او را و هنرش را می‌فهمد. او در روزهای بعد آن‌قدر به آن صحنه فکر می‌‌کند (صحنه‌ی خیره شدن زن به آن دریچه‌ی روی تابلو) و آن‌قدر برایش خیال‌پردازی می‌کند تا اینکه به ماریا دل می‌بازد: «احساس می‌کردم که آن عشق بی‌هدف که در طی این سالیان دراز تنهایی در خود پرورده بودم در ماریا تبلور یافته بود.» سپس در صدد برمی‌‌آید هرطور شده آن زن را بیابد و به او نزدیک شود. بدین ترتیب، ماریا بی‌آنکه خودش بداند تبدیل می‌شود به زن خیالی، زن اثیری و دور از دسترس خوان پابلو کاستل.  
«فکر می‌کنم گفته‌ام که آدمی بسیار کمرو و خجالتی هستم؛ به این دلیل بود که آن‌همه درباره‌‌ی یک برخورد تصادفی، و چگونگی بهره گرفتن از آن فکر کرده بودم.» *
کاستل روز و شب در خیالش همه‌ی جزئیات ملاقات احتمالی‌اش با ماریا را تصور می‌کند، اینکه چطور نزدیکش شود، چطور سر صحبت را باز کند و چطور با او پیش برود. او همه‌ی امکان‌های پیش رو را با وسواسی عجیب تصویر می‌کند. 
تا اینکه روزی ماریا را در خیابانی در همان حوالی می‌بیند، اما بعد همه‌ی نقشه‌هایی که کشیده بود نقش بر آب می‌شود. او نمی‌داند چطور باید به یک زن نزدیک شود. نمی‌داند چطور با یک زن رابطه‌ای عاشقانه و انسانی برقرار کند. او در هزارتوی افکار و ذهنیت‌های گوناگون خود، گرفتار تجزیه و تحلیل‌ها و خیال‌پردازی‌های خود، مدام کوچک‌ترین رفتار خود و ماریا را زیر ذره‌بین می‌گذارد و می‌شکافد. انگار که با چاقوی جراحی به جان لایه‌های مختلف ذهن خود و او افتاده باشد. آن‌قدر پیش می‌رود و پیش می‌رود تا اینکه تنها رابطه‌ای که برایش ارزشمند بود را به فنا می‌دهد. کاستل به جنون تجزیه و تحلیل وقایع دچار است و خودش هم به آن اذعان دارد؛ جنونی سرشار از بررسی احتمال‌ها و امکان‌ها. آن‌قدر موشکافانه و دقیق که همچون ردّ چاقو بر پوست، بر روی روان مخاطب هم اثر می‌گذارد و آن را خراش می‌اندازد. او بی‌وقفه در مورد ماریا شک می‌کند، فرضیه می‌بافد، حسادت می‌کند و ماریا نیز هیچ عمل معقولی برای کم‌کردن این حالات نمی‌کند.
شخصیت ماریا، زنی دست‌نیافتنی و مرموز تصویر شده است. او همسر مرد کوری به نام آلنده است و همین، اول بار حسادت کاستل را برمی‌انگیزد و به افکار مالیخولیایی او دامن می‌زند تا اینکه در تعقیب و گریزها و کنکاش‌هایش سر از ماجراهای دیگری درمی‌آورد و تاوانش را هم پس می‌دهد.
«احساس می‌کنم که دارم تاوانی را می‌پردازم، تاوان قانع نبودن به آن بخش از ماریا که مرا (موقتاً) از تنهایی نجات می‌داد... فوران غرور، شور و شوق افزون‌شونده به اینکه او فقط مال من باشد باید به من هشدار می‌داد که راه خطایی در پیش گرفته‌ام، راهی که سمت و مسیر آن را خودپسندی و نخوت تعیین می‌کرد.» *
هنر ساباتو در این داستان این است که از تعلیق معکوس به بهترین نحو ممکن استفاده می‌کند. ساختار روایی داستان، دایره‌وار و مشابه تونلی تاریک است. با مرگ آغاز می‌شود و با مرگ به پایان می‌رسد. ما در این رمان، پایان ماجرا را می‌دانیم. بنابراین، در طول، حرکت کندی داریم و حرکت اصلی‌مان در عرض و به صورت تودرتو و حلقه حلقه در لایه‌های ذهن و افکار وسواس‌گونه‌ی راوی است. با سوءظن‌هایش همراه می‌شویم، گاهی ماریا را متهم می‌کنیم و گاهی هم‌زبان با راوی به سرزنش کردن خودش می‌پردازیم. سیلان پرآشوب ذهن راوی، روان ما را نیز می‌آشوبد. ما در چندراهی تناقضات درونی و بیرونی راوی قرار می‌گیریم. کاستل از یک آسایشگاه روانی و جایی که منتظر عقوبت عملش است، با ما حرف می‌زند، زبان به اعتراف می‌گشاید، خودش را شماتت می‌کند و گاهی هم به خودش حق می‌دهد و ماریا و دیگران را به باد انتقاد می‌گیرد. برای او هیچ چیز آن‌قدرها ساده نیست. ذهن او برده‌ی منطق پیچیده بودنِ چیزهاست و ما هم به‌عنوان مخاطب در دام آن پیچیدگی‌ها گیر می‌افتیم.
«من از خودم می‌پرسم چرا حقیقت باید ساده باشد. تجربه‌ی من کاملا خلاف این را به من یاد داده است، حقیقت تقریبا هیچ وقت ساده نیست، و اگر چیزی بیش از حد واضح و آشکار به نظر می‌رسد، اگر عملی به ظاهر از منطق ساده‌ای پیروی می‌کند، معمولا انگیزه‌های پیچیده‌ای پشت سر آن هست.» * این، منطق بیمارگونه‌ی راوی‌ست.
از نظر کاستل، این جهان ساخته شده از تونل‌های متعددی است که هر کدام مختص مسیر زندگی یک فرد است. در طول مسیر زندگی، ممکن است ما بر حسب اتفاق با تونلی برخورد کنیم که به موازات تونل ما در حال حرکت است، اما می‌بایست خیلی خوش‌اقبال باشیم تا بتوانیم به این تونل که متعلق است به دیگری، راه بیابیم. او برای مدتی کوتاه به احتمالِ پیوستن دالان‌های تاریک خود و ماریا دل می‌بندد اما خیلی زود بابت ابلهانه بودن این پندار، خودش را سرزنش می‌کند.
«شاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی، جوانی و همه‌ی عمرم را گذرانده بودم و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیده بودم و ساده‌‌اندیشانه باور کرده بودم در تونلی موازیِ تونل من حرکت می‌کند؛ در حالی که در واقع او متعلق به جهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند؛ و شاید وی از سر کنجکاوی به یکی از پنجره‌های شگفت‌انگیز نزدیک شده و منظره‌ی تنهایی رهایی‌ناپذیر مرا دیده بود، و یا پیام خاموش، کلید رمز تابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.» *
کاستل از وجود ماریا، از این‌که می‌بیند ماریا تمام و کمال متعلق به او نیست، دچار سرخوردگی می‌شود و روزنه‌ی کوچکش به جهان بیرون را نیز کورشده می‌یابد. از نظر او ماریا هم زنی است مانند دیگران، متعلق به جهان بیگانه‌ی بیرون. جهان مهمانی‌ها و رقص‌ها و خوشگذرانی‌‌ها، تعلق‌ها و روابط انسانی؛ و تنها از سر کنجکاوی گذارش به تونل او افتاده است. او خود را بی‌نهایت تنهاتر و منزوی‌تر از چیزی که تاکنون تصور می‌کرده، می‌یابد و همین وضعیت، او را به سمت جنون و فاجعه سوق می‌دهد. 
از این رو می‌توان گفت رمان «تونل»، رمانی است فلسفی - روان‌شناختی که رگه‌هایی از سقوط و بیگانه کامو و تهوع سارتر و همچنین دو نمایشنامه‌ی «اتللو» و «ادیپوس» در آن قابل مشاهده است. حتا در برخی کشورها نام این رمان به «بیگانه» ترجمه شده است. 
صراحت و تندی روان‌شناسانه‌ی رمان تونل در کاوش روان و ذهن راوی، مورد ستایش بسیاری قرار گرفته است. روان و ذهنی وسواسی و تاریک که عشق را نمی‌شناسد و می‌خواهد در کمال‌گرایی مفرط به آن راه یابد. در واقع نویسنده دارد ذهن آشفته و وسواسی خوان پابلو کاستل را روانکاوی می‌کند. در نهایت، افکار پارانویید و متوهمانه‌ی کاستل، او را به سوی نابود کردن تنها چیزی که واقعن برایش اهمیت داشت می‌کشاند. تاثیر گرفتن از داستایوفسکی چه به لحاظ فلسفی و چه به لحاظ روان‌شناختی در تفکر ارنستو ساباتو و رمان تونل مشهود است.
می‌گویند وقتی شقاوت‌های بشری به آنجا انجامید که متفکران و فیلسوفان در پاکی و نیکویی سرشت آدمی تردید کردند و دیگر نسبت به آن به دیده‌ی خوشبینانه ننگریستند، پس دیالکتیک زشتی و زیبایی، پاکی و پلیدی، رافت و سنگدلی را در نگاه خود نسبت به جهان و بشریت برجسته کردند و فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم متولد شد. (برگرفته از یاداشت مترجم، ابتدای کتاب) ساباتو نیز متاثر از فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم، با احترام به رویه‌ی روشن و خیر روح انسانی، رویه‌ی دیگر آن را نیز نادیده نمی‌گیرد. او در مقاله‌ای در سال ۱۹۷۷ توضیح می‌دهد، نوشته‌هایش تلاشی است تا «آخرین دوراهی‌های وضع بشر، تنهایی و مرگ، امید و نومیدی، شهوت قدرت، جست‌وجوی کمال، مفهوم هستی، حضور و عدم حضور خدا را بررسی کند.»1
قهرمان داستان تونل، درگیر همین تعارضات و رنج‌هاست. او در جهانِ بی‌معنای خود بغایت تنها و نومید است. او ابرمردی است که در تنهاییِ خدای‌گونه‌اش پی می‌برد که او نیز پست و خیانتکار و شریر است.
«بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم، بزرگ می‌شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند.» *
ارنستو ساباتو، در سال‌های پایانی عمرش که نابینا شده بود و دیگر توان نوشتن نداشت، گفت: «اما من اساساً یک رمان‌نویسم. رمان تمام واقعیت انسانی را بیان می‌کند و مزیت آن در این است. رمان آورند‌ه‌ی ایده‌ها، رؤیاها، نشانه‌ها و اسطوره‌هاست و اندیشه‌های منطقی را با تفکرات جادویی پیوند می‌دهد...» ۱
ساباتو در رمان تونل، مخاطبش را جادو می‌کند. از او می‌پرسند: «ارنستو ساباتو چه‌جور آدمی است؟» پاسخ می‌دهد: «بیشتر یک فرد مالیخولیایی، رؤیاپرداز و خیالباف!» رمان تونل، کابوس هولناکِ این مالیخولیاست. 


*: رمان تونل را انتشارات نیلوفر با ترجمه مصطفی مفیدی در سال ۱۳۸۶ به بازار کتاب عرضه کرد و در آذرماه ۹۸ به چاپ هشتم رسید.

منابع:
۱- مقدمه‌ی کتاب تونل به قلم مترجم، مصطفی مفیدی
۲- امید بر فراز ویرانه، واشنگتن پست، ترجمه‌ی نیلوفر رسولی، سایت آوانگارد

 
دیدگاه مخاطبان
علی ایلا
۱۳۹۹/۰۲/۲۹
لذت بردم از قلمتان خانم خیرآبادی و مشتاق شدم به یافتن این کتابِ ساباتو.
ارسال پاسخ به دیدگاه " علی ایلا"
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
گروه ادبی پیرنگ
۱۳۹۹/۰۳/۰۱
ممنون از توجه شما
ارسال پاسخ به دیدگاه " گروه ادبی پیرنگ"
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
ژیلا سلطانی
۱۳۹۹/۰۹/۰۸
من کتاب رو خوندم و با این متن شما اون رو بهتر درک کردم بسیار جامع وزیبا بیان نمودید. با تشکر
ارسال پاسخ به دیدگاه " ژیلا سلطانی"
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
گروه ادبی پیرنگ
۱۳۹۹/۰۹/۰۸
سپاس از توجه شما
ارسال پاسخ به دیدگاه " گروه ادبی پیرنگ"
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
دیدگاه خود را ارائه دهید
لطفا دیدگاهتان را در فرم زیر درج نمایید.
کد امنیتی نمایش داده شده در تصویر بالا را وارد فرمایید.
مطالب بیشتر در این زمینه
چرا رمان تونل (۱۹۸۴) ارنستو ساباتو را دوست دارم
 ۳۰ شهریور ۱۳۹۹
 مترجم: شبنم عاملی

چرا رمان تونل (۱۹۸۴) ارنستو ساباتو را دوست دارم

نوشته‌ی: ایمون ماهر** ۲۳ اکتبر ۲۰۱۴ به تازگی کتاب تونل، رمان کلاسیک آرژانتینی نوشته‌ی ارنستو ساباتو را به توصیه‌ی پسرم خواندم. به عنوان یکی از طرفداران آلبر کامو، همیشه این احتمال وجود داشت به کتابی که نیویورک تایمز آن را کلاسیک اگزیستانسیالیست معرفی کرده است، پاسخ مثبت ...  ادامه مطلب 
رمان «مقلدها» نوشته‌ی گراهام گرین و نقش تاریخی‌اش به هنگام لاقیدی رسانه‌ای
 ۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
 نویسنده: نغمه کرم‌نژاد

رمان «مقلدها» نوشته‌ی گراهام گرین و نقش تاریخی‌اش به هنگام لاقیدی رسانه‌ای

  «یکی از وظایف ادبیات که می‌توانیم بگوییم تاریخ عاطفی یک مملکت است، در زمان‌های حاکمیت دیکتاتوری و سانسور رخ می‌نمایاند. اما اگر زمانه‌ای برسد که ما بتوانیم در لابه‌لای روزنامه‌هایمان این مسائل را بگوییم، دیگر وظیفه‌ی ادبیات چیز ...  ادامه مطلب 
​معرفی کتاب گور‌به‌گور؛ ویلیام فاکنر
 ۰۷ اسفند ۱۳۹۸
 نویسنده: شبنم عاملی

​معرفی کتاب گور‌به‌گور؛ ویلیام فاکنر

ما به این دلیل زندگی می‌کنیم که آماده بشیم که تا مدت درازی مرده باشیم کتاب گور‌به‌گور با عنوان اصلی As I Lay Dying توسط ویلیام فاکنر در سال ۱۹۳۰ نوشته شده است. این کتاب با ترجمه‌ی نجف دریابندری در نشر چشمه به چاپ رسیده است. به اذعان دریابندری که عنوان گور‌به‌گور را به این کتاب داده ...  ادامه مطلب 
غریبه در شهر؛ تلاشی برای تصویرسازی اعتراضات مردمی
 ۲۲ مهر ۱۳۹۸
 نویسنده: شبنم عاملی

غریبه در شهر؛ تلاشی برای تصویرسازی اعتراضات مردمی

معرفی کتاب «غریبه در شهر»؛ غلامحسین ساعدی رمان «غریبه در شهر» نوشته‌ی غلامحسین ساعدی در سال ۱۳۵۵ نوشته شده، اما در سال ۱۳۶۹ اجازه‌ی انتشار یافته است. ساعدی رمان‌های کمی در طول زندگی نویسندگی خود نوشت. این رمان مضمونی تاریخی دارد و‌ ماجرای آن به حوادث سال ۱۲۸۸ ...  ادامه مطلب 
معرفی کتاب «همین امشب برگردیم»؛ پیمان اسماعیلی
 ۲۱ مهر ۱۳۹۸
 نویسنده: شقایق بشیرزاده

معرفی کتاب «همین امشب برگردیم»؛ پیمان اسماعیلی

آدم تا کجا می‌تواند درد را تحمل کند. یا ترس را مثلا.* کتاب «همین امشب برگردیم» مجموعه‌داستانی‌ست به قلم پیمان اسماعیلی که در سال ۱۳۹۵ توسط نشر چشمه منتشر شد. این مجموعه‌ که چهارمین اثر و سومین مجموعه داستان اسماعیلی است شامل پنج داستان کوتاه با مضامین ترس، اضطراب و ...  ادامه مطلب